لودويگ وان بتهوون(Ludwig Van Beethoven)
"بايد دنيايي كه موسيقي را مكاشفه اي برتر از تمام خرد و فلسفه نمي داند ، حقير بدانم . "   بتهوون

در نظر بسياري بتهوون تجسم والاترين حد نبوغ موسيقايي است . جايگاه بي همتاي او در موسيقي در خور قياس با جايگاه شكسپير در ادبيات و ميكل آنژ در نقاشي و پيكره سازي است . او در بيان موسيقايي ، قلمروهايي تازه گشود و برآهنگسازان سده نوزدهم تاثيري ژرف بر جا گذاشت  .
لودويگ در 16 دسامبر 1770 در شهر بن آلمان زاده شد . او نيز مانند باخ و موتسارت از تباري موسيقي دان بود . پدربزرگش كه او نيز لودويگ نام داشت ، رياست اركستر شاهزاده كلن را به عهده داشت . پدرش يوهان بتهوون آوازخواني تنور بود. مردي بود كم استعداد و دائم الخمر كه منصبي دون پايه در دربار داشت و پسر با قريحه اش را اعجوبه اي همچون موتسارت مي دانست كه استعدادش مي توانست سودآور نيز باشد !
بتهوون در كودكي دوران بسيار سخت و تلخي داشت . هميشه با فقر و خشونت تند پدر مواجه بود چنانكه خلق و خوي تند و خشن بتهوون ناشي از اين دوران  است و نبوغش از سختي و انواع محروميت سرچشمه گرفته است ...



گفته اند كه يوهان بتهوون و يكي از دوستانش هنگامي كه دير وقت از ميخانه محل به منزل مي آمدند لوودويگ خردسال را از بستر خواب بيرون كشيده و تا صبح به تمرين پيانو وا مي داشته اند !!
 بتهوون دريازده سالگي دستيار ارگ نواز دربار شد ودوازده سال داشت كه چندين قطعه ازآثارپيانويي اوبه چاپ رسيد .
در هفده سالگي در بهار1787 براي بداهه نوازي در حضور موتسارت به وين رفت . موتسارت شيوه نوازندگي او را بسيار تحسين كرد و او را نابغه خواند و مقام آينده او را اينچنين به اطرافيانش اعلام داشت :
" مواظب او باشيد كه روزي غوغاي بزرگي در جهان خواهد افكند."
قرار بود موتسارت به تعليم او بپردازد ولي بيماري مادر بتهوون مانع اين عمل شد و او به بن بازگشت . چندي نگذشت كه مادر لودويگ (ماگدالنا كه از خدمتكاران دربار بود) درگذشت . مرگ مادرش كه عميقا به او دلبستگي داشت در وي اثر بسيار نامطلوبي نهاد . مادري كه از زندگي اش تحمل آموخت و از مرگش تنهايي را .
اندكي پس از مرگ مادر اوضاع مالي پدرش وخيم شد . پدر كه دائم الخمر شده بود از گروه آوازخوانان دربار اخراج و لودويگ در هجده سالگي سرپرست قانوني دو برادر كوچك ترخود شد . او كه تا آن وقت در دربار ، ارگ و ويولا مي نواخت و مسئول اجراي موسيقي بود ، يكباره سرپرست خانواده  شد .
از آن پس روز به روز ناراحتي عصبي او حادتر مي شد تا اينكه به كمك خانواده نيكوكاري به نام فون برونينگ سلامت خود را بازيافت . اين اولين خانواده اي بود كه عليرغم تندخويي و جسارت بتهوون ، بدون احساس ملامت وكدورت دركمال تحمل وبردباري ازاو مراقبت مي كردند . بانوبرونينگ درواقع مادردوم بتهوون محسوب مي شد و اجازه مي داد بتهوون به طور كاملا برابر در كنار فرزندانش زندگي كند .
نوزده ساله بود كه انقلاب كبيرفرانسه به وقوع پيوست . اوباقدرت فهم وادراك عميقي كه داشت وبا تحمل رنج و سختي فراوان به تصنيف موسيقي پرداخت ، فرم هاي موسيقي را تغييرشكل داد و با قدرت خلاقيت خويش ، آنها را به كمال مي رساند .
بتهوون اندكي پيش از بيست و دومين سالروز تولدش براي تحصيل موسيقي نزد هايدن ، بن را  مجدد به قصد وين– شهري كه باقي عمرش را درآن گذراند – ترك كردزيرا موتسارت يكسال پيش درگذشته بود و بزرگترين موسيقي دان وين هايدن بود . 
هايدن در آن زمان در اوج شهرت و چنان غرق در آهنگسازي بود كه ديگر وقت و تواني براي تدريس نداشت . در نتيجه خطاهاي تمرين هاي *كنترپوان بتهوون از نظرش دور ماند و بتهوون چاره آن ديد مخفيانه نزد معلمي ديگر برود . ( هايدن هرگز از اين موضوع آگاه نشد ) . هايدن و بتهوون داراي دو خلق و خوي كاملا متضاد بودند از اين رو تفاهمي با هم نداشتند و بتهوون از تدريس او راضي نبود . به اين دليل پس از مدتي او را ترك گفت و نيز بعد ها اظهار داشت : " من هرگز چيزي از هايدن نياموختم "
هفت سال نخست اقامت بتهوون در وين براي اوكار طاقت فرسا ، اعتماد به نفسي فزاينده ، حس نيرومند فرديت و ستايش همگان را همراه داشت . معرفي نامه هايي كه از اشراف بن داشت ، سبب راهيابي او به محافل نخبگان فرهنگي اين شهر موسيقي دوست شد. مردم مبهوت چيره دستي اش در نواختن پيانو و متاثر از بداهه نوازيش بودند .
يكي از معاصرانش در اين باره گفته است : " او مي دانست چگونه بر شنونده تاثير بگذارد ، چنان كه اغلب هنگام نوازندگي او ، كمتر چشمي اشك آلود نبود و بسياري نيزهق هق كنان مي گريستند . اين همه ، چيزي نبود مگر از جادوي خاص بيان او "
بتهوون با اعلام اين كه هنرمند سزاوار همان ارج و منزلت اشراف بود ، در برابر قراردادهاي اجتماعي سر به طغيان برداشت . يك بار هنگام نوازندگي در محفلي اشرافي ، از صحبت جواني به صداي بلند برآشفته شد . با عصبانيت و تندي از پشت پيانو برخاست  و فرياد زد : " براي چنين خوكي نخواهم نواخت !! "
لودويگ مدتي طولاني مهمان شاهزاده كارل ليشنوفسكي بود . شاهزاده اي كه به مستخدم خصوصيش دستور داده بود تا هرگاه او و بتهوون همزمان صدايش زدند ، اول به حضور بتهوون برود .
اشراف زادگان ، بتهوون را غرق هداياي خود كردند و او با تدريس پيانو و برپايي كنسرت هاي كوچك خصوصي درآمدي مناسب داشت .
دوران سخت و پرمشقت زندگي بتهوون از سال 1798 ( بيست و نه سالگي ) به بعد آغاز شد و اين گفته را كه : "هنرهاي بزرگ هميشه با درد و رنج شكوفا مي شوند " ثابت مي كند . بطوريكه در همين سال براثر يك بيماري سخت گوشهايش سنگين شد . ابتدا همهمه اي در گوش خود احساس مي كرد ، ولي توجهي به آن نداشت تا اينكه بيماري حادتر شد و سبب اضطراب و نگراني او گرديد . به فكر ديدار با پزشك افتاد اما بي فايده بود . ناشنوايي اش روز به روز شديدتر مي شد . پزشكان در جلوگيري از پيشرفت ناشنوايي و تسكين عذاب جسماني و رواني او ناتوان ماندند .
در همين زمان مشغول تصنيف سوناتي تحت عنوان پاتتيك بود . در اين زمان به يكي از دوستانش مي نويسد : " براي آنكه بتواني ناشنوايي عجيب مرا درك كني به تو مي گويم كه من درتئاتر بايد كاملا بر روي اركستر خم شوم تا صداي بازيگران را بشنوم ، من غالبا به آفريدگار و به زندگي خود لعنت فرستاده ام . بايد در مقابل سرنوشت مقاومت كنم اما لحظاتي در زندگاني من وجود دارد كه خود را مفلوك ترين مخلوق خدا مي بينم "
آثار عميق و پرعظمت بتهوون از زماني كه به بيماري سنگيني گوش دچار گرديد آغاز شد .
در سال 1801 ( در سي و يك سالگي ) مايوسانه نوشت : " دوسال است كه كم و بيش از هر جمعي دوري كرده ام زيرا برايم ممكن نيست كه بگويم ناشنوا هستم . اگر حرفه اي جز اين داشتم آسان تر بود ، اما در حرفه من اين نقص وحشتناك است "
در سال 1802 در سن سي و دو سالگي بتهوون كاملا شنوايي خود را از دست داد . از نامه هايي كه در اين زمان نوشته به بحرانهاي روحي او پي مي بريم . بطوريكه در يكي از نامه هايش خطاب به برادرش ، وحشت شديد خود را نسبت به اطرافيان ابراز مي دارد و مي نويسد :
"دوست دارم از همه دور باشم . هرگاه وارد اجتماع مي شوم ترسي مرا فرا مي گيرد و مي ترسم ديگران بفهمند چه مرضي دارم "

از اين پس به توصيه پزشكان به دهكده آرام  هايليگنشتات پناه ميبرد . آن روز در نامه اي بلند بالا و دردآلود به برادرانش كه امروزه به وصيت نامه هايلينگنشتات شهرت دارد ، احساساتش را بيان آورد و چنين نوشت :
 " مي بايد به زندگيم خاتمه داده باشم .فقط هنرم بود كه مرا از اين كار بازداشت . برايم ناممكن است كه دنيا را پيش از تحقق تمام آنچه حس مي كنم در درون دارم ، ترك كنم "
چيرگي بتهوون بر ياس و نا اميدي با دگرگوني مهمي در سبك موسيقي او همراه شد . آثاري كه پس از بحران روانيش آفريد نيرويي تازه و روحي قهرمان دارند . از سال 1803 تا 1804 ( سي و سه سالگي بتهوون ) او سنفوني عظيم شماره 3 اروييكا (Eroica) را آفريد . او نخست در نظر داشت اين سنفوني را در بزرگداشت ناپلئون ، سنفوني بناپارت بنامد . بتهوون ، ناپلئون را تجسم روح قهرماني و مدافع اصول انقلاب فرانسه ميديد . اما هنگامي كه دانست ناپلئون خود را امپراطور فرانسه اعلام كرده است خونش به جوش آمد و فرياد زد :
" او هم جز آدمي پيش پا افتاده نيست ! او تمام حقوق انساني را لگد مال مي كند و فقط به دنبال ارضاي جاه طلبي هايش خواهد بود . خود را از همه بالاتر خواهد دانست  و استبداد پيش خواهد گرفت ."
 سپس بر پارتيتور ، چنگ زد . صفحه عنوان را كه نام ناپلئون بر آن نقش بسته بودپاره كرد و بر زمين ريخت وبعدها برصفحه ديگري نوشت"سنفوني قهرماني ، دربزرگداشت انساني بزرگ"
بتهوون در 1812 با يوهان گوته شاعر آلماني ديدار كرد . او براي گوته پيانو نواخت . با همديگر قدم زدند و به صحبت پرداختند . گوته پس از اين ديدار به همسرش درباره بتهوون گفت :
" پيش از اين هرگز هنرمندي به اين قدرت تمركزوچنين پر توش و توان نديده بودم "
به رغم چنين توصيف هايي از جانب آنهايي كه او را مي شناختند ، بتهوون همچنان يك راز باقي ماند .
او، خودآموخته بود وآثارشكسپير وادبيات كلاسيك را فراخوانده بوداما دريك جمع وتفريق ساده دچارمشكل مي شد . بتهوون مدعي والاترين اصول اخلاقي بود اما در برخورد با ناشرانش چندان پاي بند اخلاق نبود . سر و وضعش هميشه ژوليده بود و در خانه هايي بسيار آشفته و شلوغ زندگي مي كرد .
طي سي و پنج سال زندگي در وين ، حدو چهل و پنج مرتبه محل اقامتش را تغيير داد . !!!
بتهوون ناگواري هاي زندگي خصوصي اش را دردامان طبيعت تسلا مي داد . هنگام قدم زمان درييلاق هاي حومه وين ، ايده هاي موسيقي به سراغش مي آمدند . يكي ازهمين ايده ها ، سنفوني ششم او" سنفوني پاستورال (سنفوني روستايي) ، است كه ديده ها و شنيده هايش از يك زندگي روستايي را تجسم مي بخشد .
بتهوون برخلاف باخ هيچ گاه خدمتگزار اشراف نبود .  هميشه نسبت به آنها بي اعتنا بود . با آنكه گاهي از جانب بعضي پرنس ها حمايت مي شد ولي هيچگاه بازيچه دست آنها نشد . بتهوون هيچگاه در برابر اشراف به عنوان احترام سر تعظيم فرود نياورد بطوريكه گفته شده وقتي كه براي اولين بار با گوته ملاقات كرد ، به دليلي كه گوته به حالت احترام كلاهش را در مقابل يكي از اشراف از سر برداشت و در برابر او تعظيم كرد ، بتهوون با وجود رفتار دوستانه و احترامي كه به گوته داشت بدون خداحافظي و با كدورت او را ترك كرد .
استقبال روزافزون عامه از موسيقي ، اين امكان را برايش فراهم آورد تا با فروش آثارش به ناشران ، درآمدي كم و بيش مطلوب داشته باشد .
با كاهش قدرت شنوايي بتهوون ، فعاليت نوازندگي و رهبري او نيز رو به كاستي گذاشت . اين موسيقي دان بي همتا ، ناگزير شد در چهل و چهار سالگي از نوازندگي درحضور جمع چشم بپوشد اما تا مدتها پس از كاهش تواناييش در رهبري اركستر ، همچنان خواهان اين بود كه آثارش را خود رهبري كند . نوازندگان اركستر از حركت هاي تند و تيز او بر سكوي رهبري سردرگم مي شدند و اجراهايش اغلب آشفته و نابسامان بود !
حس انزوايش همگام باشدت گرفتن ناشنوايي بيشتروبيشترشد.دوستان براي صحبت با او مي بايست در سمعك بوقي اش با او حرف مي زدند و او در هشت سال واپسين زندگيش هميشه دفتري همراه داشت كه مردم با نوشتن حرف هاي خود در آن با او ارتباط برقرار مي كردند .
در 1815 يعني در چهل و پنج سالگي بتهوون ، برادرش كاسپار درگذشت و سرپرستي كارل ، پسر كاسپار به بتهوون واگذار شد . بتهوون پنج سال در دعاوي قانوني براي كسب سرپرستي كارل جنگيد و سرانجام پيروز شد .
اين پيروزي براي بتهوون ، كارل و مادرش فاجعه بود . زندگي زير چتر مراقبت هاي عمويي عجيب و ناشنوا به هيچ عنوان آسان نبود و تلاش بتهوون براي جلب محبت كارل عرصه را بر كارل تنگ تر مي كرد . كارل جوان قصد خودكشي كرد و بتهوون در هم شكست . بتهوون در سه سال نخست دعاوي قانوني براي سرپرستي كارل ، آثار كمتري آفريد و ويني ها زمزمه مي كردند: ديگـركـاري از بتهـوون ســاختـه نيسـت .
زماني كه زمزمه ها به گوش بتهوون رسيد گفت :      " صبر كنيد ، نظرشان عوض مي شود "
و چنين نيز شد . سنفوني نهم آثاري برآمده از ناشنوايي محض بتهوون است !!
بتهوون در فينال سنفوني نهم ( كـــــرال ) گامي بي سابقه برداشته و از آواز كر بهره مي گيرد . متن آواز آنان ، شعري درباره برادري انسان ها بود . 
هنگام پايان اجراي سنفوني نهم ، بتهوون كه پشتش به جمعيت بود نه شور و هيجان جمعيت را مي ديد و نه تشويق آنان را مي شنيد و تا وقتي كه يكي از اعضاي اركستر كه از خوشحالي مي گريست او را به طرف جمعيت برنگردانده بود متوجه نشد كه سنفوني نهم با چه استقبال بي نظيري روبرو شده است . ولي متاسفانه اين سنفوني درآمد كمي براي او داشت . خودش در مورد سنفوني نهم مي گويد : " پرواز به سوي شادي ، ازدرون دنياي غم است "
موسيقي بتهوون بازتاب بي واسطه شخصيت نيرومند و رنجديده او است .
دستيابي به كمال براي بتهوون ، از راه كار سخت و طولاني ممكن مي شد . او برخلاف موتسارت نمي توانست سه سنفوني بزرگ را در شش هفته بر كاغذ بياورد . او گاه سال ها بر روي يك سنفوني كار مي كرد و در اين ميان به خلق آثاري ديگر نيز مي پرداخت . او هميشه دفترچه طرح هاي موسيقي خود را همره داشت . ايده هاي تازه اش را با شتاب در آن يادداشت مي كرد و ايده هاي پيشين را بهبود مي بخشيد .
مشهورترين آفريده هاي بتهوون ، سنفوني هاي نه گانه اش هستند كه براي اجرا با اركستر هايي بزرگ تر از اركستر هاي موتسارت ساخته شده اند .
هريك ازسنفوني هاي بتهوون سرشت و سبكي ويژه خود را دارند . ميان سنفوني هاي فرد ( 3،5،7،9) كه اغلب حالتي پرتوان دارند و سنفوني هاي زوج (4،6،8) كه ملايم تر و دارند ، حالتي غريب ديده مي شود .
چيره دستي بتهوون را در نواختن پيانو و هنر بداهه نوازي ،كه ويني ها را آن همه مبهوت كرده بود ، مي توان از سي و دوسونات پيانو بتهوون كه بسيار دشوار تر از سونات هاي پيانوي موتسارت هستند دريافت . بتهوون جلوه هاي صوتي تازه و متعددي از پيانو استخراج كرد . جلوه هايي كه دامنه آنها را از آكوردهايي پرطنين تا صداهايي تهي و رمزآلود تكامل مي بخشد .
بتهوون نه تنها با اشراف و تنگ نظري جامعه به مبارزه برخاست ، بلكه افكار و روحياتش با قوانين سنتي و محدود آهنگسازي سازگار نبود . بطوريكه وقتي براي ادامه تحصيل به وين رفته بود در جواب يكي از آموزگارانش كه روزي به او گوشزد كرد هارموني كه مي سازد با اين قوانين جور در نمي آيد پاسخ داد :   " با من جور در مي آيد "
درآثار بتهوون نگراني و ناراحتي فكري او ديده مي شود كه ناشي از زندگي نابسامان و سرنوشت دردناكش مي باشد . چنانكه گفته اند زماني كه بتهوون كاملا شنوايي اش را از دست داده بود وقتي پشت پيانو مي نشست چوب نازكي را در جعبه پيانو مي گذاشت و سمت ديگرآن را در دهانش فرو مي برد و آنرا فشار مي داد تا به اين طريق موفق به شنيدن لرزش سيمها گردد . به اين طريق تلاش مي كرد با دنياي اصوات وداع نگويد ومانند شخصي است كه درحال غرق شدن است وبراي نجات خود ازهيچ تلاشي فروگذارنمي كند وحال مي دانيم كه او چقدرتيره بخت و زجركشيده بوده است .
بتهوون در دوران زندگي خود بارها عاشق شد و در خاطرات عاشقانه اش نام هاي زيادي قيد گرديده است بطوريكه قطعـه *سـونات مهتـاب را براي " جـوليتاگويچيـاردي " كه به او دل باختـه بود تصنيف كرد وقطعه  معروف fur elise ( براي اليزه ) را براي "ترزا مالفاتي" كه به نام محبوبه ابدي به او نامه مي نوشت تصنيف نمود .
عليرغم دلبستگي هاي پي در پي هيچگاه ازدواج نكرد زيرا كسي نبود كه ارزشش را بداند و عظمت روحش را درك كند . هميشه تنهاي تنها بود و تنهايي را دوست داشت . در سختي و مشكلات همدم و مونسي نداشت . در بستر سخت بيماري هيچكس نبود كه از او پرستاري كند . حتا هنگام مرگ غريبه اي چشمان نيمه باز او را بست .
بتهوون در مورد لحظه مرگ مي گويد :
" كاش پس از مرگ دوباره زنده مي شدم تا سنفوني بزرگ و شومي به نام مرگ مي ساختم . در اين مورد آثارفراواني ساخته اند اماهرگزبه عمق ماجرانرسيده اند . هيچكس نتوانسته است پس اين پرده تاريك راببيند. " 
در يكي از روزهاي سرد پاييز 1826هنگام مراجعه از ييلاق گنايكسندرف به وين در راه به سرماخوردگي شديدي مبتلا شد و در بستر بيماري افتاد . كسي نبود كه از او پرستاري كند . كارل برادرزاده اش كه اكنون جواني قمارباز شده بود در فكر خوشگذراني خود بود . بالاخره مستخدم ميخانه اي كه كارل در آنجا قمار بازي مي كرد پزشكي به بالين بتهوون آورد كه بعد ازمعاينه تحت عمل جراحي قرار گرفت . اواخر فوريه حالش بدتر شد بطوريكه در ماه مارس ديگر قادر به حرف زدن نبود و حس شناسايي اش را از دست داده بود . بالاخره در روز 26 مارس 1827 ساعت پنج و پنج دقيقه بعدازظهر يك روز سرد و طوفاني در پنجاه و هفت سالگي درنهايت تنهايي و تنگدستي زندگي را وداع گفت .
جنازه او را از كليسا با كالسكه چهاراسبه اي به آرامگاه شوارتس اشپانيرهاوس بردند و در آنجا به خاك سپردند .
بدينسان زندگي مردي كه دنياي بزرگ و جديدي را در موسيقي گشوده بود پايان گرفت ...



* كنترپوان (Counterpoint) : فن تركيب همزمان دو يا چند خط ملوديك به شيوه اي موسيقايي .
* سونات ( Sonata ) : اثري سازي و چند مووماني كه براي يك يا دو نوازنده ساخته شده است .
* موومان ( Movement ) : قطعه اي كه به تنهايي كامل و مستقل اما بخشي از يك اثر بزرگ تر است .




برگرفته از كتب :
- سلوك روحي بتهوون                     -  نوشته ج . ساليوان
- تاريخ موسيقي جهان                        -      "   روح انگيز راهگاني
- زندگي نامه بتهوون ( جلد 4 )         -    "   رومن رولان
- درك و دريافت موسيقي                 -    "   راجركيمي ين

به همت: ساناز جولایی
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.