تاريخي: تزار و کاترین

14 آذر 1389   maryam.pourmohammadi   علوم انسانی, تاریخی   0 نظر   788 بازدید   |

تزار و کاترینتزار یکی از افسران روسیه بود که قرار بود به کاخ شاهزاده "دالگورکی" بیاید . برای همین شاهزاد ه دالگورکی برنامه های مختلفی تدارک دیده بود از جمله تزیین باغچه گل به شکل زیبا ؛ اما دختر شاهزاده دالگورکی که کاترین نام داشت در عرض چند لحظه تمامی آن باغچه را توسط اسب خود از بین برد . دلیل کار کاترین به این دلیل بود که او از تزار خوشش نمی آمد و یکی از دلایل کاترین این بود که او باید به استقبال تزار برود چون پدر و مادر و خواهر و بردارش دچار بیماری آنفلونزا شده بودند برای همین کاترین باید به استقبال تزار می رفت . بالاخر تزار در عصر یکی از روزهای گرم ماه اوت سال 1860 میلادی، یعنی موقعی که هوا بسیار گرم بود و در صحاری روسیه بخصوص در آن ساعت به اوج خود می رسد، قزاقهای سرخ پوش اسکورت تزار الکساندر دوم امپراتور روسیه به نزدیک کاخ دالگورکی رسیدند...



سواره نظام قزاقها و یا شلاقهای سفید آنها را بر اثر غبار زیاد نمی دیدند. از ساعت یازده صبح آن روز، در کاخ دالگورکی رعایا و خدمه کاخ و پیشکار منتظر ورود الکساندر دوم امپراتور روسیه بودند، ولی ظهر گذشت و بعد از ظهر سپری شد و تزار نیامد، به طوری که خدمه و رعایا از آمدن تزار نا امید گردیدند و به خود گفتند لابد فردا خواهد آمد.پیشکار بمحض این که گرد و غبار نزدیک شدن موکب تزار را دید، بانگ زد و خدمه را طلبید و روستاییان روسی را در دو طرف خیابانی که به در کاخ منتهی می شد قرار داد و به آنها گفت کلاه از سر بردارند و زانو به زمین بزنند و وقتی تزار آمد بانگ برآوردند(( زنده باد تزار روسیه)).
وقتی رعایا در دوطرف خیابان در دوطرف خیابان و خدمه هر کدام در جای خود قرار گرفتند، پیشکار فریاد زد: دوشیزه کاتیا کجاست؟ دوشیزه کاترین چرا نمی آید؟همین تزار وارد کاخ شد و دید صابخانه نیست تعجب کرد و به خدتمکار گفت: که میزبان کجاست؟ خدمتکار در پاسخ به تزار گفت: صاحب این کاخ هر دویشان مبتلا به بیماری آنفلونزا شده اند و در بستر هستند. تزار که از پله های کاخ بالا می رفت و با این که به او گفت بودند میزبان و زن او بیمار است باز تعجب کرد که چرا از خویشاوندان به استقبال او نیامده اند؛ چون خبر ورد تزار به آن کاخ بی شک در اطراف منعکس شده و اقدام شاهزاده می یابد به جای میزبان در آنجا حضور داشته باشند. تزار وقتی وارد اتاق خود شد به پنجره بزرگی که به طرف پارک و جنگل ، یعنی قسمت خارج کاخ گشوده می شد، نزدیک می شود. براثر سرعت حرکت اسب، گیسوان دختر و بال اسب به دست باد سپرده شده بود و طوری آن دختر جوان از اسب می تاخت که امپراتور با خود گفت: (( اگر این اسب سر سوم برود به طور حتم این دختر کشته خواهد شد یا تعدای از استخوانهایش خواهد گشت)).
بین پارک و کاخ، یک رودخانه مصنوعی شبیه به رودخانه هایی که انگلیسی ها در پارکهای خود احداث می کنند به وجود آورده بودند و امپراتور متوجه شد که آن رودخانه راه را بر دختر جوان و بی احتیاط بسته و او نمی تواند از رودخانه ساخته اند عبود نماید. بالاخره کاترین با یک حرکت بسیار زیبا با اسبش توانست خود را به کاخ برساند و بقدری این حرکت برای تزار جالب بود که بانگ زد: آفرین بر تو ای دختر سوارکار، نمی دانم که آیا شجاعت تو بیشتر می باشد یا شجاعت اسب تو.
کاترین که سوار بر اسب از آب خارج شده بود، سر را بلند کرد و دید افسری مقابل پنجره ایستاده، و با خود گفت(( این افسران با من چه کار دارد و چرا مرا صدا می زند؟))
تزار که متوجه شد که کاترین او را می نگردد ، با اشاره دست به او فهمانید که نزدیک شود، ولی کاترین به حرف تزار گوش نکرد و به طرف دروازه کاخ رفت و از جلوی چشمان تزار کنار رفت.
چند دقیقه بعد تزار که در اتاق خود مشغول قدم زدن و مشاهده مناظره اطراف بود ، صدای هیاهویی توام با جیغهای کوچک یک زن شنید و متوجه شد که صدای مزبور از طرف پلکان کاخ می آید . زنی که صدایش معلوم بود جوان است ، بانگ می زد: کنار بروید و بگذارید غول بالا برود! مگر نمیدانید که من دختر شاهزاده دالگورکی هستم و باید به تزار خیر مقدم بگویم؟
و بالاخره کاترین توانسته خیر مقدم به تزار بگوید و همین اتفاقات باعث شد رابطه بین کاترین و تزار خوب شود و اینکه نظر کاترین نسبت به تزار عوض شود.


منبع:تزار و کاتیا
به همت: مرضیه بخشایی
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.