عرفاني: محمود و اياز

16 دی 1390   maryam.pourmohammadi   علوم انسانی, عرفان   0 نظر   715 بازدید   |

مقاله، عرفاني، عارفانه‌، مقالات عارفانه، اوشو، باگوان اوشو، اياز، رخساره محمود و كف پاي اياز است، داستان سلطان محمود و اياز، گدا، كاسه، عصا، سلطان محمود غزنوي، حسادت، سايت، رسمي، مجيد، مجيد اخشابي، سايت رسمي مجيد اخشابي
اياز همنشين و صميمي و بنده‌ي سلطان بت شكن، محمود غزنوي بود. او همچون يك برده گدا وارد بازار شده بود و سلطان محمود او را دوست و مشاور خودش قرارداده بود. ساير درباريان به اياز حسادت مي كردند و هر حركت او را زير نظر داشتند و مراقب بودند تا خطايي از او بيابند تا وي را از جايگاهش ساقط كنند...



روزي اين حسودان نزد سلطان محمود غزنوي رفتند و گفتند: «اي سايه‌ي خداوند روي زمين، ما كه هميشه چاكران خستگي ناپذير تو بوده ايم، مدت ها است كه برده‌‌ي تو، اياز را تحت نظر داشته ايم و اينك آمده ايم گزارش كنيم كه او هر روز وقتي دربار را ترك مي كند، به اتاقي مي رود كه هيچ كس مجاز به ورود به آن نيست. او مدتي را در آنجا به سر مي برد و سپس به منزلش مي رود. ما گمان داريم كه رازي گناه آلود در اين عادت وي نهفته است. شايد او در آن جا نقشه هايي مي كشد و طرح هايي براي گرفتن جان سلطان داشته باشد.»
محمود حاضر نبود چنين چيزهايي را بر عليه اياز بشنود ولي راز اين اتاق قفل شده ذهنش را طعمه‌‌ي خود كرد و او تصميم گرفت اياز را بازخواست كند. يك روز وقتي اياز از آن اتاق بيرون آمد، محمود و ساير درباريان كه در نزديكي مخفي شده بودند، ظاهر شدند و از او خواستند كه اتاق را به آنها نشان دهد.
اياز گفت: «نه»
سلطان خشمگين شد و گفت:‌«اگر نگذاري كه ما وارد اتاق شويم، تمام اطمينان من به تو به عنوان يك دوست وفادار از بين مي رود و ما هرگز نمي توانيم همچون گذشته ها باشيم. حالا انتخاب با خودت است»
اياز گريست و سپس در اتاق را باز كرد و اجازه داد كه محمود و همراهان وارد اتاق شوند. اتاق از هر گونه اثاثيه اي خالي بود و تنها چيزي كه وجود داشت، يك قلاب به ديوار بود كه از آن، يك رداي ژنده، يك عصا و يك كاسه گدايي آويزان بود.
پادشاه و همراهيانش نمي توانستند اهميّت اين اكتشاف را درك كنند. وقتي محمود از اياز توضيح خواست، اياز چنين پاسخ داد: «محمود، من براي سالها بنده تو، دوست و مشاور تو بوده ام، من كوشيده ام تا هرگز اصل خودم را فراموش نكنم و به همين خاطر من هر روز به اين جا مي آيم تا به خودم ياد آوري كنم كه چه بوده ام. من به تو تعلق دارم و آنچه كه من تعلق دارد، اين ژنده دلق، اين عصا و اين كاسه و سرگرداني ام روي اين كره خاكي است.»
خود را رها كنيد اما فراموش نكنيد كه از اين دنيا چه داريد. سهم خود را به يادداشته باشيد. شما هيچ چيز از اين جهان جز تني عريان و مشتي خاك تن نداريد. غير از آن به هر چه كه رسيده ايد، از آن شما نيست بلكه از آن اوست.


به همّت: سونيا خندان
مسئول انجمن هاي: عر فان_ مسائل مختلف ادبي
ايميل: hakimnezami9990@yahoo.com
شناسه: hakimnezami9990
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.