عرفاني: راه عشق

13 خرداد 1389   maryam.pourmohammadi   علوم انسانی, عرفان   0 نظر   452 بازدید   |


می گویند در عشق حقیقی ، عاشق ، به معشوقش نمی رسد .  این را شاید همه ما شنیده ایم . اما این دروغی بیش نیست . عشق حقیقی ،اصلا مسیر را برای رسیدن به معشوق راهنمایی می کند . خب مگر زلیخا نرسید ؟؟؟ عشق او هر چند با هوس آغاز شد ، اما کم کم  به یک عشق تبدیل شد .  اصلا چه کسی گفته که مجنون به لیلی نرسید ؟؟؟ اتفاقأ رسید و چه زیبا هم رسید .  در منظومه لیلی  و مجنون ، زمانی که مجنون بر سر مزار لیلی از دنیا می رود ، حکیم نظامی  چنین می گوید:...



                                         « پهلو گه دخمه را گشادند ،                 در پهلوی لیلی اش نهادند 

                                           خفتند به ناز تا قیامت                        برخاست ز راهشان ملامت

                                       بودند در این جهان به یک عهد           خفتند در آن  جهان به یک مهد »  

می بینید ؟؟ رسیدنی بهتر از این امکان ندارد .    خب مثل اینکه زمان آن رسیده که در وادی عشق قدم بگذاریم .    به قول عطار « وادی عشق است از پس بی کنار » . همان وادی ای که در آن بلا، بسیار خواهد بود .  به هر نوعی پیش می آید .   ولی  باید سفر کرد . زیرا به سوی معشوق می رویم و  در راه او ، خطر معنی ندارد .

          « در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم    ؛  سر زنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور» 

 این جا همان جاییست که باید امتحان پس داد . باید درجه عاشقی سنجیده شود .  باید در نظر داشت که  هنوز آدم همان آدم  است و سیب و دانه  هم  هنوز  ره زنی می کنند .  اما باید  هوس را در دل سرکوب کرد . چرا که   عشق با هوس نمی گنجد .   گفته بودم که عاشق باید دل از همه چیز جز معشوق برکند . اصلا نمی شود از عرفان و عشق گفت و از مولانا  نگفت .  انگار این دو با هم گره خورده اند . و همین طور هم هست . ببینید همین مولا نا در راه عشق همه چیز را از دست داده بود . اما باز هم عاشق بود . بی اینکه شکایتی کند .  خیلی هم خوشحال بود که دیگر اسیر غیر نسیت .  خودش می گوید  ،

             «  زاهد کشوری بدم ، صاحب منبری بدم          کرد قضا دل مرا ، عاشق و کف زنان تو »

بله واقعا چنین بود . ببینید  عشق او را از کجا به کجا رساند . البته این در ظاهر بود .  امروز پس از گذشت چند صد سال می بینیم که همان عشق ،  از او ، مولا نا ساخت . خب ببینید ، در عشق  مولا نا ،  در ظاهر همه چیز ، شمس است . اما  در واقع ، همه چیز او است .« هو » است . در  عشق باید بی توقع بود . خیلی  از ما که عاشق می شویم  دلمان می خواهد ، هر آنقدر که ما به طرف مقابل ، عشق می ورزیم ، او هم چنین باشد  . اما  این عشق نیست و توقع نام دارد .  و  شاید به همین دلیل است که عشق هایمان بی سرانجام  هستند .   مولا نا ، در مورد محبوبش میگوید ،  

             «    من تاج نمی خواهم ، من تخت نمی خواهم  ؛      در خدمتت افتاده ، برروی زمین خواهم »

این است معنای عشق .  در راه عشق او نباید در پی چیزی بود .  مثلا در پی دست یافتن به  مقام و بهشت و .... .  این روز ها که ما دل به کسی می بندیم ،  گاه به خاطر شغل و موقعیت و زیبایی و ... است . اما ،

              «  عشق هایی کز پی رنگی بود ،                    ؛        عشق نبود عاقبت ننگی بود  »  

  ما به سمت محبوب می رویم که به او برسیم . و اگر درست راهی  شویم و قدم بر داریم   ، حتما به او خواهیم رسید .  در این راه ، کفر و دین  معنی ندارد . با توکل بر دین نمی شود قدم بر داشت . باید عاشق بود . همین و بس . یک عاشق حقیقی . این وادی سر تا سر آتش است و بس .  ولی باید خود را به آتش کشید . بی تردید و بدونه مکث .  این جا ولی و اما و چرا و ... معنی ندارد .   وقتی  در عشق او ، قدم میگذاریم . او خود نیز ، یاری میکند عاشق خود را .

        «  چون خلیلی هیچ از آتش مترس ایمن برو        ؛          من ز آتش صد گلستانت کنم ، نیکو شنو »

بلی او آتش را بر عاشق خود سرد میسازد .  پس دیگر هراسی نیست .    اگر ترس به دل راه دهی ، نه عاشقی و  نه .... . هیچ نیستی .  باید به رنج هایش هم شاد باشی و راضی باشی .  برای مجنون خبر آوردند که لیلی به عقد انن سلام در آمده  .   و مجنون  با  خیال لیلی  ، در این مورد چنین سخن می گفت :

                           «   با این همه جور ها که رانی                            هم قوت جسم و قوت جانی

                                با این همه رنج کز تو سنجم ،                      رنجیده  شوم گر از تو ، رنجم »

رنجیده شدن از رنج های راه عشق محبوب ، کفر است .    این ها را گفتم که بگویم ، بیایید در راه او ، قدم برداریم و عاشق باشیم . بی توقع . بی آنکه از درد و  غم بگریزیم . بی آنکه کسی را در عشق او شریک بدانیم .

                                ـ   این جا منی و تویی  نگنجد            ؛              در مذهب ما دویی نگنجد . »

تا زمانی که اوهست ، دیگران کیستند ؟؟؟  جز او در دل راه ندارد .  برای اینکه دوعشق در یک دل  گنجایش داشته باشد ، باید ، دو معشوق ، کوچک باشند ،اما همه از عظمت محبوب خبر داریم . پس با وجود او دیگر جایی برای غیر نیست . او است همه چیز و جز او هیچ  نیست .

 با سپاس   :   سونیا خندان

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.