عرفاني: بخشش دوست

8 اردیبهشت 1390   maryam.pourmohammadi   علوم انسانی, عرفان   0 نظر   360 بازدید   |

گاهي اوقات ره صد ساله را، يك شبه مي توان رفت و گاه هم در لحضاتي و اين عجيب نيست.
گاهي حضرت دوست با دل بنده اش چنان مي كند، كه در طي تمام سالهاي زندگي اتفاق نيافتاده و او را در يك آن منقلب مي سازد و محرم حرم دل مي گرداند. به درون حرم راه مي دهد، و از عارفان و سالكان خويش قرار ميدهد. و بنده وقتي چنين عزتي را مي بيند، شيفته و ديوانه وار به سمت معشوق مي رود.
بگذاريد به داستان كسي بپردازيم. به اويي كه بارها توبه مي كرد و توبه اش را مي شكست، سالها گناه كرد و ولي در يك دم....!!

بود مردي پيش از اين نامش نصوح ............ بد ز دلاكي زن او را فتوح

بود روي او چو رخسار زنان ............ مردي خود را همي كرد او نهان

...



صداي نصوح نيز بسيار زنانه بود و سر بند و دستار بسته مي بست و به همين دليل كسي گمان نمي كرد او مرد باشد. سالها دلاكي مي كرد و در حمام پادشاهان، پشت دختران و زنان شاه را مي ساييد و سرشان را مي شست. سالها به اين منوال مي گذشت، البته نصوح بارها توبه كرده بود ولي با ديدن تن و بدن دختران، توبه خود را مي شكست. تا اينكه روزي، گوشواره دختر پادشاه، كه گوهري گرانبها بود گم شد. و همه به تكاپو افتادند كه آن را بيابند. اطراف را گشتند ولي نيافتند، چون كار را جدي ديدند و باور كردند كه لابد آن دزديده شده، دستور دادند در حمام را محكم ببندند و همه جا را جستجو كنند.

پس در حمام را بستند سخت، ............. تا بجويند اولش در پيچ رخت
رختها جستند و هم پيدا نشد .............. دزد گوهر نيز هم رسوا نشد

همه رختها را زير و زبر گردند و آن گوهر گرانبها را نيافنند. همه جا و همه كس در پي گشتن و جستجو بود تا اينكه ديدند اينگونه نمي شود و بايد آدميان را تفتيش كرد.

بانگ آمد كه همه عريان شويد ............... هر كه هستيد ار عجوز و گر نويد
پس به جد جستن گرفتند از گزاف ............... در دهان و گوش و اندر هر شكاف
در شكاف تحت و فوق و هر طرف .............. جست و جو كردند درّي خوش صدف

همه عريان گشند و بدنهاشان، حتي گوش و دهان و ... تفتيش شد ولي بازهم گوهر پيدا نگشت. اما بشنويم از حال نصوح. نصوح بخت برگشته از ترس به گوشه اي رفته بود و لب و دهانش از ترس كبود گرديده بود و به اين مي انيشيد كه اينك نوبت اومي رسد و بايد عريان شود. ترس از گوهر بردن نداشت، زيرا او نبرده بود، نصوح ترس از اين داشت كه مردي او بر همه آشكار گردد و آنگاه مرگ، كمترين مجازات او بود. پس دست به دعا برداشت و با خداوند صحبت كرد،

گفت يارب بارها برگشته ام .............. توبه ها و عهد ها بشكسته ام
نوبت جستن اگر در من رسد .............. وه كه جان من چه سختيها كشد
اي خدا آن كن كه از تو مي سزد .............. كه ز هر سوراخ مارم مي گزد
وقت تنگ آمد مرا و يك نفس ............... پادشاهي كن مرا فرياد رس

به اين ترتيب با خداوند سخن مي گفت و التماس مي كرد كه اين بار او با ببخشايد و اگر بار ديگر گناهي مرتكب شد، ديگر نشنود و او را مجازات كند. دراين زمان بود كه بانگ آمد: همه را جستيم و اينك نوبت نصوح است، او را بجوييد.

جمله را جستيم پيش آي اي نصوح ............... گشت بيهوش آن زمان پريد روح
همچو ديوار شكسته در فتاد ............... هوش و عقلش رفت و شد او چون جماد

نصوح با شنيدن نام خود، از ترس بيهوش گشت و چنان به زمين افتاد كه گويي مرده است و روح از بدنش خارج گشته. دراين احوالات بود كه، همان يك لحضه اي كه مي شود ره صد ساله رفت از راه رسيد. در عالم بيهوشي صداي معشوق را مي شنيد و اين كه دعايش مستجاب شده و توبه اش را پذيرفته است. زماني كه خود را به دستهاي معشوق بسپاري، بهترين ها را برايت رقم مي زند. دراين زمان بود كه ناگهان ندا آمد و گفتند: گوهر گمشده را يافتيم و ديگر نصوح را نجوييد. نصوح به هوش آمد و همه گرداگرد او جمع شده بودند و از وي حلاليت مي خواستند و گفتند: ما در همان اول به تو بد گمان بوديم، زيرا گفتيم همه آشنايند و اگر غريبه اي در بين ماست، او فقط نصوح است و دزد گوهر فقط او مي تواند باشد. اول خواستيم تورا بجوييم و در تو جستجو كنيم، ولي گفتيم اول ازديگران شروع كنيم تا شايد آن گوهر را ببري و سر جايش بگذاري. و نصوح تازه مي دانست كه چه بلايي از او دفع شده. و اين بار بود كه ديگر هر گز توبه را نشكست.
اين ها همه كار معشوق بود و نه كار ديگري.




به همت: سونيا خندان

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.