عرفاني: قمارعاشقانه

20 آبان 1389   maryam.pourmohammadi   علوم انسانی, عرفان   0 نظر   320 بازدید   |



خنك آن قمار بازي كه بباخت هر چه بودش
و نماند هيچش الا هوس قمار ديگر

اين بيت ، شرح تمام حالات و رفتار و عشق مولاناست .  البته مولاناي پس از ديدار با شمس . شمس همه چيز را از مولانا گرفت و او را عريان و برهنه ؛ بي مال و جاه و ثروت و شهرت رها كرد .  و مولانا همه  چيز را در اختيار او گذاشت و گفت هر آتشي ميخواهي در اين ها بزن . شايد  به  اين فكر كنيد كه  شمس در عوض اين از خود گذشتگي به مولانا چه پيشنهاد و وعده اي داد ؟
...



گذشتن از اين همه دارايي كار آساني نبود ، مگر اينكه  وعده اي پشت آن باشد .  ولي كدام وعده ؟؟ آن آينده روشني كه شمس  براي مولانا در نظر گرفته بود چه بود ؟؟ اصلا گفت اگر از اين ها بگذري به چه ميرسي ؟؟ 

و جالب همين جاست كه شمس به او هيچ وعده اي نداد و هيچ آينده اي را برايش رقم نزد و پيش بيني نكرد . فقط گفت بايد  بگذري .  گفت بايد قمار كني . تنها پاداش تو در برابر اين گذشت ،‌ا ين است كه پا در قمار بگذاري . آن هم قماري كه همه چيز را خواهي باخت و هيچ اميد بردي در آن نيست .  در واقع  قماري دوسر سوخت است . مولانا نيز پذيرفت ، زيرا خودش ميگويد عشق لاابالي است و پرواي هيچ چيز را ندارد . عاقبت انديش نيست و پاكبازي مي خواهد .  مولانا خود ، گفتگوي با شمس را چنين نقل  مي كند ،

                       گفت كه سرمست نه اي   رو كه از اين دست نه اي   
                 رفتم و سرمست شدم وز طرب آكنده شدم


شمس به او گفت تو لايق از اين دست شدن نيستي ، پس رها كن و برو .  بايد اول سرمست از عشق او شوي ، و مولانا گفت سرمست ميشوم و شد .

                  گفت كه تو شمع شدي قبله اين جمع شدي
                     جمع نيم  شمع نيم ، دود پراكنده شدم


شمس به او گفت : تو خيلي محبوبيت داري ، واعظ شهري ،  عالمي ،‌مردم به تو توجه دارند ودورت حلقه ميزنند و شاگردان داري  و در بند قيودي گرفتار شدي كه در آخر تو را خواهد كشت . زيرا محبوبيت براي خلق بسيار مشكل آفرين است . درواقع زندان است . اوبنده  توست و  و اگر خوب دقت كني تو نيز  بنده او هستي  و نيروي زيادي را بايد صرف محافظت از آن كني  و اين محبوبيت و در قيد و بند بو دن ، تورا از رسيدن به مقاصد مهم باز مي دارد . و مولانا گفت اين را هم كنار ميگذارم .

                     گفت كه شيخي و سري ، پيش رو و راهبري
                     شيخ نيم ، پيش نيم ، امر تو را بنده شدم


شمس گفت : شيخ هستي و واعظ و  پيش نماز و  راهبر و  مفتي و ...  و بايد اينها را هم كنار بگذاري و مولانا نيز قبول كرد و گفت : امر و فرمان تو را بنده شدم و پذيرفتم . و از اين هم گذشت و شمس موارد ديگري را بر شمرد .

                   گفت كه تو زيرككي ، مست خيالي و شكي
                   گول شدم ؛‌هول شدم ، وز همه بركنده شدم


تو پر از اوهام و خيال و بايد و نبايدي ، اهل چون و چرايي و به عقل خود مي نازي .  و مولانا هم در جواب گفت از اين زيركي هم دل بركندم و شمس ادامه داد .

                       گفت كه با بال و پري من پر  و بالت ندهم ؛
                         در طلب بال و پرش بي پر و پركنده شدم


يعني تو ساز و برگ و مال و ثروت و امكانات رفاهي بسيار داري و تا اينها در كنار توست من براي تو كاري نمي كنم .  بايد اين بندها از دست و پايت گشوده شود و مولانا نيز پذيرفت . و بعد از آن مي گويد چون از اينها گذشتم ،

                      تابش جان يافت دلم ؛ وا شد و بشكافت دلم
                        اطلس نو بافت دلم ، دشمن اين ‍ژنده شدم


اين شرح احوال مولانا بود .  او پاي در قماري گذاشت كه ميدانست هيچ اميد بردني ندارد ،‌ولي قدم گذاشت و اتفاقا در كمال تعجب ، از آن برنده بيرون آمد . شمس ، آن سجاده نشين با وقار را بازيچه كودكان كوي كرد ،  آن واعظ شهر را  عاشق و كف زنان كرد و مولانا باز هم راضي بود و از اين خوشتر چيزي برايش وجود نداشت . .اكنون  هيچ چيز برايش نمانده بود  و تمام آرزويش اين بود كه يكبار ديگر قمار كند ،  قماري  عاشقانه  ، و دوباره سرافراز بيرون آيد . 




به همت: سونيا خندان

برگرفته از كتاب قمار عاشقانه ، نوشته  دكتر عبدالكريم سروش

1
1
0
1 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.