بازي سراب و رويا در كوير

 

جام جم آنلاين- زهراكشوري: كوير يعني سراب. غولي بي‌شاخ و دم. قراردادي كه ميان ذهن ما بسته شده و هنور هم كاربرد خودش را دارد. كوير كاشان هم خوب اين نكته را گرفته است. براي همين است كه جاده كاشان به سمت نياسر مسافران را به بازي و شوخي مي‌گيرد و مسير رنگارنگي را در چشم آنها مي‌نشاند. از سبزي به بيان لم يزرع مي‌برد و از بيابان به باغ مي‌كشاند.

اينجاست كه قرارداد ذهني ما به هم مي‌خورد. كوير كاشان مي‌خواهد بي‌گناهي خود را به تو اثبات كند تا ديگر از او غولي نسازي و اين را خيلي خوب اثبات مي‌كند. براي همين است وقتي از دل اين جاده به سوي شهرت رهسپار مي‌شوي، بارها با خودت تكرار مي‌كني كه اين سفر، آخرين سفر به اين سرزمين نيست.

از دل ماشين، چشم‌ها را به دوسوي جاده مي‌دهيم و تردستي‌هاي كويركاشان را به تماشا مي‌نشينيم. آنجا كه چشم به افق مي‌سپاريم، هرم داغ بيابان را روي گونه‌ها حس مي‌كنيم و ناگاه چشمان ما دريده مي‌شود از زمردي كه از درختان و گياهان در دل كوير پاشيده‌اند. تعبيري از يك رويا. رد سراب و اعاده حيثيت از كوير. البته اينجا هنوز دو انتخاب داري سراب يا رويايي محقق شده، كه هر جا سراب بوده، خود خواستي.

با مسافر بادهاي هميشه هموار

دم غروب

ميان حضور خسته اشيا

نگاه منتظري حجم وقت را مي‌ديد

و روي ميز

هياهوي چند ميوه نوبر

به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود

مسافر از اتوبوس پياده شد...

 

او هميشه بوي سفر مي‌دهد. افسون‌شده تر از ما اوست كه از همان ابتدا همسايه صحرا بود و تمام روياهايش به بيابان راه داشت. ما نيز از اتوبوس پياده مي‌شويم و آرام و آهسته آنچنان كه خطي برشيشه نازك تنهايي‌اش نيفتد، گام به گام تعقيبش مي‌كنيم و به زور خود را در لحظه‌هاي شگرف تنهايي‌اش سهيم مي‌كنيم. او به كجا مي‌رود. آهسته و آرام ردش را مي‌گيريم. مي‌خواهيم بدانيم به دنبال چيست؟ در جستجوي صداي خوبي بود كه چون يك سبزينه عجيب در انتها و عمق صميميت محزون كه در ادراك يك كوچه برود و تنهايي بزرگش را با آن پر كند. عصر، عصر معراج پولاد و آهن است و غلبه ماشين برانسان و او از چيزي واهمه دارد! از كوچه‌هاي تاريكي كه حاصل ضرب ترديد و كبريتند.

و او از چيزي مي‌گريزد! از سطح سيماني قرن در شب اصطكاك فلزات. به كجا؟ به كجا مي‌خواهد بگريزد كه ما را چنين سرگشته نگه داشته است؟ در جستجوي شهري است كه پنجره‌هايش رو به تجلي‌باز است. بدين‌گونه بود كه سفرش را با گنجشك‌هاي دره گنگ آغاز مي‌كند و بوداوار از هر تعلقي مي‌رهد تا به سمت وسعت بي‌واژه‌هايي برود كه مدام او را مي‌جست.

اينجا مشهد اردهال. شيشه نازك تنهايي سهراب سپهري. نمي‌خواهيم شرمنده‌اش شويم. نمي‌خواهيم ناخواسته شيشه نازك تنهايي‌اش بشكنيم. شايد نخواهد ما را در تنهايي خود شريك كند. هر چند ما سال‌هاست او را شريك شادي و غم خويش كرده‌ايم و بارها به كنج خلوتش پناه برديم و بارها خلوت‌نشين خلوتگاه ما شده است.

خود خواسته است كه در اينجا بيارامد. كاشان تنها جايي است كه به او آرامش مي‌دهد. به همين دليل پس از مرگش او را به مشهد اردهال كاشان كنار حرم مطهر امامزاده سلطان علي‌‌بن‌‌محمد بردند و به خاك سپردند. روي قبرش نوشته است:

«به سراغ من اگر مي‌آييد

نرم و آهسته بياييد

مبادا كه ترك بردارد

چيني نازك تنهايي من.»

فلسفه پاورچين رفتن ما هم اين است. اما اينجا ديگر پايان تعقيب و گريزماست. ما را به اين گوشه تنهايي او ديگر راهي نيست. بنابراين از ما به سپاسي و درودي كه آرام در گوشش زمزمه مي‌كنيم و باز مي‌گرديم.

اگر دومين جمعه مهر ماه خود را به مشهد اردهال رسانده باشي، الان بايد آرام آرام سهراب و شيشه نازك تنهايي‌اش را ترك‌گويي و به اهالي كاشان بويژه اهالي فين اين شهر بپيوندي براي انجام مراسم 1300ساله قاليشويان. مراسم عزاداري نمادين قاليشويان اهالي فين كاشان، خود قصه‌اي مفصل است. بنابر اين راه خود را ادامه مي‌دهيم و به سوي نياسر راهسپار مي‌شويم.

 

نياسر «شهر سبز» كوير

از دل جاده كه چشم را به دور دست مي‌دهي، جايي نگاهت‌گير مي‌كند. بر يك بلندي، نخستين چيزي كه در دل چشمانت نقش مي‌گيرد، آتشكده نياسر است. اينجاست كه مي‌داني تا «شهر سبز» راهي نداري و بزودي خود را در ميان خانه‌هاي قد و نيم قد شهر و ديوارهاي كاهگلي‌اش مي‌يابي.

خانه‌هايي ايستاده و نيم ايستاده، شيارديوار، نشان از ردپاي باران كويري دارد.

و درختان، زمرد گنجي ميان خانه‌ها، شيطان دختر هاي سبزپوش، يله برحصار خانه‌ها داده‌اند و سرانگشتان سبزفامشان نوازشگر گونه‌هاي داغ رهگذران است، گويي شرم از عذار عاشقي به كمين نشسته را مي‌روبند.تاك‌هاي آويخته برديوار، با آرامشي پرناز، خويش را به سر و روي رهگذران كوچه باغ‌هاي نياسر مي‌كشانند.

رها مي‌شويم پيش از هر چيزي مي‌خواهيم هواي سالم كوچه باغ‌هاي شهر كه به دليل سرسبزي به «شهر سبز» معروف شده است، حواله ريه‌هاي سوخته از زندگي سربي و سيماني كنيم. رها مي‌شويم در كوچه‌هاي كاهگلي و چشم مي‌دوزيم به باغ‌هايي كه صاحبخانه در را روي غير و آشنا باز گذاشته است.

دمي بر سكوي جلوي خانه كاهگلي دل به خاطره‌اي خاك گرفته مي‌سپاريم، در كوچه باغي كه مي‌رود تا در لايه‌لايه ذهن مردمان اين ديار جاودانه شود.

تقويم آفتابي باستاني

بربلنداي اين خاطرات خاك گرفته، آتشكده نياسر، يادگار اواخر دوران اشكاني، زاده پيوند سنگ و گچ، گنبدوار چهارطاقي در دل كوه زده و برفراز تالار (بخش بالايي نياسر) به نظاره نشسته است.

وارد نياسر كه مي‌شوي، يك راهنماي محلي هست كه اطلاعات خوبي دارد اما براي ديدن آتشكده پا به پاي ما نمي‌آيد. همراهان همه خانم هستند و او يك مرد جوان كه با سرانگشت، مسير آتشكده را نشان ما مي‌دهد و خود ميان مردمش مي‌ماند. آرام خود را به بالا مي‌كشانيم و من ياد حرف‌هاي «رضا مرادي غياث‌آبادي» مي‌افتم كه اين چارطاقي را نه يك آتشكده كه يك تقويم باستاني مي‌داند.

به اعتقاد اين پژوهشگر، چارطاقي نياسر بناي علمي ايران باستان و يكي از معدود تقويم‌هاي آفتابي سالم باقيمانده در ايران و جهان است.

براساس مطالعات وي، اين چارطاقي همچون يك تقويم خورشيدي، بدرستي طلوع نخستين خورشيد زمستاني را كه به «انقلاب زمستاني» و «شب چله» شهرت دارد، نشان مي‌دهد. همين پژوهش‌ها بسياري را براي تماشاي نخستين طلوع خورشيد زمستاني هر سال به اين منطقه مي‌كشاند.

همه آنچه در اين بلندي به تماشا نشستيم، همين چارطاقي نبود. اگر زمان صرف كنيد و حوصله به خرج دهيد و از آشنايان محلي بپرسيد، حتما شما را به سوي يك چشمه طبيعي و درختي خشكيده كه نزديك به 2000 سال از عمرش مي‌گذرد، راهنمايي مي‌كنند.

برفراز چشمه، نيايشگاهي ناشناخته بوده كه كاملا تخريب شده و چند دهه پيش مسجدي به جاي آن ساخته شده است. تا پيش از سال 70 نيز ساعت آفتابي سنگي در 200 متري جنوب شرقي چارطاقي بوده كه در اين سال تخريب مي‌شود و ديگر نشاني از آن نيست. اگر همچنان به كاوش ادامه دهي، نگاهت به بازمانده‌هايي از ديواري ساده با قدمت نامشخص در فاصله 50 متري پيرامون بنا و در ارتفاعي پايين‌تر از مسير پرتوهاي خورشيد بامدادي و شامگاهي مي‌رسد. چارطاقي را پشت سر مي‌گذاريم و به بخش تالار كه بخش بالايي شهر نياسر است، وارد مي‌شويم.
تاك‌هاي آويخته برديوار، با آرامشي پرناز، خويش را به سر و روي رهگذران كوچه باغ‌هاي نياسر مي‌كشانند

تالار پوشيده در حريم نسيم‌گون گلاب، نشسته برپاي آتشكده و لميده بربلنداي داراب (بخش پاييني نياسر) و داراب افتاده در پاي تالار، در سايه ساز سبز درختان روزگار مي‌گذراند.

در دل تالار، تن از غبار ره مي‌شوييم و تمناي سايه‌هاي زمردگون باغ‌هاي تالار را براي يك تن لبريز از خستگي جوابي در خور مي‌دهيم و ... آبي بلند، بي هيچ نقطه‌اي از ترديد، خلوت ما را مي‌آرايد و صداي پاي آب ...

 

در دل غار رئيس

در دل اين تخت زمرد زده گل به چمن، غار نياسر يا آنچنان كه مردمش مي‌خوانند، غار رئيس، غار ريس و يا غار تالار ما را به گشودن رازي نهفته در قعر زمين مي‌خواند.

انسان ديرينه اين ديار، دل زمين را با سرانگشتانش پيچ و تابي شگرف داده و راز خويش را گودال گودال در قعر 40 متري زمين مدفون كرده كه امروزه نه تاريخ آفرينشش برما معلوم است و نه فلسفه ساخت آن.

نقل‌ها درباره غار نياسر بر 2 گونه است، بسياري آن را جان‌پناه رميدگان از جور زمانه مي‌دانند و ديگراني آن را خلوتگاه يار جاودانه، شيشه نازك تنهايي فرزند آدمي.

ما نيز برآنيم نرم و آهسته به سراغشان برويم تا مبادا ترك بردارد شيشه نازك تنهاييشان و... در زمين فرو مي‌رويم، تا اگر جاي پايي ديديم، مسافركهن اين ديار را از پي برويم.

راحت نمي‌شود اين مسير را پيمود. چهاردست و پا و آرام غار را مي‌گشايم. از جمعيت 40 نفري كه براي ديدار نياسر آمديم تنها نزديك به 10 نفر حاضر مي‌شوند كه وارد غار شوند.

غار داراي مسيرهاي كوتاهي هم هست كه اگر بدون راهنما برويد، حتما گم مي‌شويد.

غار در مسيري 1200 متري تا 40 متر عمق زمين را مي‌شكافد و ما نيز سينه به سينه خاك، پس از پيمودن اين مسير، در آستانه در مدور غار، داراب با خانه‌هاي لبريزي از سرسبزي درختان در دل چشمانمان مي‌نشيند و آبشار نياسر به كرشمه‌اي در گوشه ديدگانمان.

به مدد آبشار، غبار ره از تن مي‌گيريم و ساعتي بر لب جوي روان از آبشار مي‌نشينيم و... آبشار نياسر، شيدايي بگريخته، آويخته بردامان تالار و نشسته در چشمان داراب، «گره زده است سايه‌ها را با آب و شاخه‌ها را با باد» و با رقصي زيبا، اين رگ ناآرام كوير، به پيچ و تابي سيمگون، زير و بم زندگي را زمزمه‌اي سبز بخشيده است. جان گرفته از دامان تالار، با چرخشي نازدار و عروس‌وار برپاي داراب بوسه زده است و اينك داراب پوشيده در شولاي سبز درختان سرو قامت به يك نگاه، در دل چشمانت مي‌نشيند.

بربلنداي اين خلوتگاه دلخواسته، معماري به جاي مانده از دوران قجري، نشسته بر لبه تالار، جان به در برده از زلزله سال 1359 و ايستاده برفراز داراب، گردن افراشته خويش را به رخمان مي‌كشاند. دم غروب است و بايد كوير كاشان با شاهكار زمردگونش را رها كنيم و رو به سوي شهر خود نهيم اما تا رسيدن به شهر و ديار خويش، چند بار با خود تكرار مي‌كنيم، اين آخرين سفر ما به كوير كاشان نخواهد بود.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.