مردی با یک لنگه صندلجستجوی مشهور پشم زرین اندک زمانی پس از آن پیش آمد که کاهنی پیشگویی خود را به پلیاس، پادشاه شهر قدرتمند یولکوس ، در تسالی ناحیه ای در مرکز یونان ، اظهار داشت. پیشگو، به پلیاس، که پیش تر تخت شاهی را از عمویش غصب کرده بود، هشدار داد که از هر بیگانه تازه واردی که یک صندل به پا داشته باشد بپرهیزد، چرا که چنین مردی سبب خواهد شد که پلیاس هم تخت و هم زندگی اش را از دست بدهد. این اتفاق درست به همین صورت افتاد و مردی با یک صندل، که لنگه دیگرش را در گذر از رودی خروشان از دست داده بود، در کاخ نمایان شد...



وی پلیاس را آگاه ساخت که عموزاده اش یاسون، پسر شاه بر حق و قانونی یولکوس، است و آمده است تا حق مسلمش را بستاند و حکومت فارغ از جهل و تعصب را برای یولکوس، که پلیاس بی رحمانه اداره اش می کند. به ارمغان آورد.
پلیاس حیله گرانه وانمود کرد که ادعای یاسون در مورد تاج و تخت را قبول دارد، ولی در خفا نقشه ای کشید تا خود را از شر این جوان آسوده سازد. بنابراین به یاسون گفت: فی الواقع شاه یولکوس هم خواهی شد، لیکن نخست باید ماموریت ویژه ای را به انجام رسانی. روحی پیوسته مرا می آزارد و به گرفتن پشم افسانه ای قوچی زرین و بازگرداندن آن به لیکوس، که موطن اصلی آن است، فرمان می دهد. الحال این پشم در سرزمین دوردست کولخیس ، از درختی آویخته است و چون من بسیار پیر و ضعیف تر از آنم که این سفر ساز کنم، پس باید که تو آن را به انجام رسانی. به پدرمان زئوس سوگند که چون با پشم بازگشتی، کناره گیرم و تو را شاه گرادنم.
البته که این سخن دروغی بیش نبود. پلیاس نیک می دانست که تا کولخیس راهی دراز و بس خطرناک است و به احتمال زیاد یاسون هرگز باز نخواهد گشت.

ادامه دارد...

به همت : مرضیه بخشایی

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.