انسان

5 خرداد 1394   sattarimahmood   فرهنگ و هنر, علم و آموزش   3 نظر   310 بازدید   |

 

[img]http://t3.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcRg3SSHNo9bSztQhLblQy4sPvqzv2GhxyBJk0ia_j2ircgpDT1O[/img]

 

«و اذ قلنا للملائكة اسجدوا لآدم فسجدوا الّا ابليس ابي و استكبر و كان من الكافرين» و آنگاه كه به فرشتگان فرموديم كه بر آدم سجده كنند همه سجده كردند مگر ابليس كه امتناع و تكبر كرد و از كافران بود (34 بقره)
پيش از اين كه به بحث پيرامون مفهوم كلّي آيه بپردازيم بهتر است بدانيم آدم كيست سجده چيست؟ و فرشتگان كيانند:
خداوند در قرآن كريم اين موجودي را كه روي دو پا زندگي مي كند به سه نام ناميده است: بشر- انسان وآدم- و معلوم است كه بر خلاف ما كه چندان به موارد مناسب براي كاربردكلمات توجّه نمي نماييم خداوند مناسب ترين كلمات را براي مناسب ترين موارد به كار برده است، و لذا بايد بدانيم معناي اين سه كلمه يا اسم چيست تا بهتر به منظور از كار برد آنها آگاه شويم:
1- بشر در لغت به معني پوست، جلد، هيأت و ظاهر اشياء است و لذا در مواردي به كار برده مي شود كه معنا و محتواي شيء مورد نظر نباشد.
2- انسان مصدر اُنس و اِنس و به معني رام بودن و خو گرفتن و الفت و ملاطفت داشتن و ضد توحّش است و لذا يك مرحله بالاتر از بشر است يعني بشري كه يك مرحله از كمال را پشت سر گذاشته و به همدمي و همزيستي و همكاري خو گرفته است.
3- آدم از ريشه اُدم گرفته شده است كه به معني 1- چيزهائي است كه به غذا و نان اضافه مي شود تا مطبوع و لذيذ شوند. 2- اسوه و رئيس قوم يا خانواده 3- مشهور و معروف 4- باطن اشياء ـ بنابراين مي توان گفت كه از ميان انسانها افراد برگزيده و شاخص را مي توان آدم ناميد و لذا آدم انساني است كه تقريباً به كمال رسيده باشد. در قرآن هر جا لازم بوده است كه فرد يا افرادي از اين موجود دو پا معرفي گردد مفاهيم لغوي كلمه رعايت شده و آن نامي انتخاب و به كار برده شده است كه معرف مسمّاي مورد نظر باشد.
براي مثال:
1- از قول زنان مصر در مورد يوسف فرموده است: «قلن حاش لله، ما هذا بشر ان هذ الّا ملك كريم»: (آن چنان كه بين زنان متداوّل بوده است در مقابل شگفت زدگي گفته اند) خدا بدور يا پناه بر خدا اين يك بشر معمولي نيست، اين يك فرشته بزرگوار است (به يوسف) بايد توجّه داشت كه زنان مصر قبل از اين كه يوسف را ببينند او را يك غلام يا برده ولي برده اي زيبا مي پنداشته اند كه در مرحله ابتدائي بشريّت باشد ولي وقتي او با وقار تمام و اتّكاء به نفس وارد آن چنان مجلسي مي شود كه هر جواني را مي لرزاند و هوش و ذكاوت او كه توأم با وقار و اتكاء به نفس، برازندگي او را صد چندان كرده بوده است، شگفت زده جمله مذكور را به زبان مي رانند ولي بي اختيار به جاي ميوه انگشتان خود را مي برند.
2- «و اذ قال ربّك للملائكة انّي خالق بشراً من صلصال من حمأ مسنون»: خداوند به فرشتگان فرمود من در كار آفريدن بشري از رسوب گل ولاي هستم (28 حجر) (مرحله اوّل بشريّت) «فاذا سوّيته» چون او را به تعادل رسانيدم (مرحله انسانيّت) «و نفحت فيه من روحي» و از روح خود در او دميدم (مرحله كمال يا آدميّت) «فقعوا له ساجدين» سجده كنندگان بر او باشيد.
«قال لم اكن لاسجد لبشر خلقته من صلصال من حمأٍٍ مسنون» (شيطان) گفت من چنين نيستم (يعني فطرت مرا چنين قرار نداده اي) كه به بشري سجده كنم كه از رسوب گل و لاي آفريده اي (29 حجر) آن بد بخت مراحل بعدي كمال بشر را كه عبارت بوده است از رسيدن به تعادل «سوّيته» و در يافت نفخه روح «و نفحت فيه من روحي» از نظر دور داشته است و چه بسا اگر متوجّه شويد كه او به مرحله كمال رسيده است به او سجده مي كرد؟
در آيه (31 سوره يوسف) و (28 و 33 حجر) كه كلمه بشر آمده است منظور يك موجود معمولي مي باشد ولي در آيه (29 حجر) به يك مرحله متوسّط نسبتاً پيشرفته بشر اشاره شده است «فاذا سوّيته» (وقتي او را به تعادل رسانيدم يعني انسان شد) و در جملة «و نفخت فيه من روحي فقعوا له ساجدين» اشاره به آدم شدن انسان يعني به كمال رسيدن او دارد كه سزاوار مي شود تا فرشتگان سجده كنان بر او شوند- پس آدم موجود متكاملي است كه دو مرحله بشر و انسان بودن را طي كرده و به كمال رسيده و آدم شده باشد.
مفاهيم مذكور در حدّ اعلاي زيبائي و رسائي در آيه (10 از سوره اعراف) جمع و بيان گرديده است «و لقد خلقنا كم (مرحله اوّل بشر بودن) «ثمّ صوّرناكم» (مرحله دوم يعني انسان شدن) «ثمّ قلنا للملائكة اسجدوا لآدم» (مرحله كمال يعني آدميّت كه سزاوار مسجود واقع شدن مي گردد) «فسجدوا الّا ابليس لم يكن من السّاجدين» ما شما را خلق كرديم و پس از خلق اوّل صورت جديدي به شما داديم و به كمال رسانيديم و از روح خود در شما دميديم و آن وقت به فرشتگان فرموديم سجده كنان آدم باشند. زيبائي و طنز كلام در اين جا اوج مي گيرد كه خطاب به عموم است كه مي فرمايد شما را آفريديم و در جريان تكامل قرار داديم و سپس لحن را از خطاب به اِخبار تغيير داده و فرموده است، سپس به فرشتگان فرموديم به آدم سجده كنند، يعني تصوّر نكنيد سجده شامل همه مي شود، چنين نيست، سجده مخصوص آدم است نه تمام بني نوع بشر! و اين كه شيطان به آدم سجده نمي كند به علّت اين است كه او را يك موجود معمولي مي داند و اگر مي دانست تكامل يافته و به مرحله آدميّت رسيده است ممكن بود سجده كند چنان كه گفته است: «لم اكن لاسجد «لبشر»...»
و اين احتمال بيشتر به يقين نزديك مي شود كه توجّه نمائيم از قول شيطان جائي در قرآن نيامده است كه «لم اكن لا سجد لآدم» من به آدم سجده كننده نيستم بلكه همه جا گفته است: به بشر سجده كننده نيستم.
كلمة «سوّيتهِ» از ريشه سواء گرفته شده است كه به معني معادل و برابر است و مخصوصاً بيشتر در مواردي به كار مي رود كه وسط يك چيز يا ميان دو شيء يا دو نام منظور باشد.
در آيات مورد بحث از يك طرف بشر منظور نظر است و از طرف ديگر آدم «ولذا سوّيته» يعني او را انساني متوسّط و متعادل كردم و جمله «و نفحت فيه من روحي» يعني و پس از اين كه در آن انسان متعادل از روح خود دميدم (و آدم شد) «فقعوا له ساجدين» براي او به سجده در آئيد.
مطابق اعتقادات اديان بهخصوص تعاريف تورات آدم ابوالبشر در حدود حد اكثر شش هزار سال پيش ظهور كرده است امّا مطابق اكتشافات محققان و زيست شناسان و سنگواره هائي كه به دست آمده است ظهور بشر در روي زمين آنقدر قديم است كه به هيچ وجه با عدد شش هزار سال قابل مقايسه نيست. پس ما اكنون با دو موضوع بسيار مهم مواجه هستيم.
يكي حق بودن كتاب هاي آسماني به خصوص قرآن كه دست تحريف از آن كوتاه بوده است و ديگر واقع و قابل رؤيت بودن اكتشافات محققان زيرا وقتي اسكلت يا جسم انساني كه بر اثر مرور زمان به سنگ تبديل شده است از زير خاك بيرون كشيده شد و در برابر ديدگان قرار گرفت و با ادلة علمي ثابت شد كه چند ده يا چند هزار سال پيش مي زيسته است هر كس منكر قرآن شود كفر خود را و هر كس منكر ادله حقايق علمي شود بداهت خود را اثبات كرده است.
در برابر اين قبيل وقايع سؤال بر انگيز معمولاً علماء اديان يا ساكت مي مانند يا بدون دليل و فقط بر اساس حدس و گمان مي گويند ممكن است قبلاً نسل هاي ديگري از بشر روي زمين مي زيسته اند كه به عللي منقرض شده اند و نسل جديد فعلي با ظهور آدم ابوالبشر پا به عرصه وجود گذاشته است. و در برابر حقايق قرآن دانشمندان علوم تجربي بي اعتنائي نشان مي دهند امّا هيچ عاقلي توضيحاتي را كه متّكي بر حدس و گمانند براي تعيين وقايعي كه محقّ ق هستند نمي پذيرد و تنها اثر اين قبيل توضيحات اين است كه توضيح دهنده و مستندات او بي اعتبار شناخته مي شود. و نيز هيچ عاقلي هم- نبايد حضور كتاب هاي آسماني و مفاهيم آنها را بي ارزش به شمارد و گرنه از رده خردمندان بيرون مي رود. ما براي شناخت واقعيّت و حقيقت و رابطه آنها توضيحات زير را عرضه مي نمائيم:
مثلاً ما يك گروه 9 نفري انسان يا حيوانات ديگر را مي بينيم و تصويري از آنها در ذهن ما نقش مي بندد- واقعه اي اتّفاق مي افتد كه اين گروه به سه دسته سه نفري تقسيم مي شود. با اين تجربه حاصل مي كنيم كه يك گروه 9 نفري را مي توان به سه گروه سه نفري تقسيم كرد و هر گاه اين قبيل تجارب تكرار و نتايج مشابه آن روئيت شود مركز ادراكات يا بينش ما صحّت نتيجه اين تجارب را تصديق مي كند و به عنوان يك حقيقت مسلّم آن را به حافظه و قلب مي سپارد.
و هر گاه واقعه اي ايجاب كرد كه آن گروه 9 نفري به دو دسته مساوي تقسيم شود ملاحظه مي كنيم كه دو گروه چهار نفري پديد مي آيد و يك نفر اضافي باقي مي ماند و تجارب به ما مي آموزد كه انجام عمل ممكن نيست مگر اين كه به نحوي آن باقي مانده را دو نيمه كنيم و هر نيمه را به يك گروه اضافه نمائيم.
بدين ترتيب نتايج وقايع تصديق شده گوناگون به صورت يك سلسله حقايق مسلّم در ذهن و قلب ما ثبت مي گردد.
بنا براين مي توانيم خلاصه كنيم كه: حقايق نتايج تصديق شدة و قايع هستند.
اكنون با اين بينشي كه نسبت به اشياء خارجي پيدا كرده ايم مي توانيم با اتكاء به حقايق امور هر گاه با چند عدد يا چند چيز بر خورد كرديم آنها را به چند گروه كوچك تقسيم كنيم و واقعه اي را به وجود آوريم و مطمئن باشيم كه كار ما صحيح انجام شده است.
پس حقايق هم تبيين كننده وقايع هستند و هم مسبّب و محرّك عوامل آنها؟ و لذا مي توان به طور قطع و يقين گفت كه: بين حقايق و وقايع رابطه محكم و ناگسستني وجود دارد، آن چنان كه مي توانيم بگوئيم: وقايع حقايق خارجي طبيعي محسوس و حقايق، وقايع معنوي معقول مي باشند و به عبارت ديگر اين هر دو با هم قابل انطباق و تفكيك نا پذيرند.
عصر ما عصر گسترش دانش و تحقيق و كار برد آنها و نتيجتاً ايجاد وقايع جديد فراوري بشر است. و يك رشته از همين كار بردها پي درپي اجسام سنگواره اي بشرهائي را از زير خاك بيرون مي كشد و ثابت مي كند كه صدها قرن پيش مي زيسته اند و لذا هراز گاهي ما را در برابر وقايعي غير قابل انكار قرار مي دهد.
از طرفي ديگر قرآن كه از نظر ما كه خود را مؤمن به آن مي دانيم و براي هدايت بشر به سوي كمال نازل شده است يك حقيقت مسلّم است كه در آن تعاريفي از نحوه خلقت بشر بيان شده است امّا از تفاسيري كه تاكنون پيرامون آيات مربوط به آفرينش به خصوص آفرينش بشر عرضه كرده اند جوابي قانع كننده در برابر سؤال هائي كه بر اساس وقايع مطرح مي شود به دست نمي آيد.
امّا مطابق تعاريفي كه قبلاً از حقايق و وقايع عرضه داشتيم حقايق تبيين كننده و محرّكي عوامل وقايع هستند و متقابلاً وقايع قابل انطباق با حقايق مي باشند.
پس قرآن كه يك حقيقت الهي است از تبيين وقايعي كه در تمام طول تاريخ بشريّت بروز مي كند قاصر نيست و اگر قصوري مشاهده مي شود مقصّر مائيم كه در اشارات قرآن تدبّر نمي كنيم تا حقايق را برملا كنيم!
قبلاً توضيح داديم كه قرآن اين موجود دو پا را به مناسبت هاي لازم به سه نام ناميده است. 1- بشر 2- انسان 3- آدم و معاني لغوي اين سه كلمه را نيز مختصراً عرضه داشتيم كه طبيعتاً و حقّاً هماهنگ اشارات قرآن هستند (توضيحات قبلي را ضرورتاً مرور فرمائيد) اگر ما قبول كنيم كه قرآن در نهايت ايجاز و اختصار نازل شده و هر كلمه اي كه انتخاب و به كار برده شده است براي بيان مفهوم يا مفاهيم معيّني است به اين نتيجه مي رسيم كه بيان سه نام براي يك موجود طبق دأب قرآن در صورتي به كار مي رود كه آن موجود تغييراتي داشته باشد و در حالاتي كه پس از تغييرات به خود مي گيرد شايسته نامي جديد بشود. مانند انسان و جنّ كه پس از خو گرفتن به شرارت نام شيطان بر آنها اطلاق مي گردد «شياطين الانس و الجنّ».
همين گونه است دادن نام هاي بشر، انسان و آدم به افراد اين نوع دو پا. آن چنان كه ذيل آيه (11 از سوره اعراف) بيان كرديم اين مخلوق مورد بحث در سه صورت تا كنون تظاهر داشته است. 1- در صورت و هيأت خلق اوليه: «و لقد خلقناكم» 2- در هيأت تغيير ماهوي بعدي: «ثمّ صوّرناكم» 3- در هيأت تكامل يافته مرحله سوم: «ثمّ قلنا للملائكة اسجدوا لآدم».
استدلال ما به خصوص اگر به حرف عطف «ثمّ» كه در تعريف آن آمده است: «ثمّ» حرف عطف يدل علي التّرتيب مع التّراخي: «ثمّ» حرف عطفي است كه دلالت بر ترتيب جريان (موضوع مورد بحث) به آرامي و گستردگي زماني و مكاني دارد توجّه نمائيم، بيشتر تأئيد مي گردد كه منظور از «و لقد خلقناكم» اين است كه ما ابتدا شما را آفريديم و مدّت زماني (كه مقدار آن برايتان معيّن نيست) شما در همان حالت بدويت به سر برديد و پس از آن «ثمّ صوّرناكم» يعني پس از اين كه مدّت زماني بر شما گذشت ما صورت خلقي جديد به شما داديم (انسانتان كرديم) و پس از اين كه مدتي در خلق و خوي انسانيّت بر شما گذشت از بين شما كساني را يك درجه ديگر تكامل داديم و به مرحله آدميّت رسانديم: «ثمّ قلنا للملائكة اسجدوا لآدم» پس از آن به فرشتگان فرموديم كه به آدم سجده كنند (به كساني كه از بين شما به «آدميّت» مي رسند نه به همه شما؟)
بديهي است كه نقل و تكرار آياتي مانند (32 حجر و 10 اعراف) در جا به جاي قرآن براي تعريف جريان تكامل بشر است و اگر بشر و انسان و آدم مفهوم را داشتند به همان آيه (34 بقره) اكتفا مي شد و به قضيّه با فروع آن خاتمه داده مي شد.
با تفصيل اين قبيل آيات كه حقاً بايد دقيقاً مورد تدبّر و تأمّل قرار گيرند خداوند خواسته است مؤمنان به قرآن را مجهّز به حقايق امور بنمايد تا در جريان زندگي خود به تفتيش و كشف اسرار بپردازند و يا حدّاقّل اگر مواجه با وقايعي غير قابل انكار شدند درمانده از جواب و يا مشكوك به حقانيّت قرآن نشوند و پيوسته در خاطر داشته باشند كه «و كلمة الله هي العلياء» كلام خداوند هميشه و همه جا برترين است. پس مدّت زماني كه از نظر قرآن، بشر در مرحله بدويّت به سر برده است حدود آن ناشناخته است و لذا اگر اسكلت ها و آثار ديگري كشف شود كه پيدايش بشر را به ميليون ها سال قبل مربوط كند واقعيّتي است كه با حقيقت تعاريف قرآن در تعارض نيست بلكه هماهنگ و در جهت همان تعاريف مي باشد.
نكته مهمّ ديگر اين كه طبق روايات بعضي كتب آسماني در خصوص اين كه پيدايش آدم (مخصوصاً تعاريف تورات) در حدود شش هزار سال پيش صورت گرفته است يك حقيقت مسلّم و منطبق با واقعيّت ها است زيرا تحقيقات و اكتشافات علمي تا كنون نتوانسته است آثار و بقاياي درخشنده اي كشف كند كه بيش از شش هزار سال قدمت داشته باشند و همه آنچه تا كنون كشف شده است حكايت از اين دارد كه تمام آثار باستاني احداث شده براساس اصول علمي و فنّي آنهائي است كه از شش هزار پيش به اين طرف بنا و ابداع شده اند كه همزمان با بعثت انبياء بوده است و اين به اين معني است كه تقريباً از همان زمان ظهور آدم يك جهش تكاملي در معنويات بعضي از افرادي از بشركه به تدريج انسان شده بودند پديد آمده و تكامل يافتگان آدم شده و موجب هدايت بشر از جهات مختلف به سوي انسانيّت و تمدّن گرديده اند.
خلاصه اين كه بشر يعني افراد بدون نوع - انسان يعني افراد متوسّط نوع- و آدم يعني افراد مترقي و متكامل نوع؟ و فقط گروه اخير هستند كه شايستگي آن را پيدا مي كنند كه فرشتگان در برابر آنان سجده كنند... اين را هم بايد در نظر داشت كه هم اكنون هم اين نوع دو پا در هر سه شكل بشر به حال بدوي – انسان به حال تقريباً متعادل و آدم به صورت تكامل يافته در زمين زندگي مي كنند و قابل رؤيت مي باشند. آيا اين طور نيست؟

2
2
0
2 نفر

3 نظر

  1. سلام
    سپاس....
  2. سلام علیکم
    دست تون درد نکنه بسیار جالب بود
    استفاده بردم

    سلام علیکم
    دست تون درد نکنه بسیار جالب بود
    استفاده بردم
  3. سلام
    ممنون از این متن تامل برانگیز
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.