عرفاني: قياس سه عارف

16 تیر 1390   maryam.pourmohammadi   علوم انسانی, عرفان   0 نظر   342 بازدید   |

قياس سه عارف

قياس سه عارف
اين بار از گفته هاي خودم نمي خواهم استفاده كنم، بگذاريد اول از كساني شروع كنيم كه بسيار از من و ديگران برتر قياس مي شناسند و دست به اين كار مي زنند...



عبدالكريم سروش در كتاب قمار عاشقانه، در جايي دست به قياس سه شاعر مي زند. سه شاعر بزرگ كه اتفاقا از عرفاي بنام، و مشهور و بزرگ هم بوده اند. ان سه شاعر عبارتند از مولانا، حافظ و سعدي. وي مي نويسد:
سه شاعر بزرگ را ميتوانيم در سه قالب از همديگر جدا كنيم. سعدي را مي شناسيم كه حلاوت خاصي در سخن هاي اوست و مهارتي در به كار گرفتن الفاظ دارد و ذهن مخاطب را به دغدغه و تأمل مي افكند.
حافظ را مي شناسيم با خداوندي او بر صنعت ايهام و مراعات نظير و به كار گرفتن واژه هاي دو پهلو و يا چند پهلو. و در آخر مولانا را مي شناسيم با ذخيره تصاوير بي پايان وي و قدرت تصوير گري بي مانند او.
سعدي مهارتي شگرف دارد در اظهار يك آرزو و نشان دادن برنيامدني بودن آن، در ذكر يك مدعا و باز نمودن صحّت آن به شرط وارونه كردن آن. مي رسيم به حافظ كه مردم چشمش به خون آلوده است و رشته صبرش بريده و طاقتش از بين رفته و در عالم غزل هيچ كم نگذاشته، ولي اين همه مينا گري و ساحري دراشعار اين دو بزرگ است، با به كار بستن چندواژه معدود آمده است. مثل، غم، ابرو، چشم، فراق، وصال،
سرشك و .... عنصر هايي فراتراز اين جهان در اشعار آنها يافت نمي شود. دريا و كوه و هامون و آتش و باد و آب همين هايي هستند كه من و شما در حال نگاه كردن و ديدن آنها هستيم. درياي آنها معناي ديگري ندارد. همين دريايي است كه ما بر ساحل آن قدم ميزنيم و مي بينيم و مي شناسيم. نه جامه نويي بر تن آنهاست و نه كلاه جديدي بر سر آنان. مثلا حافظ مي گويد:

ديده دريا كنم و صبر به صحرا فكنم ......واندرين كار دل خويش به دريا فكنم
***
خورشيد چوآن خال سيه ديد به دل گفت .......اي كاش كه من بودمي آن بنده مقبل

و يا مثلا سعدي مي گويد:

فلك را اين همه تمكين نباشد......فروغ مهر و مه چندين نباشد

مي بينيد؟ دريا و دشت و مهر و ماه همان است و همان. هيچ تفاوتي نكرده. ولي اين ها كجا و مولانا كجا؟ مگر جاني به آن بزرگي مي توانست دريا را به همين وسعت و عظمت بنگرد؟ مولانا خود بحر بود و دريايي بيكران. او خورشيد بود، گاه دريا مي شد، گاه اقيانوس و .... به هر جهت در هر حال بي كران بودن خويش را حفظ مي كرد. دريا براي او چندين معنا داشت، غرور، بي باكي، لاابالي گري، كف، و معناهاي متفاوت ديگر.چنان كه مي گويد:
گر بريزي بحر از در كوزه اي ......چند گنجد؟ قسمت يك روزه اي

درياي با آن عظمت را در كوزه اي مي ريزد و با آن فقط در يك وعده، در يك روز سر ميكند و نه بيش از اين. و اين عجب نيست. عارفي چون او بايد هم چنين بنگرد. بايد هم باسايرين تفاوت داشته باشد. او فناي كل شده بود زيرا به قول خودش اگر در برابر محبوب كمترين ادعاي بقايي داشته باشي، ديگر اميدي به رسيدن و وصال نيست. بايد فناي كل شد و از همه چيز گذشت. بايد خاك شوي تا پاك گردي.
اين است تفاوت بزرگ و فاحش مولانا و سايرين.

خب اما اگر بخواهم خودم ادامه اين نوشته را تصحيح كنم بايد بگويم، اين ها كه گفته شد دليل كم تجربگي حافظ و سعدي و يا خدا ي ناكرده ناتواني آنها نبود و نيست. هدف، درك بزرگي و عظمت مولانا بود و اينكه چرا برتر از ديگران شناخته مي شود. و اين دليلي جز عظمت فكر و انديشه اوندارد. جز فنا شدن و بقا يافتن او ندارد. همين و بس.


به همت: سونيا خندان
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.