عرفاني: صورت یار

24 تیر 1389   maryam.pourmohammadi   علوم انسانی, عرفان   0 نظر   284 بازدید   |


 

تا به حال با معشوق زمینی تان  قرار ملاقات گذاشته اید ؟ تا روز موعود و لحظه دیدار  چقدر استرس دارید؟ چقدر دلواپس هستید؟برای دیدن معشوق، چقدر لحضه ها را می شمارید؟ هر که بگوید چنین نیست ، دوحالت دارد ، یا دروغ می گوید و یا اینکه عاشق  نیست. حال عاشق را ، فقط  کسی که طعم عشق را چشیده باشد می داند و می فهمد. آنکس که  برای دیدن معشوق بی قرار نباشد؛ نمی توان عاشق خواند...

 



             « تو عاشقی و عشقت بازیچه می نماید       تا خرمنت نسوزد ، احوال ما ندانی »

 این سفری که ما پیش گرفته ایم  ، به خاطر وعده با یار بوده .  اصلا به خاطر دیدار با او راهی  شدیم و  دلیلی جز او نداشت .  نخست، او را طلب کردیم و به راه افتادیم ، عاشق شدیم و در منزلگاه عشق ، عاشقی مان را سنجیدیم  در وادی  معرفت خود را شناختیم تا او را بشناسیم ، و در استغنا بی نیاز شدیم زیرا تازه دانستیم که به سمت کل می رویم و جزء را از یاد بردیم .  به توحید رسیدیم و  جز او هیچ ندیدیم . پس از آن حیرانی بود و حیرانی و حیرانی . و اکنون می خواهیم برسیم . این سفر؛ دیگر به پایان خود نزدیک شده .  به آخرین منزلگاه رسیده ایم .  به آنجا که دیگر نیست جز او .  .

               «  بعداز این وادی فقر است و فنا                 کی بود اینجا سخن گفتن روا  ؟؟»

                  « عین وادی فراموشی بود ،                           لنگی و کری و بیهوشی بود »           

این جا منزلگاه ، « فقر و فناست »  .در این جا فنا میشویم و بیخودی را درک می کنیم .  این جا محبوب ، تمام نقاب ها را بر کنار میزند و رخ می نماید .  مگر می شود او را دید و فنانشد ؟؟  یاری که همیشه در پرده است ،دراینجا برای مریدان و محرمانش ، صورت عیان میکند . این جا را مثلا فقط ، عرشیانی چون  ، رسول  خدا(ص)  ، دیده اند .  حتی جبرئیل نیز در این جا راه نداشت . چنانکه در معراج  حضرت رسول می خوانیم  که پیامبر با جبرئیل امین آسمانها را بالا می آید و سر انجام به این وادی میرسد و جبرئیل دیگر فراتر نمی آید . 

                   «  گفت او را هین بپر اندر پی ام                     گفت رو رو من حرف تو نیم

                      باز گفت او را بپر ای پرده سوز                     من به اوج خود نرفتستم هنوز

                         گفت بیرون زین حد، ای خوش فر من            گر زنم پرّی بسوزد پر من »

مولانا نیز  ، جزء معدود کسانی بود که خود را به این مرحله رسانید .   گویند که ، « به بهشت وارد نمی شوید مگر اینکه دوباره زاده شده  باشید » . و حقیقت این است . مولانا پس از دیدارش با شمس ، به دیدار معشوقش شتافت و این جا بود که بار دیگر هم متولد گردید .  چندی قبل ،  هشتصدمین سال تولد مولانا را جشن گرفتند . در حالی که اگر بخواهیم درست حساب کنیم و واقع بین باشیم ، باید حدود  35- 40  سال بعد این جشن را برگزار می کردند . زیرا در دهه چهارم زندگی اش با شمس آشنا گشت و  ، این بار به زیبایی با محبوبش آشنا شد . در ضمن خود مولانا معتقد است نه یک بار ، بلکه بارها متولد شده . چنانکه می گوید ،

                                     « مانند طفلی در شکم ، من پرورش دارم ز خون         

                       

                                             یک بار زاید آدمی ؛ من بارها زاییده ام »

گفته بودم که « رسد آدمی به جایی ؛ که بجز خدا نبیند » . اینجا ،همانجاست . وقتی نقاب را  می اندازد ، دیگر هیچ نمی بینی . مگر می شود روی به آن زیبایی را دید و به دیگری اندیشید ؟؟  این در وصف نمی گنجد ؛ در قلم جای نمی گیرد . بر زبان جاری نمی شود .  پیش محبوب ، آنچه که تا کنون داشته ای ودیده ای ، هیچ هم نیست .   در این جا بی خویش می شوی  و عاشقی به حدّ اعلا می رسد .  بالاتر از پیامبر چه کسی را می شناسیم ؟ ولی ایشان نیز وقتی به اینجا رسید ، ......؟!!

               «  هردو عالم تقش آن دریاست ، بس      هر که گوید نیست ، این سوداست بس

                           هر که در دریای کل گم بوده شد         دائمأ گم بودۀ آسوده شد

                         دل در این دریای پر آسودگی               می نیابد هیچ  جز گم بودگی . »

آری . در این جا گم میشوی ودرعین حال پیدا می شوی . تهی می شوی و همزمان پر میشوی .

این وادی ها را گفتم که بگویم ؛  آن کس که او را بیابد ،  همه چیز را یافته .  پس در پی او باشید و دیگر هیچ .  محبوبی برتر از او وجود ندارد . معشوقی زیبا تر از او نخواهید یافت .

نویسنده: سونیا خندان 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.