علی حقیقتی بر گونه اساطیر
علی، "امام" است، یعنی نمونه و سرمشق مطلق همه فضائل متعالی انسانی، در ابعاد گوناگون است. بنابراین، علی به عنوان نمونه عدالت، نمی‌تواند یک ظلم را به خاطر مصلحت بپذیرد. «زیرا مصلحت آلوده می‌کند حقیقت را.» مصلحت علی، تحمل معاویه است. برای این که بعد پیروز شود. چرا که تحمل معاویه به عنوان یک رهبر سیاسی جامعه مجاز است. اما به عنوان کسی که می‌خواهد نمونه عدالت باشد، عدالتی که شکست ندارد، و یک ذره ظلم و نادرستی را به هیچ قیمتی تحمل نمی‌کند، برای این ضعف است. برای این نقص است. چون می‌خواهد «اسطوره‌ای واقعیت یافته در تاریخ» را به عالم، و به آینده نشان بدهد.
علی، رهبر جامعه مدینه نیست. رهبر جامعه عرب قرن هفتم نیست. بلکه به عنوان نمونه یک انسان کامل، می‌خواهد نشان بدهد وقتی که اصلی را حق می‌دانیم، و هنگامی که فضیلتی را فضیلت می‌دانیم هرگز به خاطر هیچ مصلحتی نباید پلیدی و ضعف وخیانت را تحمل کنیم، ولو به قیمت سرنوشت «پرومته». ولو به قیمت سرنوشت خودم که یک ربع قرن را تحمل کنم، ولو به قیمت نابود شدن سرنوشت خودم و همه فرزندانم، نباید این کوچکترین ضعف و نقص را تحمل کنم. چرا که من رب‌النوع فضائل ایده‌آل انسانی هستم که همواره بشر، دغدغه داشتن و پرستیدن و تقلیدش را داشته، و در روی زمین نمی‌یافته است. این نمونه‌های متعالی اساطیری نباید ضعیف باشند و نبایدبه مصلحت و سودجویی برای پیروزی و موفقیت خود آلوده باشند. نمونه است، رهبر نیست. راهنما است، امام مبین است.
این است که علی، نمونه متعالی سخنان پاک و صادق و زیبا در حد مطلق است. و قهرمان شهامت و گستاخی در میدان جنگ است و مظهر پاکی روح در حد اساطیر و تخیل فرضی انسان در طول تاریخ است، و اسطوره محبت و رقت و لطافت روح است.
و رب‌‌النوع عدل خشک و دقیقی می‌باشد که حتی برای مرد نسبتاً خوبی مانند «عقیل»، برادرش، قابل تحمل نیست. و نمونه اعلای تحمل است در جایی که تحمل نکردن خیانت است؛ و نمونه اعلای همه زیبائیهائی است و همه فضائلی است که انسان همواره نیازمندش بوده و نداشته. و علی به این معنی امام است: امام،انسانی از آن گونه که باید باشد اما نیست، را تاریخ و انسان همواره می ساخته، اما این امامی است از آنگونه که باید باشد ونیست ولی در تاریخ یک نمونه هست. و علی نه تنها امام است بلکه در طول تاریخ هیچ شخصیتی باز این امتیاز را نداشته که: یک خانواده امام است! یک خانواده امام است! یعنی خانواده اساطیری است. خانواده‌ای که در آن:
پدر، علی(ع) است.
مادر، فاطمه(س) است.
پسران این خانواده، حسن و حسین(ع) اند.
و دختر این خانواده زینب(س) است.
معلم شهید دکتر علی شریعتی
شهادت بزرگ مرد تاریخ، انسان کامل، بر همه آزادگان جهان تسلیت باد.

0
0
0
0 نفر

15 نظر

  1. سلام
    سپاس....
  2. نقل قول: رعنافرشی نوراللهی
    سلام
    سپاس....

    سلام ممنونم امیدوارم حاقل یادمون آورده باشه که اگر از علی غافل باشیم خود انسانیمونو از یاد بردیم
  3. نقل قول: sattarimahmood
    نقل قول: رعنافرشی نوراللهی
    سلام
    سپاس....

    سلام ممنونم امیدوارم حاقل یادمون آورده باشه که اگر از علی غافل باشیم خود انسانیمونو از یاد بردیم

    خواهش میکنم
    دقیقا همین گونه است.
  4. این گفته های الظاهر را همه در ظاهر می بینند  و  خیلی پیش پا افتاده است و اصلاً قضیه این صحبت ها نبوده و نخواهد بود و قضیه بسیار جدی تر از این مسائل است! 
    مسئلا از شما یک سؤال می پرسم! مولانا که بود؟ و می دانم می گوئید: حضرت مولانا عارف بزرگی بود. 
    حالا این عارف بزرگ، حضرت مولا علی (هو) را و شمس (هو) را خدا معرفی کرده! و حالا با این اوصاف یا باید او را عارف دانست و یا باید اسمش را هم نیاورد که نمی توانند نه خدایی علی(هو)و حضرت شمس (هو)را بپذیرند و نه میتوانند بگویند مولانا شخصی از رده پایین و معمولی است. و اگر میتوانند بگویند ما از مولانا عارف تر ، داناتر و بامذهب تر و خداشناس تر هستیم! این است که تکلیف مشخص شود بهتر است! از این رو چیزی که مشخص است بزرگی و دانایی و عظمت حضرت مولاناست، البته خود مولانا هم خداست که نقش استادی را در آموزش و معرفی خدایی که دیده می شود و در علی (هو) جلوه می کند و در ائمه اطهار (هو) را به ما آدرس میدهد!
    اما چرا خدا به شکل حضرت علی (هو) جلوه می کند؟ و حضرت علی (هو) در ظاهر، تیپ معمولی و از حد زیبایی، مقدار کمی به او عطا شده؟ چرا؟
    اینجا باید بفهمیم که علی مرتضی (هو) با این همه بزرگی و مقام نیازمند درخشش و زیور ظاهر نبوده! و چیز دیگری اینجاست! و مسئله به چند مورد آداب دادن خلاصه نمی شود و نخواهد هم شد و بدون شناختن آن دلبر عزیز دل و خداوندیش خدا را نخواهیم دید و نمی توانیم شناخت! و به اصل درس و مطلب نخواهیم رسید و در جا خواهیم زد   

    بگذارید این کلمه را برایتان شرح دهم《بشر》تشکیل شده از سه حروف ! عبارت از (ب، ش، ر) که اگر (ب) را حذف کنیم می شود (شر)! یعنی: بیشتر شرارت در آن است! اما امامان معصوم اند که گناه نمی کنند انسان و بشر نیستند و حساب آنها از توصیفات تشویقی کودکانه جداست! 
    حالا برویم در مسئله خدایی شمس عزیزدلم امام آن عصر! ضمن اینکه مولانا برای کسی در مورد خدایی شمس《لالایی》نگفته است و قضیه خیلی خیلی و خیلی جدی تر و حساس تر از چیزی است که به آن پی برده نشده و در این امتحانات باید مراقب بود و سرنوشت خود را با جهالت و یا پشت گوش انداختن تباه نکرد و اینجاست که قضیه جدی میشود و با تأمل و صبر برای دریافتن حقیقت این موضوع و مسئله خدایی  مرتضی علی (هو)، برای پاسخ به خودمان و نجات و باور معنوی خودمان با تحقیق و مطالعه به پاسخی با بینش و یقین خود خودمان برسیم که ایمان باید در عقیده شخصی خود به وجود آید و وجود داشته باشد! والا دنباله روی برای انسان درست و شایسته نیست!

     
  5. نقل قول: برادرعقیدتی
    این گفته های الظاهر را همه در ظاهر می بینند  و  خیلی پیش پا افتاده است و اصلاً قضیه این صحبت ها نبوده و نخواهد بود و قضیه بسیار جدی تر از این مسائل است! 
    مسئلا از شما یک سؤال می پرسم! مولانا که بود؟ و می دانم می گوئید: حضرت مولانا عارف بزرگی بود. 
    حالا این عارف بزرگ، حضرت مولا علی (هو) را و شمس (هو) را خدا معرفی کرده! و حالا با این اوصاف یا باید او را عارف دانست و یا باید اسمش را هم نیاورد که نمی توانند نه خدایی علی(هو)و حضرت شمس (هو)را بپذیرند و نه میتوانند بگویند مولانا شخصی از رده پایین و معمولی است. و اگر میتوانند بگویند ما از مولانا عارف تر ، داناتر و بامذهب تر و خداشناس تر هستیم! این است که تکلیف مشخص شود بهتر است! از این رو چیزی که مشخص است بزرگی و دانایی و عظمت حضرت مولاناست، البته خود مولانا هم خداست که نقش استادی را در آموزش و معرفی خدایی که دیده می شود و در علی (هو) جلوه می کند و در ائمه اطهار (هو) را به ما آدرس میدهد!
    اما چرا خدا به شکل حضرت علی (هو) جلوه می کند؟ و حضرت علی (هو) در ظاهر، تیپ معمولی و از حد زیبایی، مقدار کمی به او عطا شده؟ چرا؟
    اینجا باید بفهمیم که علی مرتضی (هو) با این همه بزرگی و مقام نیازمند درخشش و زیور ظاهر نبوده! و چیز دیگری اینجاست! و مسئله به چند مورد آداب دادن خلاصه نمی شود و نخواهد هم شد و بدون شناختن آن دلبر عزیز دل و خداوندیش خدا را نخواهیم دید و نمی توانیم شناخت! و به اصل درس و مطلب نخواهیم رسید و در جا خواهیم زد   

    بگذارید این کلمه را برایتان شرح دهم《بشر》تشکیل شده از سه حروف ! عبارت از (ب، ش، ر) که اگر (ب) را حذف کنیم می شود (شر)! یعنی: بیشتر شرارت در آن است! اما امامان معصوم اند که گناه نمی کنند انسان و بشر نیستند و حساب آنها از توصیفات تشویقی کودکانه جداست! 
    حالا برویم در مسئله خدایی شمس عزیزدلم امام آن عصر! ضمن اینکه مولانا برای کسی در مورد خدایی شمس《لالایی》نگفته است و قضیه خیلی خیلی و خیلی جدی تر و حساس تر از چیزی است که به آن پی برده نشده و در این امتحانات باید مراقب بود و سرنوشت خود را با جهالت و یا پشت گوش انداختن تباه نکرد و اینجاست که قضیه جدی میشود و با تأمل و صبر برای دریافتن حقیقت این موضوع و مسئله خدایی  مرتضی علی (هو)، برای پاسخ به خودمان و نجات و باور معنوی خودمان با تحقیق و مطالعه به پاسخی با بینش و یقین خود خودمان برسیم که ایمان باید در عقیده شخصی خود به وجود آید و وجود داشته باشد! والا دنباله روی برای انسان درست و شایسته نیست!

     

    سلام علیکم اخوی
    من که چیزی از بیانات شما متوجه نشدم بهتر توضیح بدید شاید چیزی عایدم بشه
    روان و عامیانه، نیست که سوادمون پایینه متوجه فرمایشاتتون نمیشیم
    با تشکر
  6. متاسفانه در رسانه مشکل وجود دارد و مطلب ادامه داشت! و خدایی حضرت علی (هو)  از روز روشن تر است که باید در این حقیقت سر تسلیم و بندگی فرود آورد. و در کتاب قرآن می فرمایند زمین هیچ گاه از حجتش خالی نخواهد ماند!  باید در پی او باشیم که اگر با خلوص نیت بخواهیم خدا به ما زیارت خواهد داد که می فرمایند (بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را) و اگر خدا که اينهمه در کتاب قرآن از پرستش غیر( خود)  تذکرات داده! که فقط او را بپرستیم! پس یعنی که را بپرستیم؟ کسی که نتواند دیده شود؟ یعنی چه؟ بالاخره قرار است که را بپرستیم؟ اینجاست که باید ظاهر حرف را رها کرد و بت سازی نکرد مانند خوارج رفتار نکرد زیرا نشانه های روشنی بر خدایی حضرت علی (هو) هست که بریتایتان عرض می کنم به مثال در کتاب (خطبه البيان) که قشنگ حضرت مولا علی (هو) این معصوم! عزیزدل، کبریائی خود را به ظهور گذاشته و در این وسط همه کارهای عالم را به خود نسبت داده! و به مثال یکی دو مورد را مینویسم:

    فرمود: منم آنکسی که برانگیختم انبیاء و رسولان را. 
    فرمودند: منم آنکسی که نظر کردم در عالم ملکوت پس نیافتم غیر خود چیز دیگری را و به تحقیق غایب بود غیر. 
    فرمودند: من آنکسی که انکار کردند ولایت مرا هزار از امت های گذشته و مسخ گردانید حق تعالی ایشان را. 

    فرمودند: منم آنکسی که پیش از زمانم و خارج از زمان
    و فرمودند: منم ذات الله تعالی که در آسمانها و زمین است و هر شیئی هلاک و فنا شونده است مگر ذات ذات الله تعالی.
    خیلی موارد از آشنایی ذات خدایی حضرت علی (هو) هست ولی در اینجا بیشتر نميشود و به این بسنده می کنم.
    و ظاهر قرآن را نباید در نظر گرفت و به چند کلمه ظاهری و کودک فهمانه نباید بسنده کرد و اینجاست که حضرت مولانا می فرمایند:

    آنچه ظاهرا گرفتند احمقان      آن حقیقت ماند از ایشان بس نهان 

    و حضرت حافظ (هو) میفرمایند:


    صوفی نهاد دام و سر حِقّه باز کرد 
    بنیاد مکر با فلک حُقّه باز کرد 
    بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه 
    زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد 
    ساقی بیا که شاهد رعنای صوفیان 
    دیگر به جلوه آمد و آغاز ناز کرد 
    این مطرب از کجاست که ساز عراق ساخت 
    و آهنگ بازگشت به راه حجاز کرد 
    ای دل بیا که ما به پناه خدا رویم 
    زان چه آستین کوته و دست دراز کرد 
    صنعت مکن که هر که محبّت نه راست باخت 
    عشقش به روی دل در معنی فراز کرد 
    فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید 
    شرمنده ره روی که عمل بر مجاز کرد 
    ای کبک خوش خرام کجا می روی بایست 
    غّره مشو که گربه زاهد نماز کرد 
    حافظ مکن ملامت رندان که در ازل 
    ما را خدا ز زهد ریا بی نیاز کرد

     

    ادامه دارد...
  7. قصیدۀ حضرت خضر و الیاس و حضرت امیر المؤمنین(ع) در حدیث است

    که روزی علی عمران ***آن شفیع همه خلق جهان رحمانی***ظاهراً بود بسن دو سه سال آن***با پسرهای عرب بود سوی راهگذر***کوچه و شهر بشد آن زوج بطول***با پسرهای عرب بود به بازی مشغول ***از قضاء خضر برآن کوچه عبورش افتاد***سوی طفلان عرب بهر کرم روی نهاد*** زانمیانه یکی از طفل عرب گشت بلند***قامتش سرو و برخ ماه دو گیسو چو کمند***گفت ای خضر سلامم به تو یا پیغمبر***هر کجا می روی امروز مرا با خود بر*** خضر گفتا ایا کودک نکو منظر***این خیالی که تو را هست بسر باز گذر***کی توانی که تو با ما قدمی ساز کنی***گر شوی همچو یکی مرغ و تو پرواز کنی***ده دو گام زنم هر دو جهان را یک دم***نیست مانند من امروز کسی در عالم بگذر از این سخنانی که محال است بدان*** عمرت امروز بشب گشت سه سال است بدان***اینزمان بهر تماشای تو مستور شوم***دیده بربند که تا از نظرت دور شوم***می شوم غایب از اینجا تو مرا پیدا کن ***گر بجوئی تو مرا آنچه کنی با ما کن***مظهر کل عجائب بشنید این سخنان***گفت البته قبولست مرا از دل و جان***دیدۀ خویش ببندم تو برو از نظرم***زانکه از حال تو ای خضر همه باخبرم***دیده بنهاد به هم شاه و بشد خضر روان***سوی مشرق بشد آنلحظه بسی شکر کنان***گفت یارب تو همان کودک من یاری که***هرکجا هست خدایا تو نگهداری کن***ناگهان از عقبش گفت که آمین ای خدا***هست در شأن تو هم سورۀ یاسین ای خضر***گر قبولت نبود بار دگر غایب شو***برسر راه ملاقات شه مردان شد***طفل گفتا که آیا خضر تو را می نگرم***هست این لحظه دو ساعت که تو را منتظرم***خضر چون کرد نظر طفل بگفتش که سلام***بپرید از سر حضر عقل و هم از هوشتمام***چهره اش زرد و لبش خشک بشد دم بسته***پای آن ماند ز رفتار و بشد دلخسته***طفل گفتا که ایا خضر توئی فخر قدم***نیست مانند تو امروز کسی در عالم***بگذر از این سخنانی که همه چون و چراست***دم مزن خضر که این دفعه دیگرنوبت ماست*** روی کن در عقب ای خضر نگاه کن بر من***معجز از من بظهور آید و تو کن احسن***خضر چون کرد نظر برعقب و برگذری ***اثری از قد و بالای همانطفل ندید***گفت امروز خدایا بکجا افتادم***روی خود سوی همان کوچه چرا بنهادم***این بگفت و سوی صحرا و بیابان گردید***کوه و دشت و چمن و بیشه شتابان گردید***نه صدائی نه ندائی بشنید از آن طفل***هم بدندان لب حضرت بگزید از آن طفل***بگذشت از همه جا و اثری دید نشد***طی شد از غصه آن طفل پسندیده، نشد****پای آن ماند بسی گردش کرد***باز آمد لب دریا بنشست با رخ زرد***زد بالیاس صدائی که برونشو از آب***خضر محنت زدۀ خویش برادر دریاب*** چونکه الیاس شنید این سخن از خضر نبی***خویش از ته دریا بفکند بر عقبی***گفت ای خضر چرا مانده و حیرانی تو***هم بکار خودت ای خضر پریشانی تو***خضر گفتا چه بگویم بتو من ورد زبان***چه بدیدم به جهان آنچه بگویم بعیان *** شدم امروز بگردش که جهان سیر کنم***نظر از روی حقیقت سوی این دیر کنم برسیدم بیکی شهر من از راه دراز*** وقت ظهری بدو رفتم سوی مسجد نماز و***چونکه فارغ شدم از ذکر روان گردیدم*** بسر کوچه یکی طفل عرب من دیدم *** طفل چون کرد نظر گفت به من خضر سلام***باز برده ز سرم عقل و هم هوش تمام***داد الیاس جوابش که ایا خضر نبی *** هفت سالست که آنطفل چنین کرد***
    ادامه دارد...
  8. بیشه و غره و دره بنمود آن چه نظر*** نه صدایی نه ندائی بشنید از آن طفل*** هم بدندان لب حسرت بگزدش بر طفل*** بس که گرد آمده بود صورت او پنهان بود***هم به خود حال پریشانی خود حیران بود***کام آن خشک بد از تشنگی اندر آب که تا نوش کند***ناگهان از ته آن چشمه صدائی بشنید***بعد از او باز پس از لحظه ندائی بشنید***که ایا خضر نبی جام بگیر از دستم***نوش کن ماء موعین زانکه من از وی هستم***خضر چونکه کرد نظر صاحب آواز ندید***به خود آن لحظه کسی یاور و غمساز ندید***گفت ای صاحب آواز ایا نیک اختر*** پس کجا جام که من آب خورم***ای سرور ناگهان دید که دستی بشد از آب برون***آن همانجا پر از آبگرفتی بعیان**جام بگرفت از آن دست از آن آب بخورد***پس دگر جام نداد او بهمراهش برد دگر آواز برآمد که ای خضر نبی***آبخوردی جام بردن بود از به چه چی***خضر گفتا که خدایا بمن این هجریست*** اینصدا از ته این چشمه ندانم چه کسست ای جوان رحم بحالم که ز پا فتادم***بهرت ای طفل ببین من بکجا افتادم***به خدائی که ترا مرتبه ات  داد زیاد***بکریمی که تو را نام نهاد***برسولی که بود از همه عالم بهتر***بمحمد که بود نام خوشش پیغمبر***دهمت من قسم ای طفل بیا باور کن***تو بیا از ته این چشمه خودت ظاهر کن***چونکه دادش قسم آن لحظه بر او ذات الیم***ناگهان گشت همان آب از آن چشمه دو نیم***نوری اول بظهور آمد بعد از پس نور***روی آن طفل از آن آب بیامد بظهور***قد و بالاش همه خشک برون شد از آب***نا گهان گشت دل خضر بر آن طفل کباب***که ایا طفل حزین من بفدای تو شوم***من بقربان همه درد و بلی تو شوم***صدقا طفل که مرشد توئی در اندر عالم*** این زمان بهر خدا رحم نما بر حالم***تو بگو بر من مسکین که کجا رفته بدی***یکجا بودی و اند ته این چشمه شدی***گفت ای خضر بهمراه تو بودم همه جا*** سخنانت بشنیدم همگی جابرجا ***گفت ای خضر مگو طفل که من طفل نیم***منم آخر بخدا بسته و از ذات ویم***منم آنکس که دو عالم به طفیلم برپاست***در سما شمس وقمر ذرۀ انوار ماست***کعبه از مولد من قبلۀ حاجات آمد***نورم از نور خداوند بیک ذات آمد***آنکه بگرفت سر راه نبی من بودم***در سما دید چو شیر ازلی من بودم***من علیم که علی نام می باشد***بتو هر لحظه خدا راهنما می باشد***من علیم که سماتا بسمک چاکر ماست***در ازل حضرت جبرئیل آور ماست***بوترابم که ایا خضر تو را من پدرم***حیدر و صفدرم و در دو جهان حیله درم***اسد الله باشم و رهبانی*** هم غضنفر بودم نام تو هم می دانی***گر کنی شرط آیا خضر تو با شیعۀ من***هرکه بینی که زده بر سر خود جقۀ من***آنکه از روی حقیقت تو نگهداری کن ***از سر صدق تو با شیعۀ من یاری کنمرقد شاه شهیدان ببعل من گیرم***کاندر آن گلشن فردوس برین من میرم***روز محشر که به پا شد غضب جباری***یا علی یک نظری کن به غریب لاری***باز از لطف ببخشای تو قهاری***بانی و ساعی و هم مستمع وقاریرا.
    ادامه دارد...
  9. متاسفانه قسمت دوم داستان را به اشتباه در نکردیم و آن را در این قسمت درج می کنم!


    داد الیاس جوابش که ایا خضر نبی *** هفت سالست که آنطفل چنین کرد***روزی آمد ته دریا و بمن یاری کرد***چند روزی بمن غمزه دلداری کن***پس از آن غیب شد و بنده ندانم بکجاست***یا بعرش است یا بفرش است همان سر خداست***اثری از قد و بالاش نمی یابم من*** نظری از رخ زیباش نمی یابم من*** الغرض همچو غضیه یمنم رخ داده *** من ندانم بکجا رفته همان شه زاده *** خضر نومید ز الیاس بشد آنسرور***زار و حیران و سراسیمه بشد بار دگر*** بارالها تو از این غصه مرا باز رهان***بار دیگر من محزون بهمان طفل رسان***گفت در دل بروم تا بخورم آب حیات*** گاه باشد که همان طفل بود در ظلمات***باز آمد لب آن چشمه نشستآن از پا***سرو رخ تازه نمود بشد از نوا حیا***سر آن چشمه گلی چید که تا بوش کند***کف خود زد بهمان بر سر چشمه و هر غاری و هر کوه و کمر***بیشه و غره و دره بنمود آن چه نظر

    مطالب ادامه دارد! 

    متاسفانه قسمت دوم داستان را به اشتباه در نکردیم و آن را در این قسمت درج می کنم!


    داد الیاس جوابش که ایا خضر نبی *** هفت سالست که آنطفل چنین کرد***روزی آمد ته دریا و بمن یاری کرد***چند روزی بمن غمزه دلداری کن***پس از آن غیب شد و بنده ندانم بکجاست***یا بعرش است یا بفرش است همان سر خداست***اثری از قد و بالاش نمی یابم من*** نظری از رخ زیباش نمی یابم من*** الغرض همچو غضیه یمنم رخ داده *** من ندانم بکجا رفته همان شه زاده *** خضر نومید ز الیاس بشد آنسرور***زار و حیران و سراسیمه بشد بار دگر*** بارالها تو از این غصه مرا باز رهان***بار دیگر من محزون بهمان طفل رسان***گفت در دل بروم تا بخورم آب حیات*** گاه باشد که همان طفل بود در ظلمات***باز آمد لب آن چشمه نشستآن از پا***سرو رخ تازه نمود بشد از نوا حیا***سر آن چشمه گلی چید که تا بوش کند***کف خود زد بهمان بر سر چشمه و هر غاری و هر کوه و کمر***بیشه و غره و دره بنمود آن چه نظر

    مطالب ادامه دارد! 
  10. یاعلی مدد اول یک عذرخواهی می کنم چون خواستم خلاصه همه را در یک جا بنویسم موضوع کمی نا مفهوم شد! ولی بعد از اتمام شعر کمی توضیح برایتان می نویسم!  

    حضرت مولانا می فرماید:

    آن کبعۀ تحقیق حقایق بحقیقت***کز روی یقین مظهر حق بود علی بود***آن نقطۀ توحید احد کزدم احمد               

    جز او نفس وحدت نشنود علی بود***آن بود وجود دو جهان کز ره معنی***بی او نشدی عالم موجود علی بود

    آن نور مجرد که بد آن در همه حالت***با یوسف و با عیسی و با هود علی بود ***با ملک سلیمانی و باعصمت یحیی  با منزلت آدم و داود علی بود***آن روح مصفی که خداوند بقرآن***بنواخت بچند آیت و بستود علی بود

    هم صابر و هم صادق و هم قانت و منفق***هم هادی و هم شاهد ومشهود علی بود***هم اول وهم آخر و هم ظاهر و هم باطن***هم وعده وهم موعد و موعود علی بود**این سِر بشنو باز ز شمس الحق تیریز

                                                    گز نقد وجود دو جهان....بود علی بود

    و باز حضرت مولانا می فرمایند:

    ای شاه شاهان جهان الله مولانا علی*ای نور چشم عاشقان الله مولانا علی* حمدست گفتن نام تو ای نور فرخ نام تو

    خورشید و مه هندوی تو الله مولانا علی*خورشید و مشرق خاوری در بندگی بسته کمر*ماهت غلام نیک پی الله مولانا

    خورشید باشد ذره ای خاکدان کوی تو* دریای عمان شبنمی الله مولانا* موسی عمران در غمت بنشسته بد در کوه طور  

    داود می خواندت زبور الله مولاناعلی* آدم که نور آدم است*عیسی که پور مریم است*در کوی عشقت در هم است الله مولاناعلی*داود را آهن چو موم قدرت نموده کردگار*زیرا بدل اقرار کرد الله مولانا علی*آن نور چشم انبیاء احمد که بد بدر دجا*می گفت در قرب دنی الله مولانا علی*قاضی و شیخ و محتسب دارد بدل بغض علی*هرسه شدن از دین بری الله مولانا علی*گر مقتدای جاهلی کردست در دین جاهلی* خوانم حسین کربلاالله مولانا علی*آن آدم آل عبادانم علی زین العباد*** هم باقر و صادق گو الله مولانا علی*موسی کاضم هفتمین باشد امام و رهنما گوید علی موسی الرضا الله مولانا علی*سوی تقی آی و نقی در ....او عهدی بخوان*باعسکری رازی بگو الله مولانا علی*مهدی سوار آخرین بر خصم بگشاید کمین*خارج رود زیر زمین الله مولانا علی*تخم خوارج در جهان نا چیز و ناپیدا شود*آن شاه چون پیدا شود الله مولانا علی*دیو و پری و اهرمن اولاد آدم مرد و زن*هر لحظه سر من لدن الله مولانا علی*ای شمس تبریزی بیا بر ما مکن جور و جفا*رخ به مولانا نما الله مولانا علی را*ای  رهنمای مؤمنان الله مولانا علی*ای سر پوش غیبدان الله مولانا علی*تو چشم و جان را می دهی کون و مکان را می دهی*چشم و عیان را می دهی الله مولانا علی*دانندۀ راز همه انجام و آغاز همه*ای قدر و اعزاز همه الله مولانا علی*هم هی و هم باقی تویی هم کوثر وساقی تویی*قسام و رزاقی تویی الله مولانا علی*ما جمله سرگردان تو هم واله و حیران تو*گویندۀ برهان تو الله مولانا علی*وحش و طیور و انس جان جمله به فرمانت روان*داری تو فضل بیکران الله مولانا علی*بو دار از جانم محن ما را بده فیض سخن*

    ادامه دارد
  11. بو دار از جانم محن ما را بده فیض سخن*از توست کامم در دهن الله مولانا علی*تو حاکم هفت اختری هم سالکان را رهبری*هم مؤمنان را غم خوری الله مولانا علی*احسان ز تو ارکان ز توبرهان ز تو ابدان ز تو*هم روح و هم ریحان ز توالله مولانا علی*هم انبیاء گویا ز تو هم اوثیاء دانا ز تو*هم عارفان شیدا ز تو الله مولانا علی*قیومی و هم اکرمی سلطانی و هم اعظمی*بر جمله عالم عالمی الله مولانا علی*ملت ز تو جان یافته هم جان جانان یافته نقد فراوان یافته الله مولانا علی*ای مرغ خوش الحان بخوان الله مولانا علی*تسبیح خود کن بر زبان الله مولانا علی*خواهی که یابی زندگی بشتاب اندر بندگی* تا بخشدت زی بندگی الله مولانا علی*اسمش عظیم و اعظم است غفران و فرد عالم است*مولا و حق و آدم است الله مولانا علی*خواهی که یابی زو نشان جان در ره او برفشان*کو جان ده است و جانستان الله مولانا علی*سبحان حی لا ینما پیدا ز تو هر صبح و شام*حج و نماز است و صیام الله مولانا علی*رزاق رزق بندگی مطلوب جمله طالبان*مأمور امر کن فکان الله مولانا علی*سلطان بی مثل و نظیر پروردگار بی نظیر دارندۀ برنا و پیر الله مولانا علی*دارندۀ لوح قلم پیدا کن خلق از عدم* میر عرب فخر عجم الله مولانا علی*سر دفتر هر انجمن علامۀ مصر و یمن*آن پردل دشمن فکن الله مولانا علی*مجموع قرآن مدحتش حمد و ثنا و عزتش*نام بزرگی خدمتش الله مولانا علی*هم و طیور مؤمنان ومؤمنات وحش هم نبات*مقصود کل کائنات الله مولانا علی*اشجار و کوه و بحر و برهم آسمان اند نظر*تسبیح گویندش به غر الله مولانا علی*در بندگی می بندد کمر اندر طلب میر و بسر*خوش هادی است و راهبر الله مولانا علی*گر عاشقی و راه بین غره مشو خود را ببین*وان گه ز جان و دل گزین الله مولانان علی*ای بندۀ شیرین زبان از دیو گر خواهی امان*هر دم برآور تو ز جان الله مولانا علی* ای شمس دین جانباز جان در معانی برفشان*تا آیدت در گوش جان الله مولانا علی.

    همچنان که مولوی در دیوان شمس می فرماید:

    هر لحظه بشکلی آن بت یار برآمد***دل برد و نهان شد***هر دم به لباس دگر آن یار برآمد***گه پیر و جوان شد

    گاهی بدل طنیت صلصال فرورفت***غواص معانی***گاهی ز تک کهگل فخار برآمد***ز آن بجنان شد

    منسوخ چه باشد چه تناسخ بحقیقت***آن دلبر زیبا***شمشیر شد و از کف کرار برآمد***قتال زمان شد

    می گشت دمی چند بر این بر این روی زمین او***از بهر تفرج***عیسی شد بر گنبد دوار برآمد***تسبیح کنان شد

    گه نوح شد کرد جهانی به دعا غرق***خود رفت به کشتی***گه گشت خلیل وز دل نار برآمد***آتش گل از آن شد

    یوسف شد و از مصر فرستاد قیصی***روشن کن عالم***حقا که هم او بود که می کرد شبانی***اندر ید و بیضاء


    ادامه دارد
  12. اندر ید و بیضاء

    گه چوب شد و بر صفت مار برآمد***ز آن بحر کفان شد***صالح شد و دعوت ز آن کرد بخلقان***او بحر صلاحی

    ناقه شد و از دل کهسار برآمد***برتر ز جوان شد***ایوب شد و صبر همی کرد ز کرمان***خود درد و دوا بود

    از خانۀ دل نعرۀ زنهار برآمد***جسمش همه جان شد***یونس در بطن سمک بود به دریا***از بهر طهارت

    موسی شد و خواهندۀ دیدار برآمد***برطور روان شد***عیسی شد و در مهد همی داد گواهی***ز آن روح مقدس

    از معجزۀ او نخل پر از بار برآمد***زان روح روان شد***مسجود ملائک شد و لشکر کش ارواح*** زآن روح مقدس

    شیطان ز حسد سر بر انکار برآمد***مردود زمان شد***چوبی بتراشید و برو بست دو صد تار***قانونی عالم

    صد نالۀ زار از از دل هر تار برآمد***فریاد کنان شد***بالله که هم او بود که می آمد و می رفت***هر قرن که دیدی

    تا عاقبت آن شکل عرب وار برآمد***دارای جهان شد***حقا که هم او بود که می گفت انا الحق***در صوت الهی

    منصور نبود او که برآن دار برآمد***نادان بگمان شد***این دم نه پنهان ببین گر تو بصیری***از دیدۀ باطل

    این است کز او این همه گفتار برآمد*** در مده بیان شد***رومی سخن کفر نگفته است و نگوید***منکر مشویدش

    کافر شده آنکس که به انکار برآمد***از دوزخیان شد*** تبریز هم او بود هم شمس معانی***در گلشن انوار

    او بود که در جوشش اسرار برآمد***در عشق نشان شد*** این است کزو این همه گفتار برآمد*** در دیده بیان شد

    رومی سخن کفر نگفته است و نگوید***منکر مشویدش***کافر شد آنکس که به انکار برآمد***از دوزخیان شد

    تبریز هم ام بود هم شمس معانی***در گلشن انوار***او بود که در جوشش اسرار برآمد***در عشق نشان شد

    توضیحات آخر ادامه دارد...
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.