قصه شب: يک قدم تا عشق 89

5 تیر 1392   maryam.pourmohammadi   علم و آموزش, موفقیت   0 نظر   437 بازدید   |







ميان اشك و هق هق به او گفتم:

- من زني بدبخت و فنا شده ام مطمئن باش كه از همه چيزم خواهم گذشت تا تمام لحظه هايم را صرف فلورا بكنم او بايد خوشبخت شود. تازه بايد در حقش پدري هم كنم. بايد....

ديگه نتوانستم ادامه بدهم و باز از ته دل اشك ريختم. فواد مرا در آغوش گرفت و در حالي كه خودش هم همراه من اشك مي ريخت گفت:

- فرناز جون مي دانم كه تو روح لطيف و بزرگي داري حتما از عهده ي اين كار برخواهي آمد!

يك ماه از مرگ رامين مي گذشت كه در اين مدت فهميدم باربد دو سه روز بعد از مراسم مادرش به انگلستان برگشته عاطفه بارها مي خواست به نوعي از زندگي او برايم صحبت كند اما من هيچ علاقه اي به شنيدنش نداشتم و خود را بي ميل نشان مي دادم. او هم وقتي علائم تنفر را از چشمانم خواند ديگر هرگز اسمي از او نزد من نياورد. يك روز كه در اين فكر بودم تا هر چه سريعتر خانه ي مستقلي براي خودم و فلورا دست و پا كنم فواد با مهرباني بهم گفت:

- فرناز جون حالا كه دوست نداري با ما زندگي كني خانه اي كه ما زماني در آن زندگي مي كرديم متعلق به تو و دخترت است.

مخالفت كردم و گفتم:

- نه فواد من مي خوام....

او فورا ادامه حرفم را بريد و گفت:

- فرناز خواهش مي كنم اين بار به حرفهايم توجه كن... اون خونه سهم توست و حق خودته آخه من اين منزل را كه هنوز بوي بابا و مامان را مي دهد هرگز نخواهم فروخت و در همين جا براي هميشه ماندگار خواهم شد پس نه تو ديني نسبت به من داري و نه من هيچ منتي روي سرت خواهم گذاشت!

ديگه بيشتر از اين صلاح ندانستم كه مخالفت كنم بنابراين تنها با سكوتم موافتم را اعلام كردم. به خانه جديد نقل مكان كردم و به پشتوانه فواد مقداري وسايل ضروري براي شروع زندگيم خريدم. در آن منزل احساس شيريني داشتم ديگه مثل گذشته ها نبودم كه با وجود خاطراتي كه با باربد در آنجا داشتم عذاب بكشم. آنچنان ناملايمات روزگار درونم را تغيير و تحول داده بود كه فرسنگها از خودم دور شده بودم چندي بعد با پارتي و آشنايي فواد توانستم در بيمارستاني كه در نزديكي مطب فواد بود مشغول به كار شوم آخ كه در روزهاي اول چه لذتي مي بردم وقتي بيماري را معاينه مي كردم اين احساس باعث مي شد كه ذوق و شوق عجيبي در من شكل بگيرد تا من براي گرفتن تخصصم مصمم شوم. عاقبت دو سال بعد با تشويق هاي بي وقفه فواد و عاطفه توانستم در رشته پوست و زيبايي براي دوره تخصص پذيرفته شوم و با اميدي بيشتر به زندگي ادامه دهم. گر چه روزهاي سختي رو به خاطر مشكلات مالي مي گذراندم اما واقعا در كنار دخترم فلورا كه حالا به اول دبستان مي رفت زندگي شيريني را مي گذراندم. خيلي زود در محيط بيمارستان و دانشگاه افراد زيادي با موقعيت هاي عالي ازم خواستگاري كردند ولي تنها جواب من به همه آنها همين چند كلمه بود « ديگر قصد ازدواج ندارم مي خواهم تمام تلاشم را براي خوشبختي دخترم به كار بگيرم » كه خوشبختانه از اين مسئوليت بزرگ و سنگين با موفقيت بيرون آمدم. من تمام لحظه ها، روزها، ماهها و سالهاي جوانيم را به پاي دخترم فلورا ريختم و با عشق عجيبي كه نسبت به او داشتم او را بزرگ كردم وقتي هم مزد صبر و زحمتم را از خداوند گرفتم كه عاقبت فلوراي زيبا و باهوشم رتبه اول كنكور در سطح كشور را بدست آورد. ان هم در رشته مورد علاقه خودش فيزيك، فلورا دقيقا نسخه ي دوم من بود و كوچكترين مويي با دوران جواني ام نمي زد. وقتي مغرورانه در اجتماع گام برمي داشت مرا به ياد فرناز فاخته دختر سركش و مغرور دانشگاه آن زمان مي انداخت. آري او را كه مي نگريستم به ياد فرناز برباد رفته اشك مي ريختم و سپس عاشقانه خداوند را شكر مي كردم كه توانستم ثمره و حاصل بدبختي هايم را با موفقيت از آب و گل بيرون بكشم.

روبروي آينه ايستادم و به چهره ي خسته و رنج كشيده ام نگاه كردم و بعد آه حسرت باري از دلم كشيدم فلورا به طرفم آمد و دستانش را دور گردنم حلقه كرد و با لحن خاصي گفت:

- مامان جونم آخه چرا آه مي كشي؟ الهي من قربونت برم تو كه هنوز چيزي از زيبايي ات كم نشده خوبه هر كي من و تو رو با هم مي بينه فكر مي كنه ما دو تا خواهريم همين بچه هاي كلاس خودمان كه تو رو بعضي اوقات همراه من مي بينند، بارها بهشون گفتم كه اين مادرمه نه خواهرم اما با اين حال هنوز هم باور نكردند.

دستان خوش فرم و كشيده فلورا را به صورتم كشيدم و بعد بوسه اي بر آنها زدم و به او گفتم:

- نازگلكم من كه غصه ي زيبايي گذشته ام را نمي خورم هر وقت مقابل اينه مي ايستم ناخودآگاه تموم گذشته هاي تاريك و پر ملالم مثل فيلمي مهيج در مقابلم ظاهر مي شه اخه باورم نمي شه كه من اين همه زجر و ناكامي را پشت سر گذارده باشم....!

ناگهان بغضي ناخواسته بر گلويم حلقه بست كه نتوانستم حرفم را ادامه بدهم. فلورا بر گونه ام بوسه اي زد و با مهرباني گفت:

- الهي من قربون اون دل دريايي ات برم آخه تو كه مثل يه كوه استوار و محكم مقابل آن همه سختي و مرارت ايستادگي كردي و خم به ابرو نياوردي.

اشك در چشمانم حلقه بست بغض كهنه و چند ساله ام را رها كردم و بدون آنكه دليل خاصي براي گريه كردن داشته باشم گريه سر دادم. من هيچ وقت قصه ي دلدادگي خودم و هر آنچه بين من و باربد گذشته بود را براي فلورا بازگو نكرده بودم. او هميشه فكر مي كرد آغاز بدبختي هاي من با شروع زندگي با پدرش شكل گرفته. با صداي زنگ تلفن از افكارم بيرون آمدم فلورا به طرف گوشي رفت و دقايقي بعد برگشت و گفت:

- مامان جون دايي فواد بود.

- چي مي گفت؟

- گفتش امشب مي خوايم تاريخ عروسي نويد را مشخص كنيم از ما هم خواستند تا به جمعشون ملحق شويم و ساعتي را در كنار هم بگذرونيم.

تبسمي كردم و زير لب گفتم:

- مباركش باشه.

نويد مدتها پيش دلداده و دلباخته ي دختر يكي از همكاران عاطفه شده بود كه خوشبختانه چون عشقشان دو طرفه بود وصلت خيلي زود سر گرفت. حالا در استانه ي شروع زندگي متاهلي بود به خودم آمدم و نگاهي به ساعتم انداختم و به فلورا گفتم:

- پس من مي رم يه دوش بگيرم تا كمي سرحال بيام.

فلورا در حاليكه به طرف اتاقش گام برمي داشت گفت:

- مامان جون حتما اين كار رو انجام بده كه اصلا دلم نمي خواد صورت خوشگلت رو اين طوري گرفته و غمگين ببينم وقتي با اين قيافه مي بينمت انگار دنيا روي سرم خراب مي شه!

خنده كوتاهي كردم و با صداي بلندي به او گفتم:

- الهي قربون اون قلب مهربونت برم كه اگر وجود نازنين تو در زندگيم نبود صدها بار تا حالا مرده بودم.

اين را گفتم و براي رفتن به حمام خودم را آماده كردم ساعتي بعد با دلشوره عجيبي كه ناگهان بر وجودم چنگ مي زد و استرس و دلهره فراوان لباس پوشيدم و در حالي كه سوئيچ اتومبيل را از روي ميز برمي داشتم فلورا را صدا كردم و گفتم:

- فلورا جان من رفتم اتومبيل را روشن كنم هر چه زودتر آماده شو و بيا.

بعداز اين كه فلورا از توي اتاقش چشم بلندي در پاسخم گفت من به طرف پاركينگ از منزل خارج شدم. دقايقي در اتومبيل نشستم و انتظار آمدن فلورا را كشيدم كه بالاخره با پالتوي اندامي كه بر تن كرده بود و زيبايش را دو چندان نشان مي داد بيرون آمد. لبخندي به او زدم در حاليكه در دل تحسينش مي كردم سوار شد و در كنارم نشست اما درست در لحظه اي كه مي خواستم حركت كنم دوباره آن دلشوره لعنتي به سراغم آمد و به طور ناخواسته وجودم لرزيد و باعث شد كه با صداي لرزاني به فلورا بگويم:

- فلورا مي شه ازت خواهش كنم تو به جاي من بنشيني؟

فلورا با تعجب و حالتي نگران به چهره ام زل زد و دوباره پرسيد:

- مامان جون چيزي شده؟ خداي نكرده حالت خوب نيست؟

- نه عزيزم نگران نباش فقط امشب حوصله رانندگي كردن را ندارم دلم يه جورايي شور مي زنه!




ادامه دارد...
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.