در روزگاری که ما سپري می کنیم، خیلی از پدیده های زندگی تغییر کرده است، انسانی که تا قبل از مدرنیسم، مهمترین مشکلش غلبه بر طبیعت بود، امروز درگير مسائل و مشکلاتی است که با دست ساخته های خودش پیدا کرده. انسان روزی گرفتار پیدا کردن سرپناه بود و امروز مشکلات زندگی شهری و آپارتمان نشینی گریبانش را گرفته. روزی از خداوند مرکب را هوار می خواست و امروز مشکلات ناشی از آلودگی هوای ناشی از تردد ماشین های سر به میلیون زده در شهرها گریبانگیرش است. و از این نمونه ها بسیار است.

خلاصه عرض کنم که مشکلات زندگی از نظر شکلی خیلی تغییر کرده اند، اما به نظر ماهیت آن ها تغییر چندانی نیافته؛ مشکلات بوده، الان هم هست.

از جمله این تغییرات بیماری هایی هستند که آدمیزاد به آنها دچار می شود. زمانی آبله و تیفوس و حصبه بود، که امروزه به همت دانشمندان اسم آنها را هم دیگر نمی شنویم. بیماری هایی که اسمشان هم ترسناک بود. ولی امروز بیماری های دیگری هست که اسمشان ترسناک شده. برخی از آن ها در آینده نزدیک به مدد پیشرفت هایی که دانشمندان خواهند کرد، ان شاءالله برای همیشه به تاریخ علم پزشکی می پیوندند.

اما غیر از بیماری های جسمی، بشر دچار بیماری های دیگری نیز هست که خیلی از اینها را جدید می دانند و می دانیم.

در گذشته های نه چندان دور به کسی که دچار اختلالات رفتاری می شد می گفتند «دیوانه»؛ یعنی «دیو» در جسم او رفته، و اعتقاد بودند این افراد را باید دور از دیگران نگهداری کرد. و امروز که به برخورد گذشتگان با این بیماران نگاه می کنیم، این رفتارها برایمان بسیار ناخوشایند است.

یا به اینگونه اختلالات رفتاری، حتی عشق و عاشقی های تند و تیز، می گفتند «جنون»؛ یعنی «جن زده» و آن وقت دست به دامان مشتی شیاد می شدند که این بیماران را از شر جن و دیوی که به جلدشان رفته خلاص کنند.

بگذریم که امروز هم متاسفانه گروهی از افراد به ظاهر تحصیل کرده و روشن فکر جامعه، دنبال حل مشکلاتشان به وسیله رمال ها و آئینه بین ها هستند.

ولي تفاوت در این است که در گذشته ها برای درمان اسهال هم به این فال گيرها آویزان می شدند و منتظر بودند که برایشان معجزه کنند، اما امروز بیشتر برای یافتن شوهر مناسب مراجعه می کنند!

در اوائل دوره رضا شاه؛ با ورود علم طب به کشور به مرور از پزشکاني نام می شنویم که به آنها «طبیب امراض روحی» می گفتند.

سال ها طول کشید تا علم پزشکی نوین جای خود را در ذهن افراد جامعه باز کند و به مردم ثابت شود در کنار طب سنتی که بسیار هم مفید و محترم است، طب نوین و علم پزشکی نیز قابل اعتماد است.

هنوز اگر بخواهیم به کسی پیشنهاد کنیم که برای رفع مشکلی به روانپزشک مراجعه کند، ممکن است که این جواب مشهور را بشنویم که: «مگر من دیوانه ام...؟» هنوز تا حدی همان انگ «دیوزدگی» و «جن زدگی» به ضمیر ناخودآگاه ما حاکم است.

چند سال پیش استاد گرانمایه، جناب آقای بهاءالدین خرمشاهی مقاله ای با عنوان «افسردگی ـ نگاهی از درون» منتشر کردند و باید بگویم با نهایت شجاعت اعلام کردند که افسرده بودند و از درمان های این بیماری نوشتند و رفع آن. و سعی کردند که این تابو را بشکنند.

این عمل گروه زیادی از دوست داران ایشان را در رابطه با سلامتشان نگران کرد ولی به تدریج اثر خود را بخشید و گام مهمی در راستای انگ زدایی از بیماری و کسالت روحی برداشت.

حال بعد از مقدمه بالا علاقه دارم به نکته ای در گلستان حضرت سعدی اشاره کنم. و از آن نتیجه بگیرم که:

«سعدی در دوره پیش از نوشتن گلستان، افسردگی داشته است.»

از سعدی بسیاری موارد می توان آموخت، از جمله چگونگی برون رفت و غلبه سعدی بر افسردگی. بلایی که آنان را که گرفتار کرده، از آن به سیاه چاله ای غریب و هولناک تعبیر می کنند.

سعدی در دیباچه گلستان می گوید:

هر دم از عمر می رود نفسی

چو نگه می کنم نماند بسی

ای که پنجاه رفت و در خوابی

مگر این پنج روز دریابی

[...]

هر که آمد عمارتی نو ساخت

رفت و منزل به دیگری پرداخت

[...]

برگ عیشی به گور خویش فرست

کس نیارد ز پس ز پیش فرست

عمر برف است و آفتاب تموز

اندکی ماند و خواجه غره هنوز

بعد از این ابيات که اشاره می کند به غنیمت شمردن عمر و در عین حال فضای یأس آلودی بر آنها حاکم است و نشان از وضع روحی به هم ریخته شاعر دارد، می گوید:

«بعد از تأمل این معنی، مصلحت چنان دیدم که در نشیمن عزلت نشینم، و دامن صحبت فراهم چینم، و دفتر از گفت های پریشان بشویم، و من بعد پریشان نگویم.»

دو خط بالا، اشاره روشنی به علائم افسردگی بروز کرده در میان سالی سعدی دارد. گوشه گیری، کم حرفی، پاره کردن نوشته ها و بی میلی به نوشتن و احساس این که گفته ها و نوشته هایش پریشان و بی معنی است.

سعدی در دیباچه گلستان ادامه می دهد که این حالات و افسردگی ادامه داشته: «تا یکی از دوستان که در کجاوه انیس من بود، و در حجره جلیس، به رسم قدیم از در درآمد. چندان که نشاط ملاعبت کرد، و بساط مداعبت گسترد، جوابش نگفتم، و سر از زانوی تعبد برنگرفتم.

رنجیده نگه کرد و گفت:

کنونت که امکان گفتار هست

بگو ای برادر به لطف و خوشی

که فردا چو پیک اجل در رسید

به حکم ضرورت زبان در کشی

کسی از متعلقان منش، بر حسب واقعه مطلع گردانید، که فلان عزم کرده است، و نیت جزم که بقیت عمر معتکف نشیند و خاموشی گزیند.»

سعدی به روشنی اشاره می کند که این دوست را به خوبی و مثل گذشته نپذیرفته و با او رفتار گرمی نداشته است. که اینها نیز همه خبر از احوال ناخوش او و افسردگی اش دارد.

آن دوست تلاش می کند سعدی را از این حالت بیرون بیاورد. و اضافه می کند که یکی از اطرافیان سعدی آن دوست را از «واقعه»، یعنی گرفتاری سعدی به افسردگی، آگاه می کند. البته با عباراتی در شأن سعدی، که پیداست همان موقع و قبل از نگارش گلستان، جایگاه و پایگاهی داشته که آن دوست می گوید، قدم از قدم بر نمی دارم تا سعدی به حال گذشته بازگردد و می گوید:

«خلاف راه صواب است و نقض رأی اولو الالباب، ذوالفقار علی در نیام و زبان سعدی در کام»

این نشان می دهد که آدمی گرفتار افسردگی شده که دوستش پایگاه علمی و فصاحت زبانی او را به ذوالفقار حضرت امیرالمؤمنین تشبیه کرده است. پس نه تنها افسردگی در روزگار سعدی وجود داشته، بلکه حتی کسانی را درگیر و مبتلا می ساخته که چنین جایگاه رفیعی داشته اند.

همانگونه که از رفتار این دوست سعدی پیداست، نسخه و علاج افسردگی ار روزگار سعدی تا روزگار ما در ادامه این جریان آمده. سعدی می گوید:

«فی الجمله زبان از مکالمه او در کشیدن قوت نداشتم، و روی از محاوره او گردانیدن مروت ندانستم که یار موافق بود و ارادت صادق.»

سعدی در ادامه اشاره مِی کند که آن دوست او را تفرج کنان بیرون می برد و اشاره می کند که فصل بهار هم بوده و هوا دلپذیری خاصی داشته. شب در باغ یکی از دوستان می مانند که سعدی آن باغ را دل انگیز و زیبا توصیف کرده و صبح که تصمیم می گیرند از آن باغ بازگردند، آن دوست گل هایی چیده بوده که با خود بیاورد.

سعدی به او می گوید که گل یا گلی که چیده شود، دوامی نخواهد داشت و به آن ها دل نبندد. آن دوست می گوید که چاره چیست؟ و سعدی جواب می دهد که برای نزهت حاضران، کتاب گلستان را تصنیف می کنم که گردش زمان بهارش را پاییز نمی کند.

در اینجا پیداست که افسردگی سعدی برطرف شده و او با رهایی از این مهلکه، نه تنها بزرگ ترین اثر زندگانی خودش را خلق کرده بلکه یکی از بزرگ ترین منابع حکمت عملی را به جامعه بشری عرضه داشته است. این نکته برای آن دسته از افرادی که هم اکنون در مهلکه افسردگی گرفتار باشند و یا این که خدای نکرده در آینده در این دام گرفتار شوند، می تواند بسیار اهمیت داشته باشد. سعدی اثری به بزرگی گلستان را پس از عبور و غلبه بر افسردگی خلق کرد.

حضرت سعدی در دیباچه گلستان علاوه بر نگاهی که به افسردگی از درون دارد، راه برون رفت از این مشکل را هم نشان می دهد. سعدی دوست و دوستی را عاملی معرفی می کند که می تواند انسان ها را از کنج عزلتی که نشسته اند بیرون بیاورد و لب فرو بسته را به گفتن باز کند. دوست انسانی نیست که تنها به ما علاقه مند است، بلکه آدمی است که ما با او دوستی کرده ایم و به او علاقه مندیم.

انسان در زندگی دوست را پیدا می کند ولی دوستی را می سازد.
 


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.