عرفاني: فراق و وصال

11 آذر 1389   maryam.pourmohammadi   علوم انسانی, عرفان   0 نظر   454 بازدید   |

فراق و وصال عشق دو سوي دارد يك سوي به سمت فراق و بُعد و سمت ديگر آن وصال و يكي شدن و اتّحاد، آنچه در مفهوم  وصال  نهفته است اين است كه دو موضوع يا دو موجود يا  دوعشق براي هم تلاش   مي كنند تا به يكديگر برسند، وصال يعني عاشق و معشوق خالصانه در راه عشق به اتّحاد دست يابند و وجود عاشق در معشوق فاني شود، زماني كه  تمايزات بين عاشق و معشوق از بين برود، حقيقت وصال دست خواهد داد، اين اتّحاد زماني رخ مي دهد كه عاشق ازخود و هستي خود رها يافته باشد...



عشق است ز ما و من رميدن        در سايه دوست آرميدن 
در حقيقت زماني كه عاشق واقعي باشد ،  از من وتويي رها ميشود . چرا كه در عشق‌، من و توي مفهوم ندارد و بودنش باعث جدايي است .  مساله فراق و وصال نيز براي عرفا ، زماني رخ ميدهد و مفهوم دارد كه در ابتداي راه هستند و به طور كامل در معشوق گم نشده اند و از خود فنا نگشته اند و منيت هنوز وجود دارد و تا مرحله وصال ، كما بيش حس مي شود . .خيلي ها معتقدند كه وصال موجب كم شدن ميل و رغبت ميگردد  و بهتر است سالك راه دوست ، هميشه در حال سفر باقي بماند و  به وصال نرسد .ولي ، وصال نه تنها ازاشتياق عاشق به معشوق نمي كاهد بلكه آن را افزايش مـي دهـد و شـعله ورتر مي سازد، درست مانند هيزمي كه آتش اشتياق را برافروخته تر نگه دارد و اين نشان ازاشتياق راستين وصال است.
در اين جا بهتر است به فراق و وصال مولانا و شمس نيز بپردازيم .  مولانا  در عشق شمس چنان پيش رفت كه ،‌همانطور كه بارها گفته ايم ، ازخود بي خود شد و هر چه داشت را  فدا كرد . مریدان وي  که می‌دیدند که مولانا مرید ژنده‌پوشی گمنام شده و توجهی به آنان نمی‌کند، به فتنه‌جویی روی آوردند و به شمس ناسزا می‌گفتند و تحقیرش می‌کردند. شمس از گفتار و رفتار مریدان رنجید و در روز پنجشنبه 21 شوال 642هنگامی‌که مولانا ۳۹ سال داشت، از قونيه به دمشق کوچید. مولانا از غایب بودن شمس ناآرام شد. مریدان که دیدند رفتن شمس نیز مولانا را متوجه آنان نساخت با پشیمانی از مولانا پوزش‌ها خواستند.مولانا فرزند خود سلطان ولد را همراه جمعی به دمشق فرستاد تا شمس را به قونیه باز گردانند. شمس بازگشت و سلطان ولد به شکرانهٔ این موهبت یک ماه پیاده در رکاب شمس راه پیمود تا آنکه به قونیه رسیدند و مولانا از گرداب غم و اندوه رها شد. اين غروب موقت شمس بود .
پس از مدتی دوباره حسادت مریدان برانگیخته شد و آزار شمس را از سر گرفتند. شمس از کردارهایشان رنجید تاجایی‌که که به سلطان ولد شکایت کرد كه :
           
خواهم اين بار آنچنان رفتن            كه نداند كسي كجايم من
    همه گردند در طلب عاجز          ندهد كسي نشان هرگز

 شمس سرانجام بی‌خبر از قونيه رفت و ناپدید شد. تاریخ سفر او و چگونگی آن به درستی دانسته نیست.مولانا در دوری شمس ناآرام شد و روز و شب به  سماع  پرداخت و حال آشفته‌اش در شهر بر سر زبان‌ها افتاد. و اين غروب دائم شمس بود . يعني فراق . مولانا به شام و دمشق رفت اما شمس را نیافت و به قونیه بازگشت. او هر چند شمس را نیافت؛ ولی حقیقت شمس را در خود یافت و دریافت که آنچه به دنبالش است در خودش حاضر و متحقق است. مولانا به قونیه بازگشت و رقص و سماع را از سر گرفت و جوان و خاص و عام مانند ذره‌ای در آفتاب پر انوار او می‌گشتند و چرخ می‌زدند. مولانا سماع را وسیله‌ای برای تمرین رهایی و گریز می‌دید. چیزی که به روح کمک می‌کرد تا دررهایی از آنچه او را مقید در عالم حس و ماده می‌دارد پله پله تا بام عالم قدس عروج نماید .  به راستي رها شدن از خود  و همه او شدن ، چه زيباست .  نه فراق معنا دارد ، نه وصال . زيرا هر لحظه در وصالي ،  با اينكه از او دوري . بهترين وصال  همين است كه دور باشي ولي گويي كه كنارش هستي . همين نزديكي .

به همت: سونيا خندان
1
1
0
1 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.