ذو النون مصری



وی از ملوکان و بزرگان عرصه عرفان بود و به علم ریاضیات واقف آمده بود. او ریاضیات را به خوبی می دانست و تعلیم می کرد. دلیل گرایش او به عرفان و تصوف این بود که روزی به وی گفتند: فلان جا عارفی است. ذوالنون قصد زیارت آن زاهد کرد و به دیدار وی شتافت. دید او خود را از درختی آویخته و جسم را عذاب می دهد. ذوالنون گریست و آن زاهد جو.اب داد: این کیست که بر گناهکاری چون من گریه می کند؟ ذوالنون نزدیک رفت و گفت: دلیلی برای این کار بیاور. زاهد گفت: این تن با من در یکجا آرام و قرار نمی گیرد از برای همین او را بر دار کرده ام. او با آدمی همصحبت شدن را بیشتر می پسندد تا با خدای خویش آمیختن را. ذولنون جواب میدهد: پنداشتم که خون مسلمانی ریخته ای و یا گناه کبیره ای انجام داده ای.
زاهد در جواب گفت: مگر تو نمی دانی که آمیزش با خلق و دوری از خدای همه چیز را به دنبال خواهد داشت؟ اکنون اگر زاهد تر از من می خواهی به بالای این کوه برو تا ببینی.
ذوالنون به بالای کوه رفته و دید که زاهدی دیگر در عبادتگاهی نشسته و یک پای خود را بریده و از عبادتگاه بیرون انداخته و کرمها آن را میخورند. ذوالنون نزدیک تر شده و از آن زاهد سوال کرد: چرا پای خود را بریده ای؟
زاهد جواب داد: من یک سال تمام در این عبادتکاه عبادت کردمو به درگاه خداوند گریستم و روزی از روزها زنی را دیدم که از این جا می گذشت ودلم به او مایل شد و تنم هوای تن او را کرد. چون ای از عبادتگاه بیرون گذاشتم ندا آمد که ای زاهد’ شرم نمی کنی بعد از این همه عبادت و رهروی خداوند’ اینک بندگی شیطان را میکنی؟ چون این وحی شنیدم آن پای را بریدم و دور انداختم تا بیرون از این جا بماند. اکنون در این جا نشسته ام تا خدا چه بخواهد.
ذوالنون مصری گوید: روزی با رفقایم به ویرانه ای رفتیم که در آن جا با دو خمره زر و سیم روبرو گشتیم. و یک تخته سنگ که بر آن نوشته بود الله. به دوستان گفتم این دو خمره زر را بردارید و آن تخته را که نام دوست من بر آن نوشته شده به من سپارید. چنین کردیم و من مدام بر آن تخته بوسه دادم. تا آنکه شبی در عالم خواب دیدم گویند: ای ذوالنون’ آنان دوخمره زر برداشتند که ارزشش بالا بود اما تو آنچه را که برداشتی ارزشی بسیار والاتر داردو آن نام ماست. بی شک درهای علم و حکمت را بر تو خواهیم گشود.
ذوالنون گوید: روزی به کناره چشمه ای رفتم تا وضو بگیرم که چشمم به قصری افتاد که در بالای آن زنی زیبا چهره ایستاده بود و به من می نگریست. من وضو گرفتم و روبه او کردم و پرسیدم: تو کیستی و از آن چه کسی هستی؟ زن جواب داد: ذوالنون’ چون ازدور در تو نگریستم گمان کردم دیوانه ای’ چون نزدیک بیامدی گمان کردم که عالمی و نزدیک تر که شدی گمان کردم عارفی و این ک می بینم که ه یچکدام نیستی. اگر دیوانه بودی وضو نمی گرفتی‏’ اگر عالم بودی به نامحرم نگاه نمی کردی و اگر عارف بودی چشمت به کسی دیگری جز الله نمی افتاد. این بفت و ناپدید شد و من دانستم که او آدیم نبود بلکه فقط برای امتحان من نازل شده بود و من این امتحان را باختم.



ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.