عرفاني: حكايت شيخ سمعان

27 آبان 1389   maryam.pourmohammadi   علوم انسانی, عرفان   0 نظر   359 بازدید   |

pire samaan راه رسيدن به دوست ،‌فقط  گذشتن از منزلگاه ها نيست . گاه  در بين راه ، در يك  منزل بايد سالها توقف  كرد تا به درجه اي رسيد كه قدم را فراتر گذاشت و دوباره راهي مقصد بعدي شد .   دراين راه خطر هاي زيادي  هست و گاه  خطا هايي هم انجام مي گيرد  و اين خطا زماني انجام مي پذيرد كه  فكر ميكنيم در راه او از همه چيز بري گشته ايم و  محال است  راه غير او را برويم .   براي مثال امروز مي خواهيم به داستان شيخ سمعان اشاره كنيم .   شيخ سمعان يكي از بزرگان و مومناني بود كه  سالهاي سال در عبادتگاه مي زسيت و  دعا و ثناي  دوست را ميگفت و شاگردان بسيار داشت...



  شيخ سمعان پير عهد خويش بود             در كمال از هر كه گويم پيش بود
            شيخ بود اندر حرم پنجاه سال                 با مريد چار صد صاحب كمال
            پيشواياني كه از پيش آمدند                    پيش شيخ از خويش بي خويش آمدند
        هم عمل ، هم  علم با هم يار داشت           هم عيان كشف و هم اسرار داشت

هر كه بيماري و ناتواني داشت به نزد شيخ مي آمد  تا با دعاي  وي  سلامتي اش را دريابد . چند شب پشت سر هم خوابي عجيب ديد . خوابي كه زندگي اش را آشفته كرد. در خوا ب مي ديد كه  از حرم بيرون رفته و  به روم سفر كرده و در آنجا ، بتي ، زيبارويي را  مدام سجده ميكند .     چون چنيدن شب اين خواب را ديد ؛ بر آن شد تا به روم سفركند تا راز اين خواب را بداند .   پس با مريدان خويش  عازم روم گشت .   چند روزي در آنجا بودند تا اينكه  روزي آن خواب تحقق يافت . دختري زيباروي در جايي نشسته بود و با ديدن شيخ ، برقع و نقاب را از  چهره برداشت و ...

                   يوسف توفيق در چاه اوفتاد                 عقبه دشوار در راه اوفتاد
                  عشق دختر كرد غارت جان او              كفر ريخت از زلف بر ايمان او 
                
شيخ در يك نگاه دل به آن دختر باخت در حالي كه او كافر و بي دين بود .     از آن پس  شيخ  همه چيز را فراموش كرد و ذكر شب و روزش آن دختر شده بود . مريدانش كه پي به ماجرا بردند ، وي را نصيحت كردند ،  اما فايده نداشت .   شب تا به روز بي خواب و خور مي نشست وجز او به  ديگري فكر نمي كرد . 
پس از تلاش بسيار معشوقش   در ازاي  با او همراه شدن ، چند شرط گذاشت . اينكه شراب خواري  كند . ، و بت پرستي پيش گيرد و قرآن را كنار بگذارد . و شيخ از شدت عشق اين كارها كرد و كافر شد . آن همه عبادت در يك لحظه به باد رفت .   سالها به اين شكل گذشت تا اينكه   به كمك يارانش دوباره همان شيخ سابق شد و  آن دختر كافر را هم مومن ساخت .  اين ها  بابت اين بود كه بگوييم ،  هر لحظه در راه او ، احتمال خطا و خطر وجود دارد .  و راهرو  اصلي كسي است كه با نفس خود مبارزه كند .  زيرا تنها چيزي كه راه  رسيدن به او را سد ميكند ، نفس است .  


سونيا خندان
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.