تاريخي: پومونا و ور تومنوس

17 مرداد 1390   maryam.pourmohammadi   علوم انسانی, تاریخی   0 نظر   369 بازدید   |

پومونا و ور تومنوس
پومونا و ور تومنوس
آفریدگان میرایی چون پسوخه و پیگمالیون تنها کسانی نبودند که در پی عشق کامل و جاودانه بر آمدند و سرانجام هم آن را یافتند...



نمونه اش داستان جذاب تنها پری ای است که برای جنگل اهمیتی قائل نمی شد؛ و او کسی نبود ، جز پومونای زیبا . در واقع تمام آنچه برای او اهمیت داشت ، باغ های میوه اش بود و میوه های آن باغ، که وی چنان از آن مراقبت می کرد که روستاییان ، به ویژه مردان جوان دهاتی و زمخت ، هم نمی توانستند گیاهان و تاک هایش را لگد مال کنند .
پومونا در باغ های میوه اش را به روی دیگران می بست ، چه، می خواست خدایان جوانی را هم که شیفته زیبایی های وی و پیوسته در پی او بودند، از خود نومید گرداند و براند . از جمله اینان ساتیرهای رقصان بسیاری را می توان گفت که موجوداتی نیمه بز و نیمه انسان بودند : سیلنوس ، ساتیر مهمی که مورد توجه فراوان باکوس ف خدای شراب ، بود؛ و پریاپوس ، خدای باروری که به خاطر داس افکنی اش به سوی دزدان شهرت بسیار داشت . این پری سر سخت پیوسته تمامی این دلدادگان و خواستارانش را از خود می راند . اما سپس ورتومنوس، خدای جوان دگرگون کننده فصل ها و نگاهبان میوه ها ، بر آن شد تا در آزمون پومونای گوشه گیر ، بخت خود را بیازماید . نخست به هیت های چندی به نزد او آمد ، از جمله به سیمای خوشه چین ، تاک نشان ، سیب چین ، ماهیگیر ، وسرباز ؛ ولی هر بار ، اگر چه توانست لحظاتی مسر تبخش را به تماشای زیبایی او بگذراند ، دخترک کم ترین توجهی به او ننمود . سرانجام ورتومنوس بر آن شد تا راهی دیگر برگزیند . وی به سان پیرزنی جامعه پوشید، وارد باغ های پومونا شد و به ستایش میوه ها و انمود کرد . او با گفتن این که خود دخترک از این محصول بسیار ستایش انگیز هم ستودنی تر است ، با ربودن بوسه ای از دهانش ، که رفتاری صمیمانه تر از رفتار یک پیرزن بود، او را شگفت زده کرد .
آنگاه این ایزد تغییر چهره داده ، سخن آغاز کرد تا توجه آن پری را به خود بر انگیزد . وی، چنان که اوید می نویسد ، این گونه به سخن در آمد :
یک هزار مرد ، گرچه تو از ایشان دوری می کنی و خوارشان می داری، همچنان در تمنای تو هستند . لیک اگر خردمند و همسری در خور باشی ، به سخنان پیرزنی چون من گوش فرا ده.... . این بی سرو پاها را دور کن و ورتومنوس را برای بستر بگزین .... . اگر نه بهتر از خود او ، دست کم نیک می شناسمش ... . او جز از دیگران است ، و چنان نیست که هر دختری را که می بیند ، دو ست بدارد . دمدمی مزاج نیست و تو اولین و آخرین و تنها عشق سراسر زندگی اش خواهی بود ، و او جوان دلرباست ... . و دوست می دارد آنچه را تو دوست می داری: همواره نخستین کسی است که سیب های محبوب تو را می پرورد .
ورتومنوس باز کشید تا با گفتن داستانی او را تحت تاثیر قرار دهد ؛ و آن داستان دوشیزه جوان سنگدلی بود که معشوق جوانش را از خود را ند؛ جوان نومید خود را حلق آویز کرد و ونوس نیز دخترک را ، به کیفر این رفتار، به سنگ مبدل ساخت .
اما هیچ یک از سخنان و داستان های شیادانه ورتومنوس در پومونا کارگر نیفتاد ، و او پی برد که پنهانکارهایش بی ثمر بوده است . سرانجام نومید از تصاحب وی ، جامه پیر زنانه خویش را بردرید و با فروغ خدایوارش در برابر او ایستاد و در کمال تعجیب و سرمستی ، دید که حقیقت و صداقت کارگر افتاد . پومونا چون چشمش به وی افتاد . پومونا چون چشمش به وی افتاد ، مفتون زیبایی اش شد که دست کمی از زیبایی خود او نداشت ، و از آن روز به بعد آن دو به اتفاق هم به مراقبت از باغ ها پرداختند .

به همت : مرضیه بخشایی
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.