عرفاني: گل يا آتش؟

5 خرداد 1390   maryam.pourmohammadi   علوم انسانی, عرفان   0 نظر   342 بازدید   |

گل يا آتش؟
اين بار مي خواهيم به فرق بين عشق همراه ترس و عشق همراه بي خويشي و دوستي بپردازيم. گروهي چون حافظ معشوق را نمي شناسد و اول عاشق او مي شود و سپس متوجه مي شود كه چه راه سختي در پيش دارد و به عاقبت خود هم اميدوار نيست. همانطور كه خودش هم مي گويد:



چو عاشق مي شدم گفتم ربودم گوهر مقصود ......ندانستم كه اين دريا چه موجي خون فشان دارد

گروهي هم همانطور كه هفته قبل هم در مقاله اشاره كرده بوديم، گاهي عشق و عبادت و پرستش معشوق به خود رنگ ترس مي گيرد و اصلا همين ترس موجب پرستش مي شود.
گروهي عاشق و زاهد هستند، ولي زهد آنها بر عشقشان مي چربد. بزرگترين مرجع اين روش، امام محمد غزالي بود، كه در قرن پنجم مي زيست. كتاب كيمياي سعادت را خوانده ايد؟ در سراسر اين كتاب خوف از خدا موج مي زند. خداوند در اين كتاب در چهره موجود مهيبي ظاهر مي شود كه بايد از او ترسيد. هراس داشت. فرار كرد و يا از سر ترس و رعب نزديكش شد. در عرفان غزالي، خداوند كه ظاهرا معشوق است عاشق را به كام خود مي كشد و هيچ از آن بر جاي نمي گذارد. من را ناخود آگاه به ياد اين شعر از قيصر امين پور مي اندازد كه:

پيش از اينها فكر ميكردم خدا ....... خانه اي دارد ميان ابر ها

مثل قصر پادشاه قصه ها ........ تختي از الماس و خشتي از طلا

و ما هم بايد چون كنيزان قصه ها و فراعنه بر وي، درمقابل اين قصر و جاه و جلال، تعظيم كنيم و از خشم و قهرش بترسيم. از اين كه اگر كج رويم در جاي هلاك مان مي كند و هيچ از ما نمي گذارد. در عرفان غزالي تصوير آهويي در دست شير خونخواره اي در ذهن ها نقش مي بندد نه معشوقي مهربان. خداوند در اين جا نقش جلاد بي رحمي را دارد كه جز تسليم و رضا در برابرش نمي توان كاري انجام داد.
ولي به مولانا كه مي رسيم وضعيت فرق مي كند. خيلي زياد. زيرا مولانا بناي عرفان و تصوف خود را نه بر بي خبري، نه بر ترس، بلكه بر عشق بنا نهاد. عاشق بود. بي اين كه نه قصد معامله داشته باشد، نه از معشوق بي خبر باشد و نه از او ترسي داشته باشد. مگر مي شود عاشق از معشوق خود بترسد؟ عشق و ترس با هم جور نيستند. مولانا آگاهانه و با شناخت كامل از معشوق اين راه را برگزيد و به فكر سود زيان هم نبود. به همين دليل سود فراواني برد. مگر مي شود در عشق به معشوق سود نكرد؟ خود حضرت مولانا در بيان عشق و عاشقي و راهي كه برگزيده مي گويد:

ترس مويي نيست اندر پيش عشق ....... جمله قربانند اندر كيش عشق
عشق وصف ايزد است اما كه خوف .....وصف بنده مبتلاي فرج و جوف

آري. ترس وصف بنده اي و برده اي است كه از سر از دست ندادن آنچه برايش مهم است تعظيم و كرنش مي كند و مدام به اين مي انديشد كه اگر فلان روز از من دلگير شود؟ اگر مرا مجازات كند؟ و اين افكار لحضه اي او را رها نمي كند.

در عشق چه جاي بيم تيغ است؟ ........تيغ از سر عاشقان دريغ است
عاشق ز نهيب جان نترسد........ جانان طلب از جهان نترسد

ولي اگر معشوق تيغ هم بكشد، برهنه زير تيغ او بودن هم زيباست. اگر غير از اين باشد كه اصلا عاشق نيستي.

اگر صد تير بر جان تو آيد ..........چو تير از شست او باشد خطا نيست

عشق بسيار از مرحله و مرتبه زاهدي برتر است. بايد عاشق بود تا دانست چه لذتي دارد. عاشق تيز مي رود، سريع تر مي رسد ولي زاهد آرام حركت مي كند كه مبادا بلغزد. ولي عاشق از معشوق هراسي ندارد و مي داند راه ا و اگر واقعا عاشق باشي، دلباخته باشي، هيچ لغزشي نخواهد داشت.

سونيا خندان

با گذري به كتاب قمار عاشقانه


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.