عرفان، عارفانه‌،مقالات عرفاني، مقالات عارفانه، يوسف، داستان يعقوب و يوسف، هجران، وصال، معشوق، عشق، اصل، عهد، كنعان، مقصد و مبدأ، جبرييل، خداوند، لااله الا الله، خدايي جز خداي يگانه نيست، سايت، رسمي، مجيد، مجيداخشابي، سايت رسمي مجيداخشابي
لااله الا الله: خدايي جز خداي يگانه نيست.
هدفي بجز مقصد وجود ندارد و مقصد هم از مبدأ جدا نيست. مبدأ و مقصد هر دو يك پديده هستند. اين يكي از اساسي ترين چيز هايي است كه بايد درك شود. براي رسيدن به مقصد، انسان بايد به مبدأ باز گردد...
 



به اصل وجود خود. به همانجايي از از او و از آنجا آمده. ابتدا همان انتها است. اگر به تلاش براي رسيدن به مقصد ادامه دهي در يك سرگرداني ابدي باقي خواهي ماند و به وطن نخواهي رسيد. ولي اگر به دنبال مبدأ باشي، نه تنها به مبدأ مي رسي بلكه مقصد و هدف را نيز آنجا خواهي يافت و در اين جا دايره تكميل است و حلقه گمشده اي ندارد. خداوند جايي نيست كه ما آنجا مي رويم بلكه جايي است كه از آن آمده ايم و ما چشمانمان به ستاره هاي دور دست دوخته شده است و پيش رو نگاه مي كنيم. ما چنين بزرگ شده و بار امده ايم و ياد گرفته ايم كه هميشه به جلو نگاه كنيم. به دور دست ها. و تمام اهداف خود را در دور دست ها مي آفرينيم. اما هدف واقعي جايي است كه از آنجا آمده ايم. در واقع يعني همان طبيعت ما. اين طبيعت و مقصد و مبدأ در وجود خود ماست و ما آنقدر دور شده ايم كه حقيقت را نمي بينيم.
در راه او اسير غير شدن، خلاف راي او است و موجب گمراهي مي شود.
با اين كه همه چيز را از دست خواهي داد ولي نبايد به آنچه كه از دست داده اي افسوس خورد.
زماني كه يوسف از يعقوب دور شد و خبر اينكه گرگ او را دريده به يعقوب رسيد، او سالهاي سال دوري و هجران يوسف عزيز خود را تحمل كرد و هر بار با هزاران درد و آه ، نام او را بر زبان جاري مي ساخت.
آنقدر به اين كار ادامه داد كه خداوند جبرييل را بر وي فرود آورد و جبرييل گفت: اي يعقوب، خداوند مي فرمايد، اگر بار ديگر نامي از يوسف بر زبان براني و اندوه آنچه كه از دست داده اي را بخوري، تو را براي مدت طولاني از ديدار يوسف محروم مي نمايد.
يعقوب با شنيدن چنين خبري، با خداي خود عهد كرد كه ديگر هرگز نام يوسف را بر زبان جاري نكند. مدت ها به اين منوال گذشت تا اين كه، شبي يعقوب در عالم خواب يوسف زيباي خود را ديد و با او به گفتگو نشست. سرانجام يوسف برخاست و در حال دور شدن بود. يعقوب در عالم خواب لب باز كرد تا نام يوسف را بر زبان بياورد و او را صدا كند، كه ياد عهدي كه با خدا بسته بود افتاد و از آوردن نام يوسف پشيمان شد. اما آهي عميق از ته دل كشيد.
چون از خواب بيدار شد، جبرييل بر وي فرود آمد و گفت: اي يعقوب، خداوند مي فرمايد با اين كه در عالم خواب نام يوسف را بر زبان نياوردي، اما آن آهي كه ازته دل كشيدي نيز بخاطر يوسف و دوري و هجران وي بود. و اين يعني عهد شكني. و اين گونه بود كه ساليان دراز يعقوب از وصال يوسف محروم شد.
يوسف عشقي آسماني براي پير كنعان بود. به قول خودش او چهره خداوند را در سيماي يوسف مي ديد و درك مي كرد. اما او كه خدا نبود. او كه اصل نبود. مقصد و مبدأ نبود. يعقوب بايد شيفته خداوند مي شد. دلباخته عشقي حقيقي. و زماني وصال يوسف برايش امكان پذير شد كه يوسف را در ذهن براي معشوق قرباني كرد و از او گذشت.


به همّت: سونيا خندان
مسئول انجمن هاي: عر فان_ مسائل مختلف ادبي
ايميل: hakimnezami9990@yahoo.com
شناسه: hakimnezami9990
 
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.