عرفاني: خدايي در بتخانه

17 آذر 1390   maryam.pourmohammadi   علوم انسانی, عرفان   0 نظر   363 بازدید   |

مولانا، عرفان، عارفانه، مقالات عرفاني، ادبي، حكايت هاي عارفانه، عطاّر نيشابوري، منطق الطير، جبرئيل، عرش، بتكده، بت خانه، دير، زاري، گريه، تضرّع، دعا، زمين، دريا، خطا، راه، سايت، رسمي، مجيد، اخشابي، سايت رسمي مجيد اخشابي www.majidakhshabi.com
شبي جبرئيل امين در عرش بود كه بانگ و ناله اي شنيد. دانست كه از سمت زمين است. كسي بود كه ناله مي كرد و دعا مي خواند. جبرئيل با خود پنداشت كه او حتما بنده اي برگ منش است و خدا شناس. بر اين شد كه دنبال او بگردد و او را بيابد. به زمين آمد و زمين را جستجو كرد و او را نيافت. به دريا ها روان شد و صاحب آن دعا و تضرّع در دريا هم نبود. جبرئيل به نزد خداوند برگشت و از خداوند خواست او را در يافتن آن بنده ياري كند...



  در زمين گرديد و در دريا بگشت / بارديگر گرد عالم در بگشت
                             هم نديد آن بنده را، گفت اي خداي/ سوي او آخر مرا راهي نماي

خداوند دستور داد: عزم كشور روم كن و صاحب اين صدا را در روم جستجو كن كه اين صدا از آنجا مي آيد. چون به روم رسيدي به دير«بت خانه» برو او را آنجا خواهي يافت.
حبرئيل نيز چنين كرد. عازم روم شد و وارد بت كده اي شد. ديد شخصي پاي يكي از بت ها نشسته و مي گريد و با تضرّع و خواهش خواسته هاي خود را از او مي طلبد. با ديدن اين صحنه جبرئيل عصباني شده و با سرعت از دير خارج شده و دوباره به عرض اعلا، نزد حق بازگشت و گفت: خداوندا، من دليل اين را نمي دانم. از اين راز پرده بردار تا بدانم سرّ آن چيست كه تو به دعاي يك بت پرست جواب ميدهي؟

                           پس زبان بگشاد گفت اي بي نياز/ پرده بركن پيش من زين راز باز
                           آنكه در ديري كند بت را خطاب/ تو به لطف خود دهي او را جواب؟

خداوند اين گونه جواب داد كه: آن كه بت پرستي مي كند، دلش سياه شده و راه را از چاه تشخيص نمي دهد. اگر او از سر غفلت راه را غلط و به اشتباه رفته، من كه راه مي دانم و گم نمي كنم. اگر من نيز چنين كنم، چه فرقي با او خواهم داشت؟ اينك كه حاجت او را برآورده كنم، او متوجه همه چيز خواهد شد. او به هواي خدا بودن آن بت را مي پرستد. اگر مي دانست از يك تكه سنگ كاري بر نمي آيد كه چنين نمي كرد.

اين داستاني بود از منطق الطير عطار نيشابوري، براي همه شايد جالب باشد. ما خطاكاريم. چون بنده ايم. اولين و نخستين بنده بنا به گفته مورخان و سايرين، آدم و حوا بوده اند. و اولين كساني كه مرتكب گناه شدند نيز همانها بودند. حافظ در جايي مي گويد:

                              ازدل تنگ گنه كار برآرم آهي/ كآتش اندر گنه آدم و حوّا فكنم

در جايي ديگر نيز مي گويد:
                
                    پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت/ من چرا ملك جهان را به جويي نفروشم

شايد اين توجيهي باشد و شايد هم حقيقت.  كسي كه منجي و راهبر بود، و در مرحله اول زندگي فريب سيب و گندم را خورده و به زمين آمده، در واقع همان روضه رضوان را به گندم و يا سيب فروخته، پس چه انتظاري از ساير آدمياني است كه نه پيامبر هستند و نه در باغي از باغهاي بهشت زندگي مي كنند؟
خطا رفتن، كار هميشگي انسانهاست. اگر ره بلد بودند كه گم نمي شدند. ولي او كه خداوند است و خطا نمي كند. اگر بندگان راهي را به غلط درست مي دانند و راهي مي شوند، او حقيقت راه را مي داند.




نوشته: سونيا خندان                                                                               
مسئول انجمن هاي: عر فان_ مسائل مختلف ادبي
ايميل: hakimnezami9990@yahoo.com
شناسه: hakimnezami9990
1
1
0
1 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.