عرفاني: سوال بي جواب

20 مرداد 1390   maryam.pourmohammadi   علوم انسانی, عرفان   0 نظر   410 بازدید   |

سوال بي جواب
سوال بي جواب
ز كجا آمده ام و بهر چه من آمده ام، مسئله اي است كه از هشتصد سال قبل تا كنون گفته شده و بي جواب مانده است. هر كسي به نوعي به نحوي كه خود مي خواهد به آن پاسخ ميدهد و براي ديگران حل و فصل مي كند ولي همه آنها درست است و شايد هيچكدام هم درست نباشد...



در مقابل اين سوال، به جواب هاي مختلفي هم مي رسيم، مثلا اينكه اصلا خود مولانا در جايي ديگر اينگونه مي گويد كه:

ما ز درياييم و دريا مي رويم.........ما ز بالاييم و بالا مي رويم
 

اين دريايي كه از آن سخن به ميان آمد، درياي پر موج و خروشان و آبي نبود و نيست. يار است. نگار است و معشوق. همان معشوقي كه از روح خود بر ما دميد و به زمين فرستاد. اگر چه قرار نبود در زمين زندگي كنيم و مهم هم همين است. همه ما راهي و سالك هستيم، ولي بهترين راه راهي است كه به او منتهي شود. او اصل است و ما راه هاي فرعي. بايد به اصل برسيم و وظيفه ما در اين جهان، همين به اصل خود رسيدن و وصال اوست. وصال او، هم يك عشق است و هم تكليف.

ما ز اصل خود جدا افتاده ايم........واندر اين ويرانسرا افتاده ايم
اصل ما باغ و بهشت و يار بود ......مأمن ما سايهء گلزار بود
 

ما از اصل خود دور شده ايم و در چاه دنيا خود را محبوس ساخته ايم. دل به خاك و خشت نهاده ايم و اسير گل و آب شده ايم ولي اين اصل ما نيست. كسي كه از دريا بي خبر است، چشمه را دريا مي انگارد، و يا حتي مرداب را. ولي آن كه از اقيانوس مي آيد، دريا نيز برايش كوچك است و آرزوي بازگشت به اقيانوس را دارد. به اصل خود. ولي اين اقيانوس كه از اول اينچنين نبوده. قطره ها چشمه شدند، رود گشتند، رودها به هم متصل شدند و به دريا ريختند و درياها اقيانوس را ساختند. پس از روز نخست همان قطره بود و ديگر هيچ. ما قطره ايم. كساني كه سالك راه او مي شوند، هر چه جلو تر مي روند، عظيم تر مي گردند. بزرگ تر مي شوند. چشمه مي شوند، جوي مي گردند، عازم دريا مي شوند و در آخر به اصل خود مي رسند. و اتفاقا هر چه پيش تر مي روند در مسير خطرهاي بيشتري قرار مي گيرند.

جوي ها چون عازم مقصود شد......صد هزاران جوي كوچك رود شد
سالها اين رود در پيمودن است.......در گذرگاهش فغان و شيون است

نمي دانم چند سال پيش بود كه در كتاب هاي درسي اشعاري خوانديم، درمورد قطره باران كوچكي كه از ابري فرو چكيد و دريا را پيش چشم خود ديد از عظمت آن خجل گشت. به ياد داريد؟ در آهرين ابيات نوشته بود:
چو خود را به چشم حقارت بديد........صدف در كنارش به جان پروريد

در اين راه مهم همين است. حقير ديدن خود. اگر فكر كني كه خود به تنهايي اقيانوسي، مرداب خواهي شد. و همه اين خطر ها براي رسيدن به مقصود است. مقصودي كه از آن مي گوييم، باغ و بهشت نيست، بلكه فقط يار است و بس. ما از اقيانوس آمده ايم ولي از بد حادثه گذشته خويش را فراموش كرده ايم و از آن فقط خاطره اي و داستاني كوتاه شنيده ايم. نه بيشتر. عده اي هم كه سالك راه او شده اند، به شنيده ها بال و پر داده اند، باور كرده اند و آرزو كرده، و خواسته اند كه به آنچه بوده اند باز گردند.
همه چيز اصل است و اصالت و اوج جاودانگي همين به اصل بازگشتن است و به او رسيدن.




نوشته: سونيا خندان
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.