افسانه پومونا و ورتومنوس

3 اردیبهشت 1398   maryam.pourmohammadi   مطالب و مقالات, تاریخی   0 نظر   634 بازدید   |

افسانه پومونا و ورتومنوس
افسانه پومونا و ورتومنوس

آفریدگان میرایی چون پسوخه و پیگمالیون تنها کسانی نبودند که در پی عشق کامل و جاودانه بر آمدند و سرانجام هم آن را یافتند 
نمونه اش داستان جذاب تنها پری ای است که برای جنگل اهمیتی قائل نمی شد؛ و او کسی نبود، جز پومونای زیبا.

درواقع تمام آنچه برای او اهمیت داشت، باغ های میوه اش بود و میوه های آن باغ، که وی چنان از آن مراقبت می کرد که روستاییان، به ویژه مردان جوان دهاتی و زمخت، هم نمی توانستند گیاهان و تاک هایش را لگد مال کنند.

پومونا درب باغ های میوه اش را به روی دیگران می بست. چه می خواست خدایان جوانی را هم که شیفته زیبایی های وی و پیوسته در پی او بودند، از خود نومید گرداند و براند.

ازجمله اینان ساتیرهای رقصان بسیاری را می توان گفت که موجوداتی نیمه بز و نیمه انسان بودند: سیلنوس، ساتیر مهمی که موردتوجه فراوان باکوسف خدای شراب، بود؛ و پریاپوس، خدای باروری که به خاطر داس افکنی اش به سوی دزدان شهرت بسیار داشت.

این پری سرسخت پیوسته تمامی این دلدادگان و خواستارانش را از خود می راند؛ اما سپس ورتومنوس، خدای جوان دگرگون کننده فصل ها و نگاهبان میوه ها، بر آن شد تا در آزمون پومونای گوشه گیر، بخت خود را بیازماید.

نخست به هیت های چندی به نزد او آمد، از جمله به سیمای خوشه چین، تاک نشان، سیب چین، ماهیگیر، و سرباز؛ ولی هر بار، اگرچه توانست لحظاتی مسرت‌بخش را به تماشای زیبایی او بگذراند، دخترک کم ترین توجهی به او ننمود.

سرانجام ورتومنوس بر آن شد تا راهی دیگر برگزیند. وی به سان پیرزنی جامعه پوشید، وارد باغ های پومونا شد و به ستایش میوه ها وانمود کرد. او با گفتن این که خود دخترک از این محصول بسیار ستایش انگیز هم ستودنی تر است، با ربودن بوسه ای از دهانش، که رفتاری صمیمانه تر از رفتار یک پیرزن بود، او را شگفت زده کرد.

آنگاه این ایزد تغییر چهره داده، سخن آغاز کرد تا توجه آن پری را به خود بر انگیزد. وی، چنان که اوید می نویسد، این گونه به سخن در آمد:

یک هزار مرد، گرچه تو از ایشان دوری می کنی و خوارشان می داری، همچنان در تمنای تو هستند. لیک اگر خردمند و همسری درخور باشی، به سخنان پیرزنی چون من گوش فرا ده... این بی سرو پاها را دور کن و ورتومنوس را برای بستر بگزین. اگر نه بهتر از خود او، دست کم نیک می شناسمش. او جز از دیگران است و چنان نیست که هر دختری را که می بیند، دوست بدارد. دمدمی مزاج نیست و تو اولین و آخرین و تنها عشق سراسر زندگی اش خواهی بود، و او جوان دلرباست و دوست می دارد آنچه را تو دوست می داری. همواره نخستین کسی است که سیب های محبوب تو را می پرورد.

ورتومنوس باز کشید تا با گفتن داستانی او را تحت تاثیر قرار دهد؛ و آن داستان دوشیزه جوان سنگدلی بود که معشوق جوانش را از خود راند؛ جوان نومید خود را حلق آویز کرد و ونوس نیز دخترک را، به کیفر این رفتار، به سنگ مبدل ساخت.

اما هیچ یک از سخنان و داستان های شیادانه ورتومنوس در پومونا کارگر نیفتاد، و او پی برد که پنهانکارهایش بی ثمر بوده است. سرانجام نومید از تصاحب وی، جامه پیر زنانه خویش را بردرید و با فروغ خدایوارش در برابر او ایستاد و در کمال تعجیب و سرمستی، دید که حقیقت و صداقت کارگر افتاد.

پومونا چون چشمش به وی افتاد مفتون زیبایی اش شد که دست کمی از زیبایی خود او نداشت و از آن روز به بعد آن دو به اتفاق هم به مراقبت از باغ ها پرداختند.

به همت : مرضیه بخشایی
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.