تاريخي: توت سرخ

7 آذر 1389   maryam.pourmohammadi   علوم انسانی, تاریخی   0 نظر   407 بازدید   |

توت سرخزوج دلداده ای به نام های پورامیس و تیسبه، جوانانی بودند که با خانواده هایشان در خانه هایی دیوار به دیوار در بابل می زیستند. از آن جا که دو خانواده به یکدیگر بسیار نزدیک بودند، این دختر و پسر نیز با یکدیگر بسیار صمیمی شدند و سرانجام هم شیفته یکدیگر گشتند. طبیعتا" آن دو می خواستند با هم ازدواج کنند، اما والدینشان، به دلایل شخصی، از این کار بازشان داشتند و کوشیدند آن ها را از هم جدا سازند.
با این همه چندان نگذشت که پورامیس و تیسبه سوراخی کوچک در دیوار میان خانه هایشان یافتند و از طریق آن احساساتشان را به هم رساندند. اوید درباره چگونگی صحبت ایشان از طریق دیوار می نویسد:...



زمزمه های عاشقانه بی خطری رد و بدل می شد. هر کدام در یک سوی دیوار می ایستاد به دیگری گوش می سپردند و شادمان بود از شنیدن نفس های او ، و سپس((شب خوش!)) می گفتند و بوسه ای برای یکدیگر می فرستادند که هرگز نمی رسید.
پورامیس و تیسبه که از نداشتن رابطه ، جز از این سوراخ تنگ دیوار، خسته شده بودند، نقشه ای کشیدند تا از دست والدینشان بگریزند یکدیگر از آن و همراه یکدیگر از آن جا بروند. وعده کردند شب هنگام نزدیک درخت توت برکشیده ای پوشیده از توت های سپید، یکدیگر را ببینند. خورشید که فرو رفت، تیسبه از خانه گریخت و به سوی درخت رفت، اما در آن جا دید که دلداده اش هنوز نرسیده است، در همان حال که چشم انتظار او بود، به یکبار ماده شیری را دید که پیش می آمد، و دندان هایش از شکاری تازه خونین بود؛ تیسبه که ترسید ماده شیر او را هم بدرد، پا به فرار نهاد. اما به واسطه شتاب، ردا از شانه اش افتاد. ماده شیر از سر کنجکاوی به پیش آمد، آن خانه را بویید و تکه پاره کرد، و سپس در تاریکی شب سلانه سلانه دور شد.
لحظاتی بعد پورامیس از راه رسید و انتظار داشت که تیسبه محبوبش را ببیند. اما به جای آن بقایای خون آلود ردای او را یافت، که بی درنگ آن را شناخت . وی سوگوارانه به گریه افتاد و با خود گفت(( به تمامی تقصیر من بود! من قاتل دخترک بی چاره ام! به او گفته بودم که شب هنگام به این جا خواهم آمد ...لیکن نبودم تا حمایتش کنم...بیاییدای شیران، بیایید و خون مرا هم بیاشامید!)) پسرک شوریده حال ، با گفتن این سخنان، چاقویی در تن خویش فرو کرد و بر زمین افتاد؛ خونش بر توت های سپید رنگ افتاده بر زمین، جاری شد و گلگونشان ساخت. اندکی بعد که او مرده بر زمین افتاده بود، تیسبه بازگشت و با دیدن آن صحنه وحشتناک و وضعیت چاره ناپذیر و بی بازگشت دلداده اش، خود نیز بر آن شد تا با وی بمیرد، و پس از این که او گفت مرگ هرگز آنان را از هم جدا نخواهد داشت، همان چاقو را به کار گرفت؛ و بدین سان آن دو در مهتاب جان سپردند.
هنگامی که والدینش پورامیس و تیسبه از آنچه رخ داده بود، آگاهی یافتند، سراپا شرم و در اندوه شدند. آنان خاکسترهای دو دلداده را در یک ظرف نهادند تا در آن جا بقایای این دختر و پسر در هم آمیزد و تا ابد جدایی ناپذیر ماند. خدایان که از آسمان می نگریستند، دل هایشان به رحم آمد و برای آن خاطره این دو دلداده را جاودانه سازند، مقر داشتند که زان پس توت تنها میوه سرخ رنگ باشد.

منبع:اسطوره های یونان و روم
به همت: مرضیه بخشایی

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.