نه آن است و نه اين
نه آن است و نه اين

گروهي از مردم، دين را با عرفان، يكي مي بينند و يكي مي شمارند و اين دو را جدا از يكديگر نمي دانند. در بين عرفا نيز چنين افرادي يافت مي شود. نمونه اش را قبلا گفته ايم كه امام محمد غزالي بود. ايشان، عرفان را با ترس در هم آميخته بود و رعايت دين بسيار ميكرد...



درمقابل او، مي توانيم به خيام نيشابوري اشاره كنيم. خيام، در ابيات خود زياد از دين نمي گويد و هميشه به اين اشاره مي كند كه اين جهان نيز روزي فنا خواهد شد، پس بايد اين دو روز را به خوشي سپري كرد و شاد زيست و غم دنيا نخورد. وي معتقد بود، دنيا ارزش غم خوردن ندارد و در جام مي، آنچه وجود دارد كه هرگز نمي توان تفسير و تعبيرش كرد. آن گونه كه خودش نيز مي گويد:

ماييم و مي و مطرب و اين كنج خراب / جان و دل و جام و جامه در رهن شراب
فارغ ز امــــيد رحمت و بيم عــــــــذاب / آزاد ز خــــاك و بــاد و از آتـــــش و آب

خيام، همانگونه كه خود نيز اشاره كرده، آزاد بود. و غم هيچ نمي خورد. نه غصه آخرت را داشت و نه بيم از آتش و عذاب، و نه اميد به رحمت. شايد در نگاه اول گمان كنيد خيام، دين را قبول نداشت و كافري را پيشه گرفته بود. بسيار از عرفا، به اين كار متهم شدند، ولي هرگز صحت نداشت. دين از نظر آنان بسيار متفاوت بود و البته همانگونه كه گفتم، در بين عرفا هم گاه برخي اعتقادات مختلف بود. حافظ، چنان مي نويسد كه هر دو طرف را مد نظر داشته باشد واز قلم نياندازد. يعني هم دنيا و هم آخرت را.

باغ فردوس لطيف است وليكن زنهار / تو غنيمت شمر اين سايه بيد و لب كشت

باغ فردوس را لطيف و زيبا مي انگارد و مي پندارد، ولي در اين جهان نيز، سايه بيد و لب كشت را هم مي پسندد. يعني هم خدا مي خواهد و هم خرما. نه اين مي گذارد و نه آن. دل در گرو آن دارد و دست از اين يكي هم بر نمي دارد. ببينيد، منظور خيام از اين همه بي خيالي، واجب شمردن ماديات نبود و نيست. وي اهل ماديات نبود. منظور او خوشي ها و لذت هاي دنيوي است و همه چيز را براي آخرت نمي پسندد. به خود قرآن اگر رجوع كنيم، به اين جملات بر ميخوريم كه دردنيا به شكلي انفاق نكنيم كه خود در بمانيم و فقير و مفلس شويم. قرآن نيز ميانه روي را مي پسندد. خيام نيز چنين بود. نه خود را چنان به عذاب مي انداخت كه محتاج كسي باشد و نه چنان به مال نيا علاقه نشان مي داد كه از عاقبت بي خبر شود. خودش نيز مي نويسد:

اين كهــــنه رباط را كه عاــلم نام است / وآرامــــگه ابلق و صبـــح و شام است
بزمي ست كه وامانده صد جمشيد است/ قصريست كه تكيه گاه صد بهرام است

پس خود اونيز از بي نياد بودن اين جهان، كاملا آگاه است، ولي نمي خواهد اين جهان را در بي خبري به سر برد و زماني به خود بيايد كه هيچ از اين دنيا متوجه نشده. مثل آن جواني است كه مي خواست حقيقت را كشف كند و براي همين به عرش راه يافت. در آن جا قصري بود بس رفيع كه در آن ملائكه خدمت مي گذاردند و پادشاه آن پيري فرزانه بود كه راز خوشبختي و حقيقت در نزد او بود. جوان به او نزديك شد و در مورد راز خوشبختي و حقيت سوال كرد، پيرمرد يك قاشق دست او داد و دو قطره روغن در آن ريخت و به جوان گفت: برو در همه جاي قصر بگرد، ولي بايد حواست باشد اين روغن به زمين نريزد. جوان نيز چنين كرد و به همه جاي قصر رفت، و تمام مدت حواسش به دو قطره روغن بود. در آخر نزد پير بازگشت و پير ديد كه دو قطره روغن هنوز در قاشق است. از جوان سوال كرد: فلان باغ ها را ديدي؟ فلان گلها را نگريستي؟ حواست به فلان آبشار و ...بود؟ و جوان گفت: نه. زيرا تمام مدت حواسش به قاشق بود. پير ازاو خواست بار ديگر برگردد و اين بار همه چيز قصر را با دقت نگاه كند و ببيند. جوان، اين بار به همه چيز به خوبي نگريست، از همه چيز لذت برد، ودر نهايت كه به نزد پير بازگشت، پير دوباره سوال كرد: همه جا را ديدي؟ جوان گفت: بلي. پير لبخندي زد و پرسيد: پس چه به سر دو قطره روغن آمده؟ همه روغن به زمين ريخته شده بود و آن جوان متوجه نشده بود.
هيچكدام از اين دو راه، حقيقت نبود و نيست. هيچكدام از اين دو راه، دين نبود. حقيقت آن است كه بايد از همه جا و از تمام زيبايي ها لذت مي برد و حواسش به دو قطره روغن نيز مي بود.
دين و عرفان يعني همين. نه از اين طرف بايد فتاد و نه از آن طرف.

قومــــي متفكـــرند انــدر ره دين/ قومـــي به گمان فتــــاده در راه يقـــــين
مي ترسم از آنكه بانگ آيد روزي/ كاي بي خبران راه نه آن است و نه اين



نوشته: سونيا خندان

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.