عرفاني: از عشق بگو

30 اردیبهشت 1389   maryam.pourmohammadi   علوم انسانی, عرفان   0 نظر   386 بازدید   |

 این بار می خواهم از رازی با شما  بگویم . راز ی که در پرده بود و هست و شاید هم خواهد بود . چرا که  « کسی نگشود و نگشاید به حکمت این معما را » . اما  بحث کردن در موردش خالی از لطف نیست . شاید  گاهی  اوقات به این  فکر می کنم که از کجا آمده و منبعش  کجا بوده ؟  اما بعد می بینم که نمی توانم مکان و زمانی برایش در نظر بگیرم ... 



عشق
از همان روز های اول وجود داشته . از همان  نخست که قرار شد همه با هم ، هم کاروان شوند و شویم. ازهمان ابتدایی ترین نقطه و لحظه بودن . درست نمی دانم ، شاید حتی پیش از آن هم وجود داشته . کسی چه می داند ؟ !!!        این زیاد مهم نیست . مهم این است که جهان بر پایه آن  استوار است .  می خواهم در مورد راز گمشده  تا ریخ بگویم ، در مورد « عشق » .    چرا که «عشق است اساس آفرینش .»
تا نام عشق به میان می آید ، به  یاد عشاق داستانها می افتیم . به یاد صحرا و بیابان ها که هنوز، جای پای مردی نجیب زاده ولی عاشق را به یاد گار نگه  داشته اند  . مردی که از همه چیز گذشت به خاطر معشوقش .  مردی که  هنوز پس از  گذشت این همه سال، نام و یادش زنده است . مگر صحرا ها فراموش میکنند پاهای پر آبلۀ اورا ؟؟؟؟ مگر تاریخ از یاد میبرد ، صدای ناله هایش را ؟؟  یا به یاد  بیستون و  مردی تیشه به دست می افتیم  .  اما فقط  نام اینان  را به خاطر سپرده ایم و دیگر هیچ . ما فراموش کرده ایم که ،

                 « عشق است که صد پاره نماید جگر کوه           اینگونه هنر تیشه فرهاد  ندارد »

ما دلیل شکافته شدن کوه را از یاد برده ایم و ازآن نا م و شاید هم  نقشی  به ذهن سپرده ایم .  ما فقط مجنون را می شناسیم البته به نام ، اما نمی دانیم چرا مجنون شد .    این روز ها تا  اندک علا قه ای در  وجود خویش احساس می کنیم فورأ بر خویش لقب مجنون می نهیم .   انگاراصلا به نوعی برایمان عادت شده . حال روی چه حسابی  چنین می کنیم نمی دانم .  ما حرمت عشق راشکستیم و آن را  در تاریخ جا گذاشته ایم و هر چه تلاش می کنیم دیگر  نمی یابیمش

به هر کسی  که نمیتوان عاشق گفت ، عاشق بودن شرایط دارد .  حالات متفاوتی دارد .   عاشقی یعنی بی سر و سامانی . البته در ظاهر . عاشق ،  که غرور ندارد . عشق و من و تویی؟ عاشق و غرور ؟ این ها با هم نمی  گنجند . نمی سازند .

عاشق، معشوقش رابه همه چیز ترجیح می دهد . عاشق، پا پس نمی کشد ، هراس به دل راه نمی دهد .

                «  درعشق  چه جای بیم تیغ است ؟                تیغ از سر عاشقاندریغ است   

                      عاشق ز نهیب جان نترسد                         جانان طلب از جهان نترسد . »

 راه عشق بی بلا نیست . ولی باید بلا هایش را به جان خرید .    عشق  بها دارد . باید بهایش را پرداخت کرد . حال هرچه که باشد . مگر قیس کم بهایی داد؟ ولی ماندگاری نامش کم ترین اثر آن جان فشانی ها بود .  اما نیک نظر کنید . این روز ها  ما چه می کنیم ؟ مایی که نام  مجنون را غارت کرده ایم .  از عشق چه می خواهیم ؟ اصلا چه می دانیم ؟ لذت ها یش رامی خواهیم و زمانی که مشکلات پیش می آید ، همه چیز را از یاد می بریم . زیرا این را تنها راه نجات می بینیم . انگار غافلیم که همان مشکلات ، لذایذ عشق است و بس .  ما از عشق ، هوس را می بینیم و می دانیم . ولی  او که  گناه نمی شناسد . هوس نمی پذیرد .  عشق و هوس ؟؟؟ گلبرگ و گرد باد ؟ ما کجای راهیم؟ بی راهه را در پیش گرفته ایم و گمان می کنیم که در راهیم . انگار نمی دانیم که این  را ه بی غافله سالار نمی توان رفت . کجاست غافله سالار مان ؟؟؟  گفتم که ، آن را در تاریخ جا گذاشته ایم و تبدیل به  رازی شده . تبدیل به یک معما .  که چه ساده بود حل آن اگر چنین با غفلت ،  رهایش  نمی کردیم و حرمتش را ازبین  نمی بردیم. ولی حالا ؟شاید دیگر برای حل آن بسیار دیر شده . راستی  این ها را گفتم که بگویم وادی بعدی  در راه رسیدن رسیدن به معشوق ،  « عشق » است . اما عشقی ناب . این نیمی از وصف وادی عشق بود . درهفته بعد ،  منتظر ادامه این وادی باشید .

 

نویسنده: سونیا خندان

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.