آنجا که حرف و سخن و واژه تمام می گردد، عرفان شروع می شود و آنجا که پای عقل می لنگد و عاجز از رفتن می شود، پای دل به میان می آید و کار خود را آغاز می کند و دل هرچه بگوید و هر آنچه انجام دهد درست است...



بازهم ماه عزا آغاز شد، عزای اشرف اولاد آدم که استاد و پیر مکتب عارفان است. در میان عرفا ایشان از درجه والایی برخوردارند که این موجب شده از نظر مولانا هم پنهان نماند. بدین ترتیب هم در مثنوی معنوی و هم در عشقنامه شمس رد پاهایی به وضوح از حسین ابن علی (ع) مشاهده می کنیم. در دیوان غزلیات، به غزلی با این مضمون میرسیم:

کجایید ای شهیدان خدایی/ بلاجویان دشت کربلایی
کجایید ای پرستوهای عاشق/ پرنده تر ز مرغان هوایی

که صراحتا به ماجرای کربلا و شهدایش اشاره دارد. اما از نگاه مولانا هرچه در آن دشت و در آن روز گذشته بود همه ماتم بود اما همه چیز بد و زشت نبود بلکه می توان زیبایی های بسیاری در آن یافت. به قول او، آن شهادت و آن به ناحق کشته شدن، در مخزن را گشودن و پر کشیدن است. برای یک پرستوی عاشق هیچ چیز زیباتر از رفتن و پر زدن نیست پس نمیتواند در مخزن و زندان را شکستن و رفتن بد باشد آن هم برای بزرگمردی به نام حسین ابن علی علیه السلام. اگر ادامه این ماجرا را در مثنوی جستجو کنیم اثرات بیشتری خواهیم یافت مثلا به داستان مردم حلب و شیون آنان می رسیم. در این داستان، مردی در روز عاشورا به شهر حلب میرسد و مشاهده می کند مردم آن شهر خاک بر سر ریخته و شیون و ناله می کنند. از مردم علت را سوال می کند و آنان در جواب می گویند: تو چگونه مسلمانی هستی که امروز را فراموش کرده ای و نوه پیغمبر را از یاد برده ای؟ مگر غمی به سنگینی ماجرای کربلا و عاشورا وجود دارد؟ مرد سوال می کند: خبر این واقعه اکنون به شما رسیده؟ گویند: نه از برای امروز نیست. مرد جواب میدهد: پس وای بر شما که باید برای خواب بودن خودتان گریه کنید.
آری، خواب بودن مردم غمی بس بزرگتر است چرا که حسین ابن علی علیه السلام به خاطر همین خواب مروم به شهادت رسید و سهادتش خیلی ها را بیدار کرد اما دیگر سودی نداشت بجز اینکه چهره منحوس بسیاری را رونمایی کرد. اما رفتن و پر کشیدنش زیبا بود. در اینجا بازهم مولانا به ماجرای در مخزن و زندان را گشودن اشاره می کند و می گوید که این پر کشیدن نیازی به اندوه ندارد.

روح سلطانی ز زندانی بجست/ جامه چه دریم و چه خاییم دست؟
چون که ایشان خسرو دین بوده اند/ وقت شادی شد چو بشکستند بند
سوی شادروان دولت تاختند/ کنده و زنجیر را انداختند

زمانی که زمین تنگ میشود،بزرگانی چون ایشان خود را محبوس آن نمی کند و پر می کشد چون دلبستگی در زمین ندارد. هرآنچه بوده و داشته در راه عشقش داده بجز تن خاکی که آن را هم در زمین جای گذاشت و روح بزرگش را به خالقش سپرد تا به عرش اعلا برود. برای یک سلطان، خاک نشینی نا شایست است و فرش مناسب نیست. ناصرالدین شاه که شیفته امام حسین(ع) بود در غزلی چنین سرود که:
هرچه بوده داده ای در راه ما/ مرحبا صد مرحبا خود هم بیا

و خود هم رفت. از دیدگاه مولانا این رفتن ماتم نمیخواهد. بلکه باید شاد بود و خندید چرا که روح سلطانی بزرگ از زندانی تنگ رها شده و این زیباست.
امام حسین علیه السلام پادشاهی بود که اگرچه تشنه بود اما دشت تشنه و پر عطش عشق و عرفان را برای همیشه و تا ابدیت سیراب کرد.




به همت: سونیا خندان
مسیول انجمنهای: عرفان_ مسایل مختلف ادبی.
ایمیل: hakimnezami9990@yahoo.com

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.