عرفاني: همیشه با هم

7 مرداد 1389   maryam.pourmohammadi   علوم انسانی, عرفان   0 نظر   360 بازدید   |

 

 

دیده اید که دونفر وقتی عاشق هم می شوند ، به هر دری میزنند تا به هم برسند ؟ التماس میکنند، راه شیون و زاری در پیش می گیرند و ... تا اینکه سرانجام با هم باشند. آنها می دانند که لذت رسیدن چه زیباست و شیرین. آن وقت می دانند که آن همه عذاب و اشک و آه و التماس  می ارزید برای  این رسیدن . عشق  سختی دارد. مجنون و زلیخا و من و شما هم نمی شناسد. اتفاقا هر که بیشتر عاشق باشد ، باید عذاب و سختی بیشتری را متحمل شود...     

    

 



شاید خیلی ها فکر کنند که چرا  همیشه  عشق زمینی را مثال می آوریم ، دلیل این است که این عشق زمینی   ، راه و مسیری می شود برای رسیدن به محبوب .  به نوعی باعث آمادگی می شود . اصلا خود مولانا هم چنین کرد . شمس در اول برایش معشوق بود ولی رفته رفته ، تبدیل به بهانه شد .    این جا دیگر  بحث معشوق است ، و رسیدن به او. وقتی به وادی فقر و فنا که آخرین وادی بود رسیدیم ، تازه  پیدا می شویم . تازه می بینیم که آن همه سختی و عذاب و آزموده شدن ،  ارزش داشت .  مولانا میگوید ،

          «ای دل فنا شدی تو در این عشق یا مگر ،             در عین این فنا تو بقایی بدیده ای ؟ »

کسی را که به این مرحله برسد ، عارف و صوفی می نامند .  مذهبش جدا از مذهب هاست و عشقش هم نوع دیگریست . نه غصۀ مرگ را میخورد و نه دغدغۀ امروز و فردا را دارد .  عارف نه در دنیا می گنجد و نه در آخرت  . او در نزد معشوق خود خواهد ماند .  شنیده اید می گویند ، « آنکه شد محرم دل در حرم یار بماند » ؟  عارف و صوفی ؛ محرم دل هستند برای محبوب . پس در حرم یار نیز می مانند . مولانا  برای رسیدن به این مرحله  سختی های زیادی را متحمل شد ولی باز هم عاشق بود .  خودش می  گوید ،

         «  همچو ابراهیم گاهم جانب آتش برد          همچو احمد گاهم از آتش سوی کوثر کشد »

ولی محبوب ، این کارها را می کند تا از  تو ، تو بسازد و  این را رهرو زمانی می داند که به مرحله تصوف برسد . تما م راه فکر میکردیم می رویم که  او را بیابیم ، در آخر می  بنیم که نه ، آمده ایم تا خود را بشناسیم و این شناخت در بی خویشی است .    نخست باید در راه او از خاک هم کمتر شویم و چون چنین شدیم  ، او ما را از فرش بر عرش میکشد

         «   پخته گرد و از تغیّر دور شو                      همچو برهان محقق نور شو

 

          چون ز خود رستی همه برهان شدی            چونکه گفتی بنده ام سلطان شدی »

مولانا به این دلیل مولانا شد ؛ که بیخویش شده بود .  از خویش رسته بود و  سراپا اوشده بود .  در واقع انسانی کامل شده بود .  گویند  آن حضرت کعبه ای را طواف میکرد  که مافوق  دین و مذهب و قهر و کفر بود . . براستی هم چنین است . مولانا ، تمام قفس ها را شکسته بود . قفس هایی که ما آن را آراسته ایم و خود را در آن محبوس ساخته ایم .  فریب ظاهرش را خورده ایم و نمی دانیم هر چه باشد ؛ از هر جنسی که باشد هر قدر که ارزش داشته باشد ، بازهم قفس است و ما را به دام انداخته .  چه در این خانۀ پر نقش دیده ایم نمی دانم .

        «ای نشسته تو در این خانۀ پر نقش و خیال         خیز از این خانه برو ، رخت ببر هیچ مگو»

باید از این خانه رخت بیرون برد تا به او رسید .

نویسنده:  سونیا خندان

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.