عرفاني: مولانا

1 مهر 1389   maryam.pourmohammadi   علوم انسانی, عرفان   0 نظر   432 بازدید   |

می خواهیم به تاریخ سری بزنیم . به سالها قبل که کسی فقط  روایتی از آن به جا مانده و نامی  پر آوازه .   به سال 804 می رویم . به زمانی  که  عالم و عارفی بی همتا   به نام مو لانا  ، با این جهان آشنا گردید .    در ششم ربیع الاول سال 804 هجری قمری برابر با نیمه مهر ماه سال 586 شمسی و سا ام سپتامبر 1207میلادی  بود که  اعجوبه عالم تصوف  پا به جهان گذاشت  مجل تولد و مدفن او در قونیه بود و هست  ولی خود وی همواره خود را جزء مردم خراسان می شمرده ...



ایشان به همراه پدر و خانواده ساکن بلخ بودند ولی پدر ایشان ،  بهاء ولد« بهاءالدین »  به واسطه رنجش از سلطان محمد خوارزمشاه ، ماندن در بلخ را درست ندید   به همین دلیل هجرت کردند  . چون به نیشابور رسیدند ، با عطار نیشابوری  به صورت اتفاقی ملاقات داشتند در آن زمان مولانا کوچک بود  ، شیخ عطار  آمد و کتاب اسرار نامه را به اوهدیه  داد . و به بهاءالدین  فرمود ، « زود باشد که پسر تو اتش در سوختگان عالم زند . » . مولانا پیوسته اسرار نامه را با خود به همراه می داشت . اصلا اولین نشانه ها  را شیخ عطار در مولانا دیده و کشف کرده بود . 

مولانا به مرور زمان تبدیل به عالمی  فرزانه شده بود و در هر مجلسی که می نشست همه گان را مجذوب خود می کرد .    در  عدل و تقوا و دین و .....  بی بدیل بود و شاگردان بسیاری داشت . اما تقدیر نمی خواست که ایشان معلمی ساده باشد  و واعظی معروف .  سرنوشت برایش بازی های دگر داشت .  

اگر بخواهیم  حیات  مولانا را  به گفته خود ارزیابی کنیم و بسنجیم  باید چیزی حدود سه _ چهار دهه بعد از این  به دنیا آمدنش را در نظر بگیریم . روزی  از روزهای سال    642 قمری  623 شمسی و  1244 میلادی ،  اتفاقی عجیب و تاریخ ساز برای مولانا رقم خورد  ایشان در راه رفتن به مسجد بود .  که شمس تبریزی را دید .  ایشان از چهارپا  به زمین آ مد و  شمس پرسید ، به کجامیروی ؟ مولانا جواب داد ، به مسجد ، برای گفتن از مجهول  . شمس ادامه داد ، : مجهول ؟ معلوم را رها کرده ای و از مجهول می گویی ؟ و بدین ترتیب  آشنایی آن دو صورت گرفت  . پس از آن به مدت چهل شبانه روز  با هم بودند بی اینکه  کس دیگری را ببنند  

مولانا شیفته شمس شد . به نوعی که  مسجد و منبر را کنار  گذاشت و  دف و مطرب را با خود همخانه کرد .  گرچه مورد طعنۀ بسیاری قرار گرفت . خودش در این باره می گوید ،

                                    زاهد کشوری بدم ،  صاحب منبری بدم          کرد قضا دل مرا عاشق و کف زنان تو

 پس از دیدارش  با شمس حالا و هوای دیگری داشت .  به کلی تغییر کرده بود . دیگر آن مولانای سابق نبود ،  در دیوان شمس نیزبارها و بارها  به تغییرات خود پس از دیدار با شمس اشاره کرده ، مثل این غزل معروف که به حتم خیلی ها شنیده ایم ،
                      
                               مرده بدم ، زنده شدم ؛  گریه بدم خنده شدم      دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم


ادامه دارد ...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.