موفقيت: بهار کودکی

4 دی 1392   maryam.pourmohammadi   علم و آموزش, موفقیت   0 نظر   370 بازدید   |


بهار کودکی


چه روزای خوبیه! تب اومدن بهار همه جا رو فرا گرفته و جنب و جوش همه جا دیده می شه! آدم بزرگا بیشتر از همیشه می دون، هر جا که می ری صحبت از تموم شدن سال و شروع یه فصل دیگه از زندگیه!مامان و بابا مهربون تر از همیشه اند و وقتی صداشون می کنی با گفتن «جون دلم»(!) یا «چی می گی قزم» (یعنی چی می گی دخترم(!)) جوابت رو میدن!!دیگه خبری از نوشتن جمله های طولانی و سخت سخت نیست. درس ها سبک و راحت الحلقوم شدن. 
زنگ تفریح که می خوره با بچه ها می شینیم زیر آفتاب دلنواز آخرین روزای زمستون، نفس می کشیم و برای عیدمون کلی نقشه!مامان هر روز کیسه ای رو که از گندم پر کرده آب می ده و پشت بخاری می ذاره تا زودتر سبز بشن، منم با کنجکاوی اونارو زیر و رو و با انگشتام ریشه های نازک و سفیدشون رو لمس می کنم.پریدن روی رختخواب های مخمل و ساتنی که مامان در ایوان کوتاه خونه پهن کرده تا هوا بخوره و جیغ و داد زدن و خندیدن روی اونا به همراه دو برادرم، از همه چی مهیج تره!!بابا هر روز که از سر کار میاد دستش خوراکی داره، میوه، آجیل، شیرینی، شکلات، برنج، گوشت، روغن، ...، در این بین کش رفتن بسته های شکلات و شیرینی و خوش سلیقگی برای چیدن پسته های آجیل خیلی می چسبه. از همه چی بیشتر، خبر چینی کردن درباره کش رفتن شیرینی ها توسط ۲ برادر و خود شیرینی پیش مامان و بابا با حال تره!غروب ها به همراه مامان و بابا و ۲ برادرم در خیابون های کوچک شهر به دنبال خرید لباس نو برای شب عید هستیم. 
ویترین مغازه ها رو نگاه می کنیم، من کفش ها رو یکی یکی امتحان می کنم. از این که خریدم زودتر از ۲ برادرم تمام می شه کلی ذوق می کنم و دل اون ۲ تا رو حسابی می چزونم.روزی ۱۰ بار لباسام رو نگاه می کنم، تا می کنم و تو کمد می ذارم و برای اومدن عید و پوشیدن اونا لحظه شماری می کنم. همون لحظه ای که دور سفره هفت سین رو می شینیم.از همه لحظه ها قشنگ تر گرفتن عیدیه، دوست دارم تند تند خونه همه فامیل ها برم و عیدی بگیرم، اون قدر عیدی بگیرم تا بتونم با اون یه ساعت مچی زرد رنگ بخرم و اولین روز مدرسه پس از تعطیلات اونو به دوستام نشون بدم ... هر روز صبح با ۲ برادر سر ۳ تا ماهی قرمز که خریدیم دعوا می کنیم آخه بالاخره نفهمیدیم کدوم ماهی مال کدوم یکی از ماهاست!هنوز چند روزی به عید مونده و من به انتظار اومدنش دم به دقیقه از مامان می پرسم «چند روز دیگه عید می شه؟» و مامان آهسته می گه تو که سواد داری چرا هر روز این سؤال رو می پرسی؟ مگه ریاضی بلد نیستی؟ کارای مامان تمومی نداره با این که همه جا از تمیزی برق می زنه هم چنان می شوره، می سابه و می دوزه و می پزه ...بوی بهار میاد چشمام رو آروم باز می کنم ... تو یه دستم دستمال و تو دست دیگه ام شیشه پاک کنه ... دختر کوچکم از پشت پنجره داره نگام می کنه و من می شورم و می سابم و ...با دستای کوچکش به شیشه تکیه داده و دوباره اونو لک کرده و من دوباره می شورم و می سابم و ...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.