نيكولو پاگانيني در 27 اكتبر سال 1782 در ايتاليا به دنيا آمد . او گيتاريست ، آهنگساز و بزرگترين ويولونيست قرن نوزده بود كه در اجراي اين ساز در تاريخ موسيقي همتايي براي او نيست .
پدرپاگانيني،آنتونيوازبازرگانان شهرجنوا ونوازنده گمنام سازماندولين ومايستركليساي جامع ونخستين معلم فرزندش بود.
نيكولو به زودي استعداد شايان وخارق العاده اي درنواختن ويولن ازخودنشان داد،بطوريكه درهشت سالگي تحسين اطـرافيان را بـرانگيخـت و در نه سـالگي با اجـراي واريـاسيونهاي ساخته خود ، جمع را به تعجب واداشت.ديگر پدرش نمي توانست معلم او باشد ، از اين رو زير نظر ويولنيست جي سروتو به آموزش پرداخت ...



نيكولو پاگانيني   (Nicolo Paganini)
"پاگانيني از زمره هنرمنداني است كه درباره آنان بايد گفت ، آنها هستند ، زيرا وجود دارند و خودشان هستند
            نه به خاطر آنكه ديگران پيش از آنها بوده اند "               هكتور برليوز

نيكولو پاگانيني در 27 اكتبر سال 1782 در ايتاليا به دنيا آمد . او گيتاريست ، آهنگساز و بزرگترين ويولونيست قرن نوزده بود كه در اجراي اين ساز در تاريخ موسيقي همتايي براي او نيست .
پدرپاگانيني،آنتونيوازبازرگانان شهرجنوا ونوازنده گمنام سازماندولين ومايستركليساي جامع ونخستين معلم فرزندش بود.
نيكولو به زودي استعداد شايان وخارق العاده اي درنواختن ويولن ازخودنشان داد،بطوريكه درهشت سالگي تحسين اطـرافيان را بـرانگيخـت و در نه سـالگي با اجـراي واريـاسيونهاي ساخته خود ، جمع را به تعجب واداشت.ديگر پدرش نمي توانست معلم او باشد ، از اين رو زير نظر ويولنيست جي سروتو به آموزش پرداخت .
در يازده سالگي يكي از برجسته ترين كنسرتهاي ويولن خود را در برابر مردم اجرا نمود و شگفتي آفريد . با اين حال براي فراگيري نكات فني ويولن وتكنيك بهتر به پارما رفت ونزد الكساندر رولا مشغول به كار شد .
گاپاره گيرتي و پر ، دو تن از مربيان او بودند . آنها گفتند كه براي ياد دادن به او ديگر چيـزي در چنته نـدارند . پاگـانيني ناچـار درسـال 1797 (پانزده سالگي ) به لـومباردي سفـركرد و به آموزش پرداخت . يكسال بعد درشانزده سالگي به مرحله اي از كمال رسيد كه هيچ استادي خود را لايق تعليم او نمي ديد . استادان موسيقي براين عقيده بودند كه مطلب جديد به عنوان درس وآموزش براي پاگانيني وجود ندارد . از اين زمان به بعد به اجراي كنسرتهاي مختلف پرداخت . اولين بار درنقش سوليست ( تكنواز) ظاهرشد و براي اجراي برنامه در ايتاليا از شهري به شهر ديگر مي رفت .
پاگانيني دركنسرتهايش موفقيت هاي چشمگيري به دست آورد ولي هيچكدام از اين اقدامات مشكلات مالي او را حل نمي كرد وآنچنان در فقروتنگدستي به سرمي بردكه ناچار شد ويولنش را گرو بگذارد كه البته اين مشكل زود حل شد .
در شهرپارما بازرگاني فرانسوي كه در شهر  ليورن با او آشنا شده بود ، يك ويولن به او هديه داد  تا با آن بتواند به اجراي كنسرت بپردازد و پاگانيني مجددا داراي ويولن شد .
پاگانيني در نوزده سالگي ، 3 سال به فراگيري گيتارپرداخت و بسيار زود در رديف بهترين گيتاريست ها قرار گرفت . از نظر تعداد آثار به همان اندازه كه براي ويولن قطعه نوشته است براي گيتار هم تصنيف كرده است .
سال 1815 در سي و سه سالگي دلبستگي عميقي به آنتونيا بيانكي پيدا كرد و بعد از سختي هاي زياد در سال 1826 در چهل و چهار سالگي با او ازدواج كرد و بعد از مشكلات فراوان توانست خوشبختي را لمس كند . اما حسادت اطرافيان و دشمنان او كه تحمل موفقيت و پيشرفت هاي چشمگيرش را نداشتند و آنهائيكه او را سد راه خود مي دانستند همگي به توطئه عليه پاگانيني پرداختند . او را دستيار شيطان و سپس خود شيطان ناميدند . نيكولو با فروتني و سكوت نتوانست مانع توطئه هاي آنها شود. در حاليكه به شدت بيمار و غمزده بود ناچار شد براي اولين بار در سال 1828 در چهل و شش سالگي كشورش را ترك كند و به وين برود كه در آن زمان مهمترين شهر موسيقي جهان بود . در آنجا بود كه با استقبال شايان و بي نظيري روبرو مي شود .
شهر وين كه يكسال پيش بتهوون بزرگ را از دست داده بود پاگانيني را با آغوش باز پذيرفت . او با اجراي اولين كنسرتش در وين شگفتي آفريد . روزنامه ها در معرفي او از كوششي فروگذار نكردند . غوغا به پا كردند و او را به جهان معرفي نمودند بطوريكه يكي از روزنامه هاي وين مي نويسد :
" پاگانيني ويولن را از جايي آغاز مي كند كه ديگران ختم كرده اند "
در اين زمان پسر پاگانيني به نام آليكينو متولد مي شود .
پاگانيني در وين با شوبرت آشنا شد و دوستي عميقي بين آنها ايجاد گرديد . شوبرت در سالگرد مرگ بتهوون به اجراي كنسرت مي پردازد و با استقبال شاياني مواجه مي شود و با درآمد آن براي كمك به پاگانيني به اجراي آخرين كنسرت خود مي پردازد . زيرا پس از اين كنسرت مرگ به سراغش مي آيد .
مرگ شوبرت براي پاگانيني ضربه هولناك و سنگيني بود . پاگانيني بعد از تسخير وين براي اجراي كنسرتهاي ديگر رهسپارپاريس ، لندن ، درسدن ، برلين ، ورشو وبروكسل مي شود . بالاخره اوضاع اقتصاديش بهبود مي يابد و رهسپار پاريس مي شود و در آنجا ساكن مي گردد . درپاريس دريكي ازكنسرتهاي هكتور برليوز ، حاضر مي شود و به تحسين او بر مي خيزد .
فرداي آن روزبراي هكتور برليوز كه در فقر به سر مي برد ، چكي به مبلغ 20000 فرانك به همراه نامه اي توسط پسرش آليكينو مي فرستد :
" دوست عزيز من هكتور
بتهوون از جهان رفته و تنها هكتور برليوز است كه مي تواند به بتهوون زندگي نو ببخش . من تصنيف هاي آسماني تو را شنيده ام .شايسته نبوغ تو همين است . از تو تقاضا مي كنم به پاس ستايش و احترام ، اين بيست هزار فرانك را از من بپذير "
20000 فرانك پاگانيني براي برليوز كمك بزرگي بود بطوريكه او با اين پول توانست سال 1839 را به تصنيف بهترين اثرش سنفوني رومئو و ژوليت بپردازد . برليوز اين اثر را به عنوان حق شناسي و قدرداني به پاگانيني اهدا نمود .
فن نوازندگي پاگانيني الهامبخش نوازندگان بزرگي بود . چنانكه فرانتس ليست پس از شنيدن ساز او دو سال در را به روي خود بست و همچون مرتاضان زندگي كرد و با به كارگيري تكنيك پاگانيني بعد از دو سال همان نوازنده اي شد كه مي خواست بشود . يعني مقام پرقدرت پاگانيني اما در نوازندگي پيانو !!
مجددا حسادتها و توطئه ها عليه پاگانيني اوج گرفت . او را شيطان خواندند و اين تحريكات ، مردم را به قبول اينكه شيطان دركناراو درحاليكه دست راستش را به حركت درآورده و آرشه را روي سيمهاي ويولن تكان مي داده ديده اند ، وا داشت . با اوج گرفتن بحث ها طرفداران و مخالفان نيكولو به مجادله با هم برميخيزند و او دوباره انزوا را برميگزيند و در كنار همسر و تنها پسرش به خانه خود پناه مي برد .
پس از مدتها دوري و انزوا طلبي ، روزي در اتاق كوچك خود را مي بندد و با ساز خود سخن آغاز مي كند و از دردها و رنجها و تنهايي ها ، صداي سازش پرطنين و با شكوه چنان اوج مي گيرد كه از كوچه ها و خيابانها فراتر مي رود .
مردم براي شنيدن سازش جمع شدند ولي او چنان گرم نواختن بود كه متوجه حضور مردم نمي شد و به اجراي قطهه پرشور و انقلابي مارسيز پرداخت . گويي بدينسان با تمام وجودش رهايي را فرياد مي زد .
انبوه جمعيت هر لحظه فزونتر مي شد . هر رهگذري با شنيدن ساز او مي ايستاد . ازدحام به شكل بي سابقه اي گسترش مي يافت . بعد از پايان قطعه با صداي فرياد و كف زدن جمعيت متوجه ازدحام انبوهي شد كه در خيابانها براي شنيدن ساز او گرد آمده بودند . فريادهاي تشويق لحظه اي قطع  نمي شد . عده اي مسحور شده بودند . گروهي مي گريستند . فرياد و هوراي مردم هر لحظه بيشتر اوج مي گرفت و او به ناچار براي تشكر از مردم پس از گذشت روزها از اتاق بيرون رفت . مدتي بعد جمعيت ، اندامي بسيار لاغر و نحيف با صورتي كاملا استخواني و پوستي زرد و پريده رنگ و كت و شلوار و جليقه سياه كه بر اسكلتي آويزان شده و موهاي ژوليده اي كه بر شانه ها ريخته و با چشماني كه دنياي عظيمي در آنها نهفته است و با سكوت خود پرمعناترين كلمات را بيان مي كند و دستاني لاغر و تكيده كه ويولن و آرشه را حمل مي كرد ، در برابر خود مي بينند .
او مثل هميشه خسته ، ساكت و رنجور بود و با وقار و احترام خاص هميشگي در برابر مردم ايستاد . همه با چشماني اشكبار ، حيرت زده ، ميخكوب شدند . او شباهتي به انسان زنده نداشت . اسكلت رنگ پريده اي كه راه مي رفت و تكان مي خورد . نابغه اي كه قرباني حسادتها و تاريك انديشي اطرافيانش شده بود ، نبوغش او را از جهان خاكي جدا كرده بود ، فقر و تنگدستي و دربدري و مشكلات پي در پي از او انسان ديگري ساخته بود . با اين همه گفته مي شد كه او براي كسب مهارت و چيرگي فوق العاده ، روح خود را به ابليس فروخته است!
پناه و رهايي براي اين انسان بزرگ وجود نداشت اما با اينهمه به مردم عشق مي ورزيد .
سال 1836 درپنجاه وچهارسالگي با بدني بيمار و رنجور پس ازگذشت ده سال به كشورش ايتاليا بازگشت . شايد در آنجا مي توانست مدتي آرامش داشته باشد اما به زودي متوجه شد زندگي در آنجا مشكلتر از هميشه است . سال 1839 در پنجاه و هفت سالگي با تني رنجور و پيري زودرس به شهر مارسي رفت و از آن پس براي فرار از دست كساني كه او را ابليس مي دانستند از شهري به شهر ديگر سفر مي كرد . براي كسب آرامش و سلامت از دست رفته يكسال به شهر نيس رفت اما مثل هميشه نااميد و بيمار تنها رهايي اش را در مرگ جستجو مي كرد . بالاخره بعد از دردها و رنجهاي فراوان به آرامش دست يافت .
در 27 مه سال 1840 در پنجاه و هشت سالگي در شهر نيس در تنگدستي فراوان  مرگ را با آغوش باز پذيرفت .
با مرگ پاگانيني تاريخ ويولن و موسيقي سازي ايتاليا متوقف گرديد و تا به امروز جهان موسيقي، ويولونيستي به مهارت و چيرگي او به خود نديده است .
ملت ايتاليا در مورد اين هنرمند بزرگ كه عمري را در جهت اعتلاي موسيقي و انساني كردن آدميان سپري كرده بود نهايت حق ناسپاسي را به جاي آورد .  بطوريكه حتي پنج سال پس از مرگش از خاك سپاري او در زمين وقفي تقديس شده ممانعت به عمل آورد ، غافل از آنكه حتي خفته او در بستر خاك ، زنده جاويد خواهد ماند ...

به همت: ساناز جولایی
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.