بگذارید بازهم سراغ حافظ برویم و غزلهایش. حافظ گوید:

طی این مرحله بی همرهی خضر مکن/ ظلمات است بترس از خطر گمراهی
 

و اتفاقا درست هم می گوید. سفر در دنیای خارج آسان است زیرا پر است از علایم و نشانه ها و آدرس و تابلو ها. یعنی اگر هر جا گم شویم میلیونها نفر هستند که بتوان از آنها کمک خواست...



اما سفر به درون سخت است از آنجا که هیچ نشان و علایمی ندارد و نقشه ای وجود ندارد و رشد هر فرد آنقدر منحصر بفرد و خاص است که نمی توان نقشه ای برایش تهیه کرد. در واقع یک هزارتوی است که هر لحظه امکان تغییر در آن وجود دارد. مدام باید کسی راه بلد باشد و هشیار و بیدار بماند که انسان را راهنمایی کند در غیر این صورت خطر گمراهی وجود دارد و همین گم شدن است که ترس دارد. پس باید راهنمایی هم در دنیای درون وجود داشتع باشد تا بتواند انسان را هشیار نگهدارد. و آن راهنما، خداوند، فرستادگان و یا حتی مرشدان راه عرفان می توانند باشند. منصور حلاج، مرشدی به نام جنید داشت. منصور هر از گاهی فریاد میزد و می گفت: اناالحق. من حق هستم و جنید بارها از او خواهش کرده بود که چنین نکند زیرا مردم درک نمی کنند و احمق هستند و منصور هم به او قول داد دیگر چنین نکند. اما با این حال زمانی که در دنیای درون خود غرق میشد بی اختیار فریاد اناالحق میزد. جنید گفت: مگر قول نداده بودی؟ منصور جواب داد: آری من به تو قول داده بودم اما خدا که به تو قول نداده بود. زمانی که من گم میشوم اوست که فریاد میزند و مرا بخود می آورد. خداوند به پیامبر (ص) فرمود: هرکس که مرا بجوید مرا خواهد یافت و آنکه مرا بیابد خواهد شناخت و هر کس که مرا بشناسد عاشقم خواهد شد و هر کس عاشقم شود من نیز به او عاشق خواهم بود و دوستش خواهم داشت و هرکس را دوست بدارم او را خواهم کشت و هرکه را بکشم خونبهایش را خواهم پرداخت. من خودم خونبهایش خواهم بود.



به همت: سونیا خندان
مسئول انجمنهای: عرفان_ مسایل مختلف ادبی.
ایمیل: hakimnezami9990@yahoo. com

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.