عرفاني: خود را فراموش كن

24 شهریور 1390   maryam.pourmohammadi   علوم انسانی, عرفان   0 نظر   521 بازدید   |

خود را فراموش كن
خود را فراموش كن

قرب، حالتي است كه تو، به سكوت مي رسي، حالتي كه تمام صدا ها از سرت بيرون رفته و بخار شده بجز صداي او، حتي سايه اي از ديگران نيز وجود ندارد.
وقتي بايزيد بسطامي به اين مرحله رسيد، روزي صدايي را شنيد، كه به او دستور مي داد: چيزي بخواه...



او پاسخ داد: «من هيچ خواسته اي ندارم»
ولي ندا باز هم تكرار شد و اصرار داشت كه: بايزيد، چيزي بخواه از من.
بايزيد پاسخ داد: چيزي براي خواستن نيست. زيرا من آرزويي ندارم.
ندا بارديگر تكرار كرد: چيزي بخواه بايزيد.
بايزيد به ناچار پاسخ داد: من تو را مي خواهم.
و اين ندا را شنيد كه گفت: تا زماني كه حتي ذره اي از بايزيد باقي است، اين امكان وجود ندارد.
بايزيد، فرصت را از دست داده بود. او درست در مرز رسيدن بود و با آوردن اين جمله كه، من تو رامي خواهم، با خواستن، همه چيز را از دست داد و به نقطه اول بازگشت.
با اينكه خواسته او خداوند بود، ولي به هر حال خواسته، خواسته است. چيزي كه درخواست مي كني اهميت ندارد، مهم همين درخواست كردن است كه نبايد انجام شود. اودوباره من شده بود. تا زماني كه من وجود دارد، دوگانگي از بين نرفته و يگانگي نشده. انسان بايد ناپديد شود تا خداوند پديدار گردد. تنها چيزي كه نياز است، همين ناپديد شدن است.
گويند بايزيد روزي به جايي رسيد و سر بريده اي را ديد كه از بدن جدا افتاده بود. روي پيشاني او نوشته شده بود: «هم دنيا و هم آخرت را از دست داده».
بايزيد، نزدي رفت و سر را برداشت و بوسيد. مريدانش علت را پرسيدند و او جواب داد: اين سر صوفي اي است كه براي خداوند دو دنيا را از دست داده است. در راه خداوند چنين كرده. من هنوز نتوانسته ام چنين كنم . من به نقطه اي رسيدم كه اين نيز مي توانست براي من رخ دهد، ولي آن فرصت را از دست دادم. انسان بايد براي رسيدن به خداوند، هر دو دنيا را بدهد.
چون بار دوم بايزيد به آن مرحله رسيد، باز هم آن صداي آشنا را شنيد كه مي گفت: بايزيد، چيزي بخواه.
اين بار او سكوت كرد و هيچ نگفت، به گوشه اي رفت و در سكوت نشست. آن صدا بارها و بارها بايزيد را خواند و او جوابي نداد. زيرا اگر مي گفت كه درخواستي ندارد، بازهم سخن گفته بود براي همين سكوت كرد. آن صدا مدام تكرار مي شد. اگر بايزيد جواب نمي داد، بي ادبي بود. زيرا خداوند داشت از او درخواست مي كرد كه چيزي بخواهد. ولي او همچنان به سكوت ادامه داد. زيرا با يزيد وجود نداشت. همه او شده بود. حتي وقتي آن صدا ادامه داد و گفت: من خدا هستم آمده ام تا خود را به تو بدهم، بازهم جوابي نشنيد. اين جا بود كه بايزيد به او پيوست و سراپا اوشد. اينچنين است كه انسان پرش مي كند وبه خداوند مي رسد.




گزيده اي از كتاب(راز» نوشته: اوشو
به همت: سونيا خندان
مسئول انجمن هاي: دين و انديشه_ عرفان
ايميل: hakimnezami9990@yahoo.com
شناسه یاهو: hakimnezami9990

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.