عرفاني: چشم عارفان

29 دی 1390   maryam.pourmohammadi   علوم انسانی, عرفان   0 نظر   290 بازدید   |

مقاله، مقالات عرفاني، داستانهاي سعدي، تاجر، خداوند، پيامبر، همسران پيامبر، گلهاي قالي، فرش، يوسف، يعقوب، چاه، كنعان، مصر، بوي پيراهن يوسف، سايت، رسمي، مجيد، مجيداخشابي، سايت رسمي مجيد اخشابي
شايد مثالي كه مي خواهم بزنم را نپسنديد. ولي تا به حال يك تاجر فرش را ديده ايد؟ زماني كه فرش و قالي اي را زير پايش مي اندازد، درهمان نگاه اول بي اينكه دقت خاصي انجام دهد، تمام ايرادات آن را مي گويد. علاوه بر اين كه تشخيص مي دهد اين فرش بافته و اثر كدام شر است، در همان ثانيه هاي نخست، بالا و بلندي و كژي رو راستي گلها را ازهم تميز داده و خواهد گفت كه مثلا فلان گل با فلان گل دقيقا قرينه نيستند...



اين ها چيزي هستند كه من و شما با چشم غير مسلح و بدون ابزار اندازه گيري قادر به ديدنشان نيستيم.

يكى از عرفان و صالحان سرزمين لبنان (كوهى در شام نزديك جبل عامل) كه در ميان عرب به مقامات عالى و داراى كرامات و كارهاى فوق العاده شهرت داشت به مسجد جامع دمشق آمد، كنار حوض كلاسه رفت تا وضو بگيرد، ناگاه پايش لغزيد و به داخل آب افتاد و با رنج بسيار از آب نجات يافت. مشغول نماز شد، پس از نماز يكى از اصحاب نزدش آمد و گفت: مشكلى دارم، اگر اجازه هست بپرسم.
مرد صالح گفت: مشكلت چيست؟
او گفت: به ياد دارم كه شيخ، عارف بزرگ بر روى درياى روم راه رفت و قدمش تر نشد، ولى براى تو در حوض كوچك حالتى پيش آمد؟ نزديك بود به هلاكت برسى؟
مرد صالح پس از فكر و تامل بسيار به او گفت: آيا نشنيده اى كه خواجه عالم ، سرور جهان رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: مرا با خدا وقتى هست كه در آن وقت آن چنان يگانگى وجود دارد كه فرشته ويژه و پيامبر مرسل در آن نگنجند.
ولى نگفت هميشه، بلكه فرمود: وقتى از اوقات. آن حضرت در يك وقت چنين فرمود كه جبرئيل و ميكائيل به حالت او راه ندارند ولى در وقت ديگر با همسران خود حفصه و زينب، دمساز شده، خوش مى گفت: و مى شنيد.
مشاهده و ديدار نيكان ، بين آشكارى و پوشيدگى است.
آرى ، انسانهاى ملكوتى گاه تجلى مى كنند و دل عارف را مى ربايند و گاه رخ مى پوشند و عارف را گرفتار فراق مى سازند.

ديدار مي نمايي و پرهيز مي كني/ بازار خويش و آتش ما تيز مي كني

چنانكه گويند: شخصى از حضرت يعقوب عليه السلام پرسيد:چطور شد كه تو در كنعان بوى خوش پيراهن يوسف را پيش از رسيدن به كنعان، از مصر شنيدى، ولى خود يوسف را در چاه بيابان كنعان نديدى؟
يعقوب در پاسخ گفت: حال ما مانند برق جهنده آسمان است كه گاهى پيدا و گاهى ناپيدا است. پاى طاير جان ما بر فراز گنبد برين جاى گيرد و همه چيز را بنگريم و گاهى پشت پاى خود را نمى بينيم. اگر عارف هميشه در حال كشف و شهود بماند، هر دو جهان را ترك مى كند و بر فراز بيرون از هر دو جهان دست مى يابد.
براي آنكه چشم خود را مسلح كنيم بايد تاجر شويم. خداوند نيز بنده هايش را مي شناسد و موقعيت آنها را مي سنجد. زماني كه كسي بين خودش و بنده اش نباشد، مطمئنأ پرده ها را بالا مي زند و نقابها را مي اندازد.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.