خاطره،معلم،مدیردبستان،روز معلم،فیزادان،خاطره ساز،درس،مدرسه،اصفهان،روستا،خاطره ی معلم،رضوان ابوالقاسمیان،شاگرد،دانش آموز،معلم،فرهنگی،سایت رسمی مجید اخشابی،خاطره،مدیر،دبستان سمیه،سایت رسمی مجید اخشابی
معلمی عشق است و عاشق می خواهد، هنر است و هنرمند می خواهد.
باید از وجود مایه گذاشت و ذهن ها را پرورش داد ، چون کودکی که در دست ماست شیئی و کالایی نیست بلکه مانند گلی است که باید پرورش یابد و او را قوی ساخت تا آسیب نبیند و او را برای زندگی در آینده آماده ساخت ...





همیشه از زمان دبستان که با کتاب و درس آشنا شدم این انگیزه و فکر در وجودم بود که دوست داشتم زمانی معلم شوم و در دورترین و محروم ترین جاهای وطنم خدمت نمایم و در راه یادگیری و یاددهی و تعلیم و تعلم خدمت نمایم تا اینکه بالاخره بعد از فارغ التحصیل شدن و گرفتن دیپلم در آزمون معلمان (حق التدریس) در سال 62 شرکت نمودم و با امتیاز خوبی پذیرفته شدم و بعد از مراحل اداری کار را با ذوق شروع نمودم.
هیچگاه خاطره ی اولین روز مراجعه به مدرسه برای شروع به کار را فراموش نمی کنم که با ذوق فراوان اولین صبح مهرماه به طرف محل ابلاغ شده رفتم که روستای فیزادان - از روستاهای اصفهان- (قبلاً مربوط به ناحیه 3 بالای شهر بازی آبشار بود) بود. با رفتن مسافت طولانی پیاده از سر جاده، به روستا رسیدم وباز با پیمودن مسافت طولانی و هول انگیز، سراغ مدرسه را از اهالی گرفتم که آخرین قسمت روستا و کنار قبرستان بود و وقتی به آن مکان رسیدم ، چند لحظه ای شوکه و حالت بهتی داشتم ، چون تصویر مدرسه در ذهنم به صورتی بود که مدسه ای مرتب با کلاسهای تمیز و .... است، ولی منظره ای که جلو چشمانم بود اصلاً باور کردنی نبود، دور مدرسه دیوار وجود نداشت، ساختمانی قدیمی آجری کوچک که شامل 5 الی 6 اتاق می شد به صورت مربع که کلاسها داخل قرار می گرفتند وساختمان در اثر فرسودگی نشست کرده و کج شده بود ، پنجره ی کلاسها نیز به بیرون بود (محل عبور و مرور) با شیشه های شکسته، نصفه ی شیشه ها که مانده بود با یک آبی بدرنگ، رنگ شده بود. دانش آموزان لحظه ای که من را دیدند، چند نفری سرهای خودشان را از این شیشه ها بیرون کرده و با خوشحالی و لبخند مرا می دیدند، البته با موهای نا مرتب و اکثراً آب بینی آویزان و در ورودی را با دست نشان می دادند چون فهمیده بودند که معلم جدید مدرسه می باشم و وقتی از در ورودی داخل شدم راهرویی بود که زمین آن مانند کمر کوه بالا و پایین بود چون سیمانی بود و در اثر استفاده زیاد و تعمیر نکردن آن کنده شده و گودی و بلندی بود.
سپس سراغ دفتر دبستان را گرفتم، آنها دری را نشان دادند که از داخل آن صدای زود پز می آمد به همراه بوی نخود و لوبیای پخته با شک وارد شدم که آیا این دفتر مدرسه است یا اتاق خدمتگزار که بعد با دیدن چند صندلی و میز و حضور آقایی در پشت میز مطمئن شدم که دفتر دبستان می باشد و شخص مورد نظر نیز مدیر دبستان و زودپز روی علاء الدین هم ناهار مدیر می باشد. با دادن ابلاغ خودم را معرفی نموده و به عنوان معلم شروع به کار نمودم .اما وجود این منظره ها تا ظهر کاملاً ذهن مرا مشغول کرده بود که بعداً به مرور برایم عادی شد و با تمام کوشش و تلاش خود مشغول تدریس شدم و احساس کردم همانطورکه همیشه مایل به تلاش و کار در جایی بودم که موثر باشد این مکان همان جاست.

دو سه سال در آن روستا مشغول به تدریس بودم که خدا را شکر مدرسه ی جدید ساخته شد و بچه ها به مدرسه ی استاندارد و مرتب رفتند.
یک سال بعد نیز به دلیل رسمی شدن به دستور اداره ی کل در مناطق مشغول به کار شدم که چون اختیاری بود شهر فلاورجان را انتخاب نمودم و خوشبختانه باز هم خودم را در محیطی دیدم که آرزو می کردم بتوانم خدمت نمایم و موثر باشم.
از سال 63 – 62 تا سال 71 – 70 در کلاس درس به عنوان معلم مشغول انجام وظیفه بودم.
در این سال ها علاوه بر تلاش و کوشش مرتب در کلاسهای ضمن خدمت نیز شرکت می نمودم و سعی می کردم بتوانم بر تجربیات و معلوماتم بیافزایم و با روشهای جدید تدریس و علم روز آشنا شده و از آنها در امر تدریس کمک بگیرم .

خاطره ای از یکی از دانش آموزان پایه ی چهارم در سال تحصیلی 65 – 64 دارم به نام محمد که پسری بسیار آرام و مودب بود ولی بسیار ساکت که در آن شرایط سنی از یک پسر بچه بعید بود با درس متوسط که بعد از یک ماهی که از سال گذشت دیگردر کلاس درس حاضر نشد و من که به شدت ناراحت شده بودم در پی این بودم که وی را پیدا کنم و سر کلاس درس بیاورم.
بعد از پیگیری های بسیار متوجه شدم که مادر محمد فوت کرده بوده و پدر نیز ازدواج مجدد داشته و محمد با مادر بزرگ پیرش زندگی می کند و چون درست به آن رسیدگی نمی شد از درس هم زده شده بود و ترک تحصیل کرده است. با کمک دانش آموزان و مدیر مدرسه مسئله را پیگیری کرده و چندین بار به درب منزل مادربزرگ وی رفتم که او را سر کلاس بیاورم که پافشاری کرده و نمی آمد خلاصه به او گفتم که به منزل می آیم و به او درس می دهم و نمی گذارم که ترک تحصیل کند و با ابراز محبت و اهمیت دادن به وی بالاخره راضی شد که به مدرسه بیاید .او ادامه تحصیل داد و قبول شد.من هم به او آدرس منزل را دادم که برایم نامه بنویسد و مرا از وضعیت درس خود اطلاع دهد چون سال بعد آن به فلاورجان منتقل شده بودم که خوشبختانه گاه گاهی نامه می فرستاد و عنوان می کرد که مشغول به درس است و حرفهای شما در من اثر بسیار کرده و به درس علاقمند شده ام .محمد تا دوم دبیرستان ادامه تحصیل داد و سپس برای امرار معاش و کار مجبور به کار در مغازه ی مکانیکی گردید که باز جای خوشبختی را داشت که وی تا مقطع دبیرستان هم ادامه تحصیل داد . خدا می داند... ان شاله بعداً هم توانسته باشد ادامه تحصیل بدهد.

خاطرات از مدرسه و در کنار دانش آموزان بودن زیاد است.
در سالهایی که در کلاس درس مشغول به تدریس بودم با شادی کودکانه ی شاگردانم شادی کردم با غصه ها و غم هایشان شریک شدم و همیشه آنها را جزئی از وجودم و خانواده ام می دانستم و در پایان هر سال تحصیلی با ناراحتی بسیار از آنها خداحافظی می کردم و آرزو می کردم که ان شاله باز آنها را ببینم با موفقیتهایی که کسب نموده اند.

در این سالها دریافتم که معلمی واقعاً شغل نیست بلکه عشق است ، علاقه است باید دوست اشته باشی تا بتوانی ، هرکسی نمی تواند معلم باشد، بلکه باید عاشق این کار باشی تا بتوانی موفق باشی.


نویسنده: رضوان ابوالقاسمیان
به همت: الهام هادیان
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.