عرفاني: مولانا 2

8 مهر 1389   maryam.pourmohammadi   علوم انسانی, عرفان   0 نظر   451 بازدید   |

کسی نمی داند بر مولانا  و شمس چه گذشت که ایشان چنین شیدا شده بود .  ولی اگر قرار باشد بگوییم  که چرا مولانا بی بدیل گردید دو چیزی بود که شمس به او آموخت ، یکی تازگی بود و دیگری طرب .   واما تازگی یک مفهوم نظری دارد ؛ یک مفهوم بینشی دارد و یک مفهوم عملی و عاطفی داراست . در مفهوم معرفت شناختی و  فلسفی خود تازگی امر ناشناخته ای نبود . زیرا عالم هر لحظه در حال نو شدن است . به گفته آن فیلسوف یونان باستان که گفته بود هیچ انسانی در یک رودخانه دوبار شنا نمی کند چون نه آن انسان انسان سابق است  و نه آن رودخانه ،  رودخانه قبل .کاری که شمس با مولانا کرد این بود که پرده را از مقابل چشمان او برداشت و نو شدن جهان را به او نشان داد .  باید در وجود انسان چشمی باز شود  تا بتوان این نو شدن را درک کرد .شمس آن چشم را برای مولانا گشود .   آنچه جهانیان را شیفتۀ مولانا کرده همین نو بینی اوست...



مولانا تا قبل از دیدار  با شمس گمان می کرد که محبوب را می شناسد ،  ولی  نمی شناخت .  تازه دانسته بود محبوب چیست و کیست  . به این دلیل شوریده گشته بود .  شمس الدین ، طوفانی عظیم بود که این اقیانوس آرام را متلاطم و موج خیز گردانید .

.  گروهی بر این باور بودند که شمس معشوق مولانا  بود و هست .  ولی اینگونه  نبود . شمس  معشوقی بود که تبدیل به بهانه شد   و بهانه ای بود که به عنوان معشوق معرفی گردید  .  در واقع حضرت ، دلباخته  حضرت دوست بود و علاقه اش به شمس به خاطر  این بود که توسط او محبوب را شناخته بود .
 

اما نشانه هایی بالاتر از نو دیدن عالم در مولانا می بینیم . و آن نو شدن است . مولانا در بین کسانی که عالم را می بنینند و عده اندکی که عالم را نو می  بینند ، جزء نوادری است که به مرحله نو شدن هم رسیده .   البته این نو شدگی در  دو چیز خود نمای کرد . شعر و موسیقی .  در زمینه شعر که همه می بینیم دیوان شمس در چه حدی است . در حدی که   کسی را یارای رقابت با آن نیست .  و زیباترین غزلهایش را بعد از دیدار با شمس سروده  و اکثر غزلهایش را در حالت بی  خودی سروده .  اما از سال 658 به این طرف به خواهش مرید محبوب ، « حسام الدین چلبی » شروع به سرودن مثنوی کرد . البته در هین سرودن مثنوی که تاچند ماهی از عمر ایشان باقی بود ادامه داشت. اما در ماههای اخیر مولانا حتی  مثنوی عزیز خود را کنار گذاشته بود . چندان علاقه ای به تکمیل آن نداشت . خودش گفته بود ،

در ماههای اخیر دیگر رو به خاموشی گذاره بود  و در دریای خاموشی فرو رفته بود .  .  اما نمی توانست دست از غزلهایش بکشد . چون غزلهایش بی اراده او به زبانش می آمد .

                سخنم خور فرشته ست ، من اگر سخن نگویم        ملک گرسنه گوید که بگو خمش چرایی ؟؟

اکثر غزلیان مولانا در مجالسی که بیشتر به مدیریت خلیفه های مولانا  مثل همین « چلبی » انشاء میشد . زیرا زمانی که از شنیدن موسیقی تحت تاثیر  قرار می گرفت و سپس وسط مجلس می آمد و دست بر  ستونی که وسط مجلس بود می گذاشت و دور آن می چرخید . همه نظاره می کردند که غزلی از  زبان مولانا  بشنوند و آن را انشاء کنند .   مولانا  افسون موسیقی را از اشعار خود بالاتر میداند . موسیقی را افسون می نامد و شعر خود را افسانه . روزی مولانا  در مجلسی بوده که از فتوحات مکی « یکی از کتاب های  بزرگ »  سخن می گفتند .  مولانا حوصله گوش دادن به آن حرف هار ا نداشته و بی تابی می کرده . ناگاه یکی از نوازندگان مشهر زمان او ه نام « زکی » وارد شد .  مولانا با خوشحالی گفت ، ما را « فتوحات زکی بهتر از فتوحات مکی است »

سرانجام مولانا ؛ آن توانای عالم معنی در بستر بیماری افتاد و هر چه طبیبان برای مداوای او کوشیدند ثمر نداشت . آخرین شب حیات مولانا ، آخرین غزل وی گفته شد .  که خیلی ها به صورت مشترک یک غزل را آخرین غزل نامیده اند .  شب آخر که  در بستر بیماری  بود و پسر محبوب او « سلطان ولد » از پدر پرستاری می کرد و  مولانا به او گفت که برو بخواب .   امشب من حالم بهتر است .  و بعد از رفتن او این غزل را سرود ،
« رو سر بنه به بالین   تنها مرا رها کن » . در این غزل به بیتی میرسیم که وفاداری اش  به شمس را  به ما نشان میدهد
           
                 در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم          با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن .

عاقبت ، آن عالم و عارف بی بدیل در روز یکشنبه پنجم ماه جمادی الاخر سال 672  این عالم  ساسر عذاب را  رهاکرد و به سمت معشوقش رفت تا به  او بپیوندد .   حتی جنازه ایشان را با دف  همراهی کردند در حالی که خود « حسام الدین چلبی »  در مقابل تابوت ، رقص کنان میرفت ،  زیرا خود مولانا چنان خواسته بود . حتی می پسندد که با دف و نی و .. . به  زیارتش بروند .

                    میا  بی دف به گور من برادر               که در بزم خدا غمگین نشاید


 روحش شاد و خوابش آرامترین خوابهای جهان باد .

به همت: سونیا خندان
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.