عرفاني: و اما عشق 2

6 خرداد 1389   maryam.pourmohammadi   علوم انسانی, عرفان   0 نظر   317 بازدید   |

خب   باز هم قرار است از عشق بگوییم. هر چند همانطور که عرض کردم ، به نتیجه نخواهیم رسید . تا به حال عا شق شده اید ؟ اصلا عاشق دیده اید ؟اما متاسفانه من  نه دیده ام و نه تجربه داشته ام . اما آن سفری که به سمت محبوب آغاز کردیم ، لا زمه اش عشق است .  ولی نه این عشقهای زود گذر که معلوم نیست  چیستند . مشخص نیست هوسند ، اوهامند ، و یا ...

باید اول عشق را بشناسیم و بعد راهی شویم . حتما دیده ایم خیلی هایی که عاشق هستند « البته به قول خودشان »  ، اما از خیلی چیز ها  می ترسند . از خشم خانواده ، از ابرازعشق ، از واکنش معشوق ، برای همین ترجیح می دهند عشق را نهان کنند .  وقتی هم که آز آنها دلیل این  را جویا می شویم ، اگر خیلی عاشق باشند و هنر مند ،  به نوعی پاسخ می دهند « مصلحت نیست که از  پرده برون افتد راز » . اما غافلند و نمی دانند که در واقع « مصلحت نیست عشق  را خمشی . » عاشقی که از رسوا شدن هراس داشته باشد که عاشق نیست .  این سلطنت است . همین قیس که مجنون لقبش  نهاده اند ، به همه چیز راضی بود ، به رسوایی ، به شنیدن تهمت و ... . به بی پا و سری رضایت داشت و دم نمیزد .  اصلا برا ی همین پر آوازه شد .  او، از اهل قبیله و خانواده روی بر تافته بود و ساکن کوه و هامون شده  بود .   آنقدر از لیلی گفت که پدر لیلی قصد کشتن او را کرد . شیخ عامری « پدر مجنون »  به دیدار فرزند شتافت و او را در بیابان ها یافت .  نصیحتش کرد که از عشقش دست بردارد ، اما مجنون نپذیرفت .   اورا به کعبه بردند . زیرا آنجا امید آخر  بود  اما همه از،  راز و نیاز مجنون درجوارکعبه ، با خبر هستیم که گفت :

                                    «  گرچه شده ام چومویش از غم            یک موی نخواهم از سرش کم »

 می بینید عظمت عشق را؟ بعد میبینیم که همین قیس را مجنون خطاب می کنند  . مگر می شود جنون زده ای     آبروی عشاق شود؟عشق که بی راهه نمیرود .  عشق خود راهبر است .  مگر می شود ره گم کند؟ حتی خود حکیم نظامی در معرفی مجنون به این بیت میرسد که :

                        «  آنان که نیوفتاده  بودند                         مجنون لقبش نهاده بودند »  

 پس به ین نتیجه میرسیم که قیس از نگاه خلق مجنون بود . عاقل تر از مجنون  وجود نداشت . هنوز هم ندارد . شنیده اید می گویند عشق عقل را میزداید و دیده را نا بینا میکند؟ اما اینطور نیست . بلکه  باعث بینایی می شود و عاقل و فرزانه می سازد. همانگونه که خود  لیلی در  نامه اش به مجنون چنین ذکر میکند . :

                        «   با عاقلی چنان تمامت                        مجنون  زمانه گشت نامت  »  

 داستان شیخ سمعان را شنیده اید؟ از آن چه می دانید؟ عشق باید هدف  داشته باشد .   عشق بی هدف ، خیال است  . سراب است که به هیچ ختم می شود . عشق باید عاقبت داشته باشد و به جایی برسد .

                   «    شیخ سمعان پیر عهد خویش بود            در کمال از هر که گویم بیش بود

                         شیخ بود اندر حرم پنجاه سال                   با مرید چار صد صاحب کمال 

                      پیشوایانی که از پیش آمدند                       پیش او از خویش بی خویش آمدند »

 اما به خاطر زنی  بی  ایمان و گبر ، تمام آن عبادات را از دست داد .  هر چه یارانش او را ، اندرز دادند  ، که چنین مکن  ، او گوش نداد . زیرا نمی شنید که بخواهد گوش فرا دهد .  از هر دری پند دادند و کارگر نشد .  خدا را به یادش آوردند ،و این همه سال عبادتش را . اما ....؟؟!

                     «  همنشین یگفت ای دانای  راز        :     خیز و خود را جمع کن اندر نماز 

                         گفت کو محراب روی آن نگار             تا نباشد جز نمازم هیچ کار ؟   »

در نظر اول این عشق ، هوس بود و بس ، اما کم کم که زمان می گذرد ، می بینیم که این عشق هدفی را دنبال می کند . و در آخر به مؤمن شدن آن زن می انجامد . خود شیخ  هم وقتی پس از آن همه دوری ، دوباره معبودش را یافت ، بهتر از قبل معبودش را شناخت . حتی بهتر از تمام آن پنجاه سال . گفته بودم که عشق بها دارد و باید بهایش را پرداخت .بهایی سنگین که کسی نمی داند چیست .  همین شیخ سمعان ، بعد ازپرداخت بهایش ، محبوبش را یافت . و چه زیبا یافت . باید دست از همه چیز شست .  همین مولانا که  قبلا در موردش گفته ایم ، و عاشق شمس شده بود ، کسی نزدش آمد و  خبری از شمس آورد ، مثلا گفت که شمس را فلان جا دیده . مولانا تمام  لوازم  قیمتی اش را برداشت و به او داد .  اصحابش گفتند ، این  مرد دروغ می گوید  ، ولی حضرت در جواب گفت ،  « می دانم دروغ  می گویند ، که اموالم را دادم .  اگر حقیقت می گفت که جان می  بخشیدم . آنهایی که عطا کردم به این دلیل بود که  فقط نام شمس را بر لب آورد » . ولی ما حاضریم به خاطر معشوقمان چه کار کنیم ؟!  ما جان  او را با بهانه های مختلف می گیریم و خودمان  حاضر به تحمل کردن کوچیکترین سختی ها  نیستیم .  ما جان به عزرائیل نمی دهیم  ، چه رسد به معشوقمان . می دانید چرا مولا نا ؛ یا مجنون ، یا اصلا همین شیخ سمعان ، دست از همه چیز کشیدند ؟؟؟ زیرا در مقابل معشوق ، جان و مال که ارزشی ندارد .  

                      «  عشق سوی فقر در بگشایدت    :      فقر سوی کفر ره  بنمایدت 

                          عشق رابا کافری کیشی بود          کافری خود اصل درویشی بود »

 این ها به کنار .  این بار قصد داشتم از وادی عشق بگویم . اما دیدم ما هنوز خود عشق را نمی شناسیم چه رسد به وادی اش .  دیدم هنوز وقت افتادن در وادی عشق نرسیده . این را مطالعه کنید ، و منتظر هفته آینده باشید . هفته بعدی ، همین جا ، همین  روز ، همین ساعت ، منتظر ادامه این مطلب  باشید . منتظر سفری با عشق .

 با سپاس:    سونیا خندان  

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.