يوهانس برامس در هفتم ماه مه سال 1833 ميلادي در يك خانواده فقير در شهر هامبورگ آلمان متولد گرديد . پدرش يوهان جاكوب برامس در تماشاخانه شهرداري به شغل نوازندگي كنترباس و شيپور مشغول بود و معاشي بي ثبات و متزلزل داشت . جاكوب در كودكي يوهانس به استعداد خارق العاده پسرش پي برد . او ابتدا وظيفه آموزش موسيقي پسرش را در شش سالگي اش بعهده گرفت ولي طولي نكشيد كه معلومات محدود او به انتها رسيد . از آنجايي كه خانواده تهيدست برامس توانايي خريد پيانو را نداشتند يوهانس در هشت سالگي نزد ماركسن ، بهترين پيانيست شهر هامبورگ فرستاده شد تا نواختن اين ساز را از او بياموزد و در اين راه به حدي از خود قابليت نشان داد كه طي مدت يكسال هواداران زيادي پيدا كرد. درده سالگي تئوري موسيقي پيانو را تكميل كرد و ساخت آثار موسيقي را آغاز نمود...



يوهانس در سيزده سالگي زندگي دوگانه اي را مي گذراند : روزها را با تمرين پيانو ، فراگيري تئوري موسيقي و آهنگسازي طي مي كرد و شب ها در كافه هاي نزديك اسكله موسيقي رقص مي نواخت .
يوهانس از نوازندگي امرار معاش مي كرد و قبل از اينكه كار با ارزشي تصنيف كند و به نام خود به چاپ برساند حدود 151 اثر خود را با نام مستعار ژو ماركس انتشار داد و چند قطعه اي را كه كمي بهتر مي دانست با نام مستعار كارل ورث به چاپ رساند . گرفتن درس موسيقي و فراگيري آهنگسازي همراه با تكاليف مدرسه و وظايف شبانه فشار زيادي بر يوهانس خردسال بود .
نخستين سفر برامس براي اجراي كنسرت در بيست سالگي اين اقبال را برايش فراهم آورد كه بتواند با دو تن از برجسته ترين آهنگسازان هم عصر خود يعني روبرت شومان و فرانتس ليست ديدار كند . آشناي او با ليست ثمربخش نبود . يوهانس كه بسيار محافظه كار بود از آنچه در موسيقي ليست به نظرش گزافه گويي و فقدان فرم و هارموني مي آمد وازده شد . اما در عوض روبرت شومان كسي بود كه جريان زندگي هنري و شخصي برامس را شكل بخشيد .
برامس چند لحظه پس از ورود به خانه شومان به نواختن يكي از قطعات خود با پيانو پرداخت . شومان پس از پايان قطعه همسرش كلارا كه نوازنده چيره دست پيانو بود را صدا زد و آن دو ساعت ها با شور و اشتياق به موسيقي برامس گوش سپردند . شومان چنان شيفته او گرديد يك ماه بعد در مقاله اي كه در مجله موسيقي منتشر ساخت يوهانس جوان را با عنوان مسيح موسيقي ستود .
برامس از اين شهرت يكباره هم بسيار به وجد آمده بود و هم بسيار بيمناك بود . او خطاب به شومان چنين نوشت :
" تمجيد آشكار شما از من ، چنان انتظار شنوندگان را بالا مي برد كه نمي دانم چگونه مي توانم آن را برآورده كنم "
.برامس بعد از سي سالگي از احترامي برخوردار گردد كه كمتر آهنگسازي قبل از پيري بدان دست مي يابد .
هنگامي كه برامس آثار تازه اي براي يكي از ناشرين مشتاق تدارك مي ديد ، ناراحتي هاي عصبي شومان بار ديگر ظاهر شد و قصد غرق كردن خود را كرد . شومان را در آسايشگاه رواني بستري كردند و كلارا عهده دار زندگي هفت فرزند خود شد .
 برامس براي كمك به كلارا آمد و هنگامي كه كلارا براي كسب درآمد به سفر و اجراي كنسرت مي پرداخت ، يوهانس به مراقبت از كودكان كلارا و شومان مشغول مي شد .
برامس كه دو سال را اينگونه در خانه شومان سپري كرده بود بيشتر به كلارا كه چهارده سال مسن تر از او بود علاقه مند مي شد .
كشاكش روحي برامس ميان وفاداري به روبرت و شيفتگي نسبت به كلارا مي تواند سبب خلق آثار طوفاني او در اين دوران بوده باشد .
پس از مرگ شومان ازدواج يوهانس و كلارا امكان پذير بود اما اين دو هيچكاه با يكديگر ازدواج نكردند . از آ‹جا كه بسياري از نامه هايشان را از ميان برده اند هيچگاه نخواهيم دانست كه ميان آنها چه گذشته است .
چند ماه پس از مرگ شومان ، هريك از آنها به راه زندگي خود رفت اما تا پايان عمر دوستاني صميمي ماندند . يوهانس هرگز ازدواح نكرد و يكسال پس از مرگ كلارا ، او نيز چشم از جهان فرو بست .
 براي يوهانس چنان كه هميشه مي گفته است ، كلارا شومان " زيباترين تجربه زندگي " بود .
برامس با تمام وجود خواستار رهبري اركستر فيلارمونيك هامبورگ ، شهر زادگاهش بود . هنگامي كه در سال 1862 ( بيست و نه سالگي ) اين شغل به او واگذار نشد نااميدي شديدي او را در هم شكست و در نامه اي به كلارا نوشته است :
" اين موضوع براي من بيش از آنچه بتواني تصور كني غم انگيز بود و شايد غم انگيز تر از آنچه بتواني درك كني !! "
او هامبورگ را به قصد اقامت در وين كه سي و پنج سال باقي عمرش را در آن گذراند ، ترك كرد .
در وين سالها به رهبري گروه موسيقي ويني پرداخت و بسياري از شاهكارهاي فراموش شده باخ و موتسارت را به مردم شناساند .
برامس مقهور بتهوون بود . به يكي از دوستانش گفته است : " هيچ نمي تواني درك كني امثال ما وقتي طنين گام هاي غولي مانند بتهوون را پشت سر خود مي شنود چه احساسي دارند "
دكتراي افتخاري كه در سال 1879 ( در چهل و شش سالگي ) از دانشگاه برسلو به او داده شد و او را سرآمد استادان عصر خوانده بود ، نيش قلم كينه توزانه ريچارد واگنر را برانگيخت كه به تمسخر نوشت :
" آهنگ بسازيد ، حتا بدون كوچك ترين ايده اي بسازيد !! "
برامس همواره ساده و صرفه جويانه زندگي مي كرد . او در پس نقابي از تند زباني و گستاخي ، سرشتي خجول و حساس را پنهان مي كرد . پس از ترك يك مهماني گفته بود :
" اگر كسي اينجا بود كه به او توهين نكردم ، عذر مي خواهم !!!! "
با اين همه ، همين خرس بدخلق مي توانست نسبت به موسيقي دانان جوان و بااستعداد بسيار خيرخواه نيز باشد . يكي از آهنگسازان درباره او چنين نوشت : " چنان مقهور مهرباني او شده ام كه جز عشق به او هيچ نمي توانم داشته باشم . چه قلب مهربانو روح بزرگي دارد اين مرد ! "
يوهانس بعد از مرگ كلارا از شدت اندوه بيمار شد و روز به روز بيشتر سلامتي خود را از دست مي داد به طوري كه بعد از آخرين كنسرت خود مدتي بستري شد و تقريبا يكماه  بعد از مرگ كلارا در سوم آوريل 1897 در شصت و چهار سالگي چشم از جهان فرو بست . در زمان مرگ اشك در چشمانش حلقه زده بود . او زندگي را با تمام سختي ها و ناكامي ها دوست مي داشت و نمي خواست به اين زودي آن را از دست بدهد .

به همت: ساناز جولایی
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.