موعودشناسی: دلنوشته ای تقدیمی به امام زمان (عج)

 

 

آقاي من هنوز نمي دانم که جمعه ها بها هستند يا بهانه وهنوز نمي دانم که ندبه ها ندا هستند يا نشانه وکميت کميلم برسبزه زارهاي دل به تندي مي تازد راه را گم کرده است يا نه شاه راه را مي داند وبه بيغوله مي رود وهرجمعه که مي گذرد سر در زنخدان مي گذارم ودرزندان دل خويش با زنده اي زمزمه مي کنم زبان ،بهانه اي دوباره ازامام زمان خويش دارد اي شهسوار شبهاي بدون سحر واي مونس همدم يتيمان بدون پدر آقاي من جاده سبز انتظار بااستقبالي دلهايي همراه است که کميت کميلشان لنگ مي زند ونواي ندبه اشان دلي رابه چنگ نمي زند.
آقاي من دوست دارم در سرزمين دل خبر ازآشنايي گيرم که بااو آشتي کنم وبگويم که دگر گناه نمي کنم ،حرام رانگاه نمي کنم ،پابه هرجايگاه نمي کنم وپناه به هرپناهگاه نمي کنم .
اي آقاي من حق داري ادعاي شيعه شيفتگي مي زنيم وحرم وپاکي دل را که جاي نامحرمانه نيست به هرنامحرمي محرمي مي کنيم وباخبرداري ،خودرابه خبري مي زنيم وپاکي دل را که قدم انتظار بايد محرمش باشد وهرناشايستي شايسته مي پنداريم وبا اين حال باز مي گوييم منتظرت هستيم .
اي مولاي من انتظار واژه اي است که دل رابه انقلاب وا مي دارد که دربرابر اهريمن هاي دروني ووسوسه هاي دروني به پا مي خيزد ونشان مي دهد انتظار واژه اي است پاک ومقدس ومدال وتاج وتختي بي مانند است که فقط منتظر مي تواند ازآن بهره ببرد .
اي مولاي من مي دانم اگر علم عشق را برپا مي کني وباز دلت را الم مي کني وپاکي دل رابه ناپاکان مي سپاريم وبه روي خود نمي آوريم که توخود مي بيني ومي داني احوالمان راو،خود رامدهوش مي کني .
اي آقاي و مولاي من اين صخره هاي گناه دل رابه سخره مي گيرند وشميم انتظار را که جزء برمنتظران شادابي وطراوتي ندارد به باد وزاني تشبيه مي کند که ازسرزمين خزان مي وزد.
اي آقاي و مولاي من جويبار اشک ديگر دريا را مي طلبد که شايد اميد رميده دل غايبي بشکسته به ناخداي دريا برسد وبگويدجويبار هم به دريا مي ريزد وعطر يار را از سرزمين آشنايي به مشام جان برساند .
اي آقاي و مولاي من خوب شدن وباتو بودن سرمايه مي خواهد که سرزمين دل به دنبال آن است ولي هرکجا که مي نگرد ازعطشناکي خود به سرابي مي رسد وباز تشنه تر از قبل به اميدي دوباره مي گردد واما نمي داند اين سرمايه کلمه اي است که عشق تورا در درون خود گنجانده است.
اي آقاي و مولاي من مي دانم ديدن اين چنين يوسفي دل يعقوبي را مي خواهد که بانابينايي چشم با روشني دلي پرنور بگردد وکنعاني مي خواهد تا نسيم بوي يوسف را از سرزمين هاي دور برمشام آن پير کنعان برساند وبگويد که انتظار کليد برگشت يوسف به شهر کنعان بو د.
اي آقاي و مولاي من پنجره دل را به سوي خورشيد انتظار باز مي کنيم تاشايدخبري از آشنا ترين آشناي هستي که دردل سيه وتاريک من گم شده است دريابم وندايي راکه از آهنگ خوش ندبه جمعه بامضموني باذکر يابن الحسن يابن الحسن است به تو هديه کنم .
اي آقاي ومولاي من چشمانم بهانه مي گيرند که چقدر به جاده انتظار نگه کرديم وهرروز از نسيم دل خبرزآشنا گرفتيم وخيره شديم باز هم جزء آن نسيم که خبري انتظاري دوباره داشت نديديم .
اي آقاي ومولاي من جمعه راميعادگاهي مي دانم که وعده يار درآن ميعادگاه به تحقق مي پيوندد.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.