تاريخي: سفر

19 دی 1389   maryam.pourmohammadi   علوم انسانی, تاریخی   0 نظر   380 بازدید   |

سفردر هفته ای که گذشت گفتیم که یاسون تصمیم گرفت برای بدست آوردن پشم زرین هر کاری انجام دهد. یکی از همین کارها ساختن کشتی بزرگی بود که با هر سختی ساخته شد و دیگر اینکه یاسون پس از همه این سختی ها تعدای از افرادی ماهر و خبره  را برای کشتی پیدا کرد  .
یاسون و آرگونات، با اندوختن آذوقه کافی، سرانجام به کشتی نشستند و به سوی شمال بادبان برکشیدند. چندان نگذشت که به نخستین مانع رسیدند و آن در نزدیکی خلیج باصفایی بود که برای استراحت و ورزش کردن در آن جا توقف کردند. چارلز کینگزلی ، پژوهشگر سده نوزدهمی، در این باره می نویسد:...



هرکول، کمان به دست، به جنگل رفت تا گوزنی شکار کند؛ و هیلاس، پسرک خوبروی، هم روانه شد و پنهانی از پی او رفت تا آن را در میان دره های تنگ راه گم کرد، و خسته کنار آبگیری نشست؛ در آن جا پریان آب ها(نومف ها) به تماشای او آمدند، شیفته اش شدند و او را با خود به قعر آبگیر بردند تا همبازی شاد و جوان همیشگیشان باشد. هرکول بیهوده او را می جست، و در سراسر کوهستان صدایش می زد؛ اما هیلاس در قعر دریاچه پرشور صدایش را نمی شنید. پس در همان حال که هرکول در پی او سرگردان بود، نسیم مطبوعی برخاست و چون در جایی نبود که به چشم آید، پس آرگو بادبان برکشید و رفت و هرکول را بر جای گذاشت.
بدین ترتیب هرکول ماجراهای بعدی آرگونات ها را از دست داد. این ماجراها شامل گذر از آبراهه ای تنگ با دیواره هایی از صخره هایی هولناک بود که مدام به هم می خوردند و هر آنچه میانشان قرار می گرفت، خرد و نابود می کردند؛ و سپس، گذر مخاطره آمیز از نزدیکی کشور آمازون ها (دختران آرس، خدای جنگ) بود که در آن، زنانی جنگاور و درنده خو می زیستند . آرگونات ها صخره ای بزرگ را هم پشت سر نهادند که پرومتئوس تیتان بر آن زنجیر شده بود و صدای بال های عقاب غول پیکری را شنیدند که او را می آزرد.
در یکی از این ماجراهای عجیب و خطرناک، آرگونات ها با هارپی های وحشتناک درگیر شدند که موجوداتی پرنده با منقار و چنگال تیز و بویی تهوع آور بودند. یاسون و مردانش، پیرمردی به نام فینئوس را دیدند که چنان از گرسنگی کشیده و لاغر بود که به معنای واقعی کلمه از او جز پوست و استخوان نمانده بود. زمانی آپولون فینئوس را قدرت پیشگویی بخشیده بود، اما زئوس نپذیرفت که آدمیان از آنچه او بعد می خواست انجام دهد، آگاه باشند، و از این رو این مرد را دچار کیفر ساخت: هربار فینئوس شروع به خوردن غذا می کند، هارپی ها، که گاه(( سگان تازی زئوس)) هم نامیده می شوند، سر می رسند و خوراکش را با بوی تهوع آورشان چنان می آلایند که غیر قابل استفاده می شود. شماری از آرگونات ها در تلاشی دلیرانه موفق به دور کردن هارپی ها شدند، چندان که دیگر هرگز مزاحم فینوئس بینوا نشدند.
بالاخره یاسون و ملوانش به سرزمین کولخیس، رسیدند و توانستند پس از جنگ های متعدد توانستند پشم زرین را به دست آوردند .

به همت: مرضیه بخشایی
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.