چرا به دلبستگی و هیجان نیازمندیم؟چرا به دلبستگی و هیجان نیازمندیم؟


تفاوت میان موضوع عشق جهانی و عشق زمینی، همان تفاوت میان بازی و نیاز است.

در دنیای مادی، به درون هر رابطه ای مقداری نیاز وارد می شود.

موضوع بقا و زنده ماندن مهمتر از آن است که بخواهیم زندگی را فقط نوعی بازی محض تلقی کنیم؛ اما در بعد جان فقط بازی می کنیم.


قصه شما در اینجا زنده ماندن نیست بلکه بیان ذره ذره شور و اشتیاق و هیجانی است که عشق در شما برانگیخته است.

ضرورت و لزوم عشق شاعرانه هیچگونه سوالی بر نمی انگیزد-این تجربه کاملا پوشیده و پنهان است و به تمامی در هاله ای از ابهام فرو رفته است.

دلبستگی، دو عاشق را در دنیای خاص خود فرو می برد و از بسیاری جهات همانند شادی و سرور است.

هر کس که شاد است هیچ دلیلی نمی یابد که در این باره شک کند که شادی چیست؟! اما به مجرد آنکه پایش بلغزد -حتی برای اندکی- آنگاه سیل سوالات مربوط به ماهیت شادی بی وقفه در ذهنش جاری می گردد.

ساز و کار هوای نفس، حتی ظریف تر از آن است.

به محض آنکه شک و تردید یا ترس آزاردهنده بر هوای نفس سایه می اندازد و موجب فراموشی آن می گردد.

خود انگیختگی دلبستگی به زودی ناپدید می شود. دلبستگی موضوعی شخصی نیست -حتی اگر دیگری آن را شعله ور ساخته باشد- بلکه جهانی است.


به گفته مولوی: "همه ی اجزاء جهان درون عشق اند و به دنبال عشاق می گردند.

"
فقط عشق آسمانی شیوا است و حقیقت دارد، باقی چیزها سایه است و خیال -رقصنده مهم است نه جامه او.

مولوی در این باره نیز می گوید: "آنجا کسی هست که از پشت پرده مواظب ماست. درحقیقت این ما نیستیم که اینجاییم، بلکه این سایه ماست."


اگرچه اکثر ما تصور می کنیم که اگر همانطور که پیر می شویم بتوانیم تمایل و کشش خود را نسبت به هر چیز -مثل کار یا سیاست همچنان محفوظ نگه داریم خوشبخت هستیم ولی باید گفت که همه اینها به معنی دلبستگی به زندگی نیست- زندگی مفهومی بسیار وسیع تر از کار و سیاست دارد.

داشتن اشتیاق بدین معنی است که شما خود اشتیاق هستید و اشتیاق در ذره ذره وجودتان جاریست؛
 بنابراین طبیعی ترین روش برای هستی این است که مشتاق و حریص باشیم.

زوال تدریجی اشتیاق چیزی غیر طبیعی است؛ اما لزومی ندارد برای کمرنگ شدن آن ماتم بگیرید، چراکه به زودی درمی یابید که هیچ چیز در سطح زندگی ثابت و پایدار باقی نمی ماند و فقط تغییرات است که جاودان و ماندنی است.


همه چیز می آید و می رود،انسان ها می آیند و می روند، و اگر چه آتش اشتیاق را در خود ذخیره می کنند ولی سرانجام حرارت آن سرد می شود.

 

منبع: کتاب جاده عشق

به ترجمه: حمید رضا بلوچ/حسن هندی زاده

فرشته حلاجی

0
0
0
0 نفر

2 نظر

  1. همه ی آنچه از تفکر و احساس و شور و شعور در وجود ما به ودیعه نهاده شده است، موهبتی الهی است.
    یعنی خدا از صفات وجودی خودش در وجود همه آدم ها در هنگام آفرینش دمیده است.
    همین است که می گویند خدا از رگ گردن به شما نزدیکتر است چون از روح خود در ما دمیده است.
    پس هیچ کدام از این موهبتهای الهی در تجلی واقعی خویش نقصان نمی پذیرند مگر آنکه بستر حضور آنها با ویژگی های. زمینی آنها ظاهر شوند همراه با نسیان و فراموشی و کبر و غرور و همه آنچه که ما را از خود واقع‌شان بی نصیب میگذارند.
  2. در هیاهوی زندگی دریافتم ؛
    چه بسیار دویدن ها،که فقط پاهایم را از من گرفت
    در حالی که گویی ایستاده بودم ،
    چه بسیار غصه ها،که فقط باعث سپیدی موهایم شد
    در حالی که غصه ای کودکانه بیش نبود ،
    دریافتم،کسی هست که اگر بخواهد “می شود” و اگر نخواهد “نمی شود”
    به همین سادگی …کاش نه میدویدم و نه غصه می خوردم.....
    فقط او را می خواندم و بس … آری ای کاش فقط خدا را می خواندم ....
    سلام خسته نباشی مهربان متن جالب و زیبایی بود ممنون عزیزم برات آرزوی بهترین ها رو دارم در زیر سایه حق ....
    smiley17 smiley17 smiley17
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.