نمی دانم تا کنون نامی از مالک دینار شنیده اید یا نه؟ اما وی یکی از عرفای بزرگ بود که البته زندگانی او فراز و نشیب فراوان طی کرد تا مرحله عرفان.
وی اهل دنیا و بسیار دنیا دوست بود و بسیار مال و ثروت می داشت. مسجد جامعه دمشق را به تازگی ساخته بودند . وی را طمع آن برداشته بود که به صدارت آن برسد. با خود اندیشه فراوان کرد و به این نتیجه رسید که لوازم خود را برداشته و برای فریب مردم به مسجد برود و چنین کرد. او به مسجد رفته و یک سال تمام خود را به عبادت مشغول ساخت تا هر که او را می بیند مدام در حال دعاو نیایش ببیند. پس از یک سال از مسجد بیرون آمد و شبی پس از شور و نشاط فراوان‏ همه یارانش به خواب رفند و مالک در این هنگام آوازی شنید که می گفت: ای مالک‏ چه بر سر تو آمده که توبه نمی کنی؟ مالک با خود اندیشید و به سوی مسجد روان شد و آن شب را تا سحر به عبادت مشغول گردید و توبه نمود و نی‏‏ٍٍت نمود که هر که از این بعد نزد او آید تا تولای مسجد را به او سپارند نپذیرد. چون آن شب به پایان رسید‏ عده ای از مردم گردآمدند و به دیدن مالک شتافتند و او را برای صدارت و بزرگی مسجد انتخاب نمودند‏ مالک رو به آسمان کرد و گفت: بار الی‏ یک سال به حیله تو را عبادت کردم و خبری نشد و فقط یک شب به اخلاص تو را عبادت کرده ام و بیست تن به دیدارم آمدند‏ به عزت تو قسم که من این را قبول نخواهم کرد. این را گفت و از مسجد بیرون آمده و ریاضت و تنهایی و عبادت در پیش گرفت و به مقامی رسید که دیگران غبطه می خوردند.
وی روی از زر و زیور برگرداند و به خداوند مشغول گردید. روزی مردی ثروتمند در بصره فوت کردو به سرای باقی شتافت‏ او را دختری زیبا بود که آن دختر نزد یکی از بزرگان شر رفت و گفت: می خواهم به عقد مالک در آیم تا به من طریق طاعت بیاموزد‏. این را به مالک گفتند و مالک جواب داد: من این جهان را سه طلاقه کرده ام و دست از آن سته ام. این دختر هم متعلق به این جهان است. آنچه را که سه بار طلاق داده اند‏ دیگر به عقد خود در نیاورند.
نقل است روزی مالک دینار سوار بر یک کشتی شده بود.در میانه راه یکی از ملوانان‏ کسی را به سراغ او فرستاد و گفت هزینه نشستن در کشتی را پرداخت کن. وی گفت: ندارم. او را آنقدر زدند که دیگر ت وان نداشت. دوباره از وی هزینه در کشتی نشستن خواستند و او بار دیگر گفت: ندارم و دوباره وی را بزدند. پس چون بار دیگر این جمله تکرار کردند‏‏ هزارا ماهی سر از آب بیرون کرد و در دهان هر کدام دو دینار بود. مالک دست دراز کرد و از دهان چند تن‏ یکی دو ینار گرفت و به صاحبان کشتی داد و آنان گه این حقیقت را به چشم دیدند در پای وی افتادند. او به دریا قدم گذاشت و ناپدید شد. از آن پس وی را مالک دینار نامیدند.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.