عرفاني: حقيقت عرفان

17 شهریور 1390   maryam.pourmohammadi   علوم انسانی, عرفان   0 نظر   372 بازدید   |

حقيقت عرفان
حقيقت عرفان
عرفان، تجربه اي است كه مي گويد: زندگي منطق نيست. زندگي شعر است، ترانه است. عرفان، اعلام اين است كه زندگي هرگز واقعا نمي تواند شناخته شود، زندگي در اصل غير قابل شناخت است...



علم هستي را به دو طبقه تقسيم مي كند: شناخته شده و شناخته نشده. شناخته، روزي ناشناخته بوده و حالا شناخته شده و امروز نيز ناشناس است و ممكن است فردا يا روز ديگري شناخته شود. ولي عرفان، اظهار اين است كه زندگي شامل سه طبقه است: شناخته، ناشناخته، و ديگري ناشناختني، كه رشته اساس زندگي است.
ناشناختني مي تواند تجربه باشد ولي شناخته نخواهد شد. نمي توان آن را به دانش ربط داد و بتوان آن را آموخت و احتياجي به معلم و درس و مدرسه هاي گوناگون نيست. همه چيز را بايد با قلب حس كرد. مي شود آن را رقصيد، مي توان با آن زندگي كرد و از آن پر شد و لبريز گشت، مي توان تسخيرش شد ولي نمي توان آن را شناخت.
مانند رودخانه اي است كه در اقيانوس گم مي شود وناپيدا. آيا فكر مي كني رودخانه اقيانوس را خواهد شناخت؟ رودخانه خودش اقيانوس مي شود، ولي شناختي وجود ندارد. در واقع وقتي با چيزي و يا كسي يكي مي شوي، ديگر چگونه مي تواني آن را بشناسي؟ دانستن نياز به تقسيم شدن دارد. بايد داننده از شناخته شده فاصله بگيرد. اگر فاصله از بين نرود، شناختي ممكن نخواهد بود. واين چيزي است كه در عرفان اتفاق مي افتد. سالك با‌آنچه جستجو مي كند يكي مي گردد، عاشق در معشوق حل مي شود، شبنم مي غلتد و به اقيانوس مي افتد و خودش اقيانوس مي شود. دانشي وجود ندارد، در چنين وحدتي دانش ممكن نيست. در اين يگانگي فقط تجربه وجود دارد و نه تجربه‌ي چيزي برون از خودت. بلكه تجربه آنچه كه در درونت است. بايد سهيم شد. ولي سهيم شدن چيزي كلامي نيست، نمي تواند كلامي باشد. سهيم شدن از وجود خود سالك سرچشمه مي گيرد و تكامل مي يابد و به واقعيت مي رسد. اين واقعه اي است كه به اشكال مختلف براي بودا، كريشنا، مسيح و مولانا اتفاق افتاد. دوستداران كريشنا با او سماع مي كردند. آنان مراسمي سرّي داشتند. سري نه به اين معنا كه در غارها پنهان مي شدند، بلكه به اين معنا كه اگر از دور در آنان نظر ميكردي، هر گز متوجه موردي نمي شدي و نمي دانستي بين آنها چه ميگذرد. زيرا فقط براي خودشان شناخته شده بود. تا وقتي چون آنان نباشي، هر گز نخواهي حقيقت را مشاهده كني. اين جاري شدن، يك وجود به وجود ديگري است. جريان حضور مرشد به وجود مريد.
بودا نيز چنين بود، ولي رقص او را نمي شد مشاهده كرد. او با مريدانش در سكوت مي نشستند و اين را محفل نيكان مي خواندند. مولانا نيز چنين بود. مريدانش با اوبه سماع در مي آمدند و در هم جاري مي گشتند. استخرهاي ايستاده نمي توانند در هم جاري شوند. تنها رودخانه ها مي توانند هم ديگر را ملاقات كنند، زيرا جاري اند و روان. از طريق حركت است كه ملاقات ممكن مي شود.
در تمام اين مراسم، چه براي بودا، كريشنا، رومي(مولانا) و ..، هركه مي خواست، مي توانست بيايد و شاهد ماجرا باشد، ولي درك ماجرا برايش دشوار بود و دست نيافتني. اين مراسم براي آنان محرمانه مي ماند، زيرا كشف نمي شد. فقط نگاه ها دنبال اين ها بود، نه دلها. كساني كه شاهد بودند و نظاره گر، فقط چندين بدن مي ديدند، در حالي كه آنان روح بودند. همه يكي بودند نه چندين بدن.
زماني كه خيلي از ما، لب به دعا مي گشاييم و واژه خدا را بر زبان جاري مي كنيم، در واقع هيچ دركي از اونداريم. او را نشناخته ايم، بلكه اين نامي است كه از او مي دانيم و ديگر هيچ. براي شناخت او، بايد در او حل شد. كساني هم كه او را شناختند، گنگ شدند، نه به اين معنا كه ديگر توان سخن گفتن نداشته باشند، بلكه به اين صورت كه به عظمت او پي بردند و كشف كردند كه چه كسي را صدا مي زنند.
حقيقت عرفان، اين است. بايد ناشناختني ها را شناخت و كشف كرد.


به همّت: سونيا خندان
برگرفته از كتاب راز(اوشو باگوان)
مسئول انجمن هاي: دين و انديشه_ عرفان
ايميل: hakimnezami9990@yahoo.com

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.