صفحه اصلي > مطالب و مقالات, قصه شب > غزال (قسمت21)

غزال (قسمت21)


16 مهر 1395. نويسنده: fereshteh akhavan

غزال (قسمت21)

 

بین من و بهارک عاطفه ای عجیب برقرار شده بود طوری که شبها در بستر من میخوابید و من در درسهایش کمکش میکردم و او با گرفتن نمرات عالی مرا سربلند میکرد. دختر خونگرم و آرامی بود، خیلی کم صحبت میکرد و بسیار مودب بود آنقدر که گاهی از این شعور و معرفت بی کرانش به حیرت می افتادم. همیشه مرا با احترام خاصی صدا میکرد. رفتار و کرداش طوری بود که من هرگز نتوانستم از او کوچکترین نقطه ضعفی پیدا کنم. منظم و با انضباط دقیق و تیزهوش، سرخی لبانش مانند گلبرگ شقایق بود و چشمان عسلی و درشتش پر از محبت و علاقه. صورت مهتاب گونش مرا بیاد مظلومی و صبوری نغمه می انداخت. برخلاف بهارک، بابک پسری شیطان جسور و بازیگوش بود.مدام در حال ورجه و ورجه بود و یکجا بند نمیشد. همیشه در حال اذیت کردن من و بهارک بود. برای او با آرامش و نوازش توضیح میدادم که کارهایش خیلی بد است و او را تشویق به آرامش میکردم . در چشمانم خیره میشد و سرتاپا به حرفهایم گوش میداد من نیز خوشحال میشدم و با آب و تاب بیشتری حرف میزدم زمانی که پند و موعظه من به پایان میرسید شکلکی در می آورد و فرار میکرد.
واقعا غیرقابل تحمل بود موهای مرا به شدت میکشید. دفتر و کتابهای بهارک را خط می انداخت و پاره میکرد. دیگر از دست کارهایش به ستوه آمده بودم به طوری که میخواستم از آنجا بگریزم و حاضر بودم که شب در خیابان یخ بزنم اما یک ثانیه وجود بابک را تحمل نکنم. سیمین که پسرش را به خوبی میشناخت احساس شرمندگی میکرد. از زحمات من تشکر میکرد و قدردانی مینمود و سعی میکرد به طریقی جبران کند اما بخاطر بهارک و محبت کودکانه او همه چیز را فراموش میکردم.
تا اینکه یک روز سیمین و شوهرش برای انجام کاری یک روزه تهران را به قصد کرج ترک کردند و من ماندم و بهارک و بابک شیطان.اما میدانستم با یک روز دوری از پدر و مادرش به ستوه می آورد و همین کار را نیز کرد.
من و بهارک را دور استخر بزرگ بدنبال خود میچرخاند و اگر می‌ایستادیم به وسیله سوسکهایی که در جعبه کبریت کرده بود ما را میترساند و من و بهارک نیز از قیافه زشت سوسکها میترسیدیم و میدویدیم.
پادرمیانی همدم خانم هم بی فایده بود پیرزن بیچاره هر چه ترفند و کلک بیاد داشت به کار بست اما هیچ کدام فایده ای نداشت مژگان خشک و بی روح او را نگاه کرد و گفت: اگه دست از کارهات برنداری به مادرت میگم.
بابک در جواب مژگان آن زن یخ زده پای او را به شدت لگد کرد و آه از نهادش برخاست و او غرغرکنان به داخل خزید و دیگر از خانه بیرون نیامد.
هر چه التماس و تمنا کردیم بی ثمر بود میگفت شما اسبهای من هستید باید از من پیروی کنید وگرنه...نگاهی به جعبه کبریت میکرد نقطه ضعف و ترس ما را یاد گرفته بود در جعبه را کمی باز میکرد شاخکهای بلند و ترسناک سوسک که بیرون می آمد جیغ من و بهارک به هوا بلند میشد. چاره ای جز اطاعت امر او نداشتیم آنقدر دور استخر چرخیدیم که تنگی نفس گرفتیم. دیگر رمقی برایمان نمانده بود ایستادیم و دلمان را گرفتیم دهان خشک و کف کرده مان احتیاج زیادی به اب داشت من و بهارک به سمت شیر آب هجوم آوردیم و تا توانستیم آب خوردیم طوری که احساس دل درد کردیم.
بابک که این حرکات ما را زیر نظر داشت گفت:خب اسبهای بازیگوش من آب‌تان را که خوردید.حالا برگردید و حرکت کنید.
بی رمق و بی اختیار خودم را روی زمین ولو کردم با تهدید گفتم: بخدا بابک یک آشی برایت بپزم که حظ کنی حیف که اون موجودات کثیف رو تو دست داری و تمام زورت به اونا بستگی داره وگرنه بلایی به سرت می آوردم که مرغان آسمون به حالت زار زار گریه کنن.
با این حرفهای من عصبی در جعبه را باز کرد و سوسک را بطرف من پرتاب کرد سوسک روی لباسم افتاد جیغ زنان بالا و پایین میرفتم و لباسهایم را تکان میدادم با فریادهای من مژگان و همدم هراسان بیرون آمدند و بطرفم دویدند.هنگامی که از بهارک موضوع را شنیدند خنده را سر دادند.
من گریه کنان بالا و پایین میپریدم.در صوتی که سوسک از من وحشت کرده بود و مدتی بود از صدای فریادهای من در جای دیگر مخفی شده بود.
بابک که از داد و فریاد من سرش را گرفته بود فریاد زد:سوسک نبود شوخی کردم بخدا سوسک نبود.
با این دروغ میخواست من آرام بگیرم. با شنیدن این حرف مثل برق گرفته ها بدون حرکت ایستادم بهت زده با چشمانی گریان او را نگریستم. عصبی دندانهایم را رویهم فشردم دستهایم را باز کردم و بطرف او چنگهایم را تیز کردم. با چشمانی از حدقه بیرون امده به سمت او رفتم. او که عصبانیت من را به این شدت دید پا به فرار گذاشت و داخل خانه رفت.
همدم و مژگان دست به دل گرفته بودند و میخندیدند. طوری که اشک در چشمانشان حلقه بسته بود با تعجب مژگان را نگاه کردم حیرت زده به او خیره شدم باورم نمیشد این صدای قهقهه از آن او باشد.مژگان سرد و خشن حالا به موجودی شوخ و خندان تبدیل شده بود.به قول سیمین باید به درون انسانها نفوذ پیدا کرد.تصمیم خود را قطعی ساختم صبر کردم خانم و آقا از مسافرت بیایند چمدان خود را بستم منتظر ماندم. 
بهارک که مرا در حال جمع کردن وسایل دیده بود دستی روی موهایم کشید و گفت:از دست بابک میخوای بری یا از دست من؟
نگاهی محبت آمیز به او کردم او را بسوی خود کشیدم. دستهای کوچک و تپلش را در دست گرفتم و گفتم:
نه عزیزم من تو رو به اندازه جونم دوست دارم تو برای من عزیز هستی مگه میشه من از دست تو دلگیر شم؟ تو دختر خوب و با ادبی هستی کی گفته من از دست تو ناراحت هستم؟
با بغض گفت: پس چرا میخوای از پیش ما بری؟
سری تکان داد و دستش را روی صورتم گذاشت و ادامه داد: بخاطر بابک؟ اون خیلی بده پسر خوبی نیست من اون رو دوست ندارم.
دست نوازشی بر سرش کشیدم و گفتم: نه ... نه عزیزم اون برادر توئه تازه پسر خیلی خوبیه فقط کمی شیطونه کمی که نه زیاد ... حالا هم برو کتابت رو بیار تا برات دیکته بگم.
بابک از ترس من خودش را در اتاقش مخفی ساخته بود و در را قفل کرده بود حتی برای ناهار و شام هم بیرون نیامد. برای اینکه مطمئن شوم حالش خوب است گاهی سربسرش میگذاشتم صدای فریادهای او مرا امیدوار میساخت که حالش بهتر از من است و ناراحتی ندارد. جای نگرانی نبود به بستر خزیدم بهارک را نگریستم که چگونه آرام و معصوم به خواب رفته من نیز چشمهایم را رویهم گذاشتم و خوابم برد.
فردا بعدازظهر به اتاق سیمین رفتم از او خواستم که پرستاری کودکانش را به کس دیگری محول کند با قیافه عصبی و خجالت زده ای رو به من کرد دستهایم را در دست گرفت و گفت: 
میدونم ... میدونم اینجا به تو خیلی سخت میگذره و بابک اذیت میکنه به خدا قسم منم از کارهای اون به تنگ اومدم چه میشه کرد نمیشه سر عقل بیاریش .باید اونو پیش پزشک روانشناس ببرم تا معالجه اش کنه.
لحظه ای مکث کرد و بعد با التماس گفت: تو بهترین پرستاری هستی که من در این چند سال داشتم. تو رو به خدا از اینجا نرو قول میدم حقوقت رو دو برابر کنم و جبران میکنم.
لبخندی زدم و گفتم: میدونید ... بابک پسر خیلی شیطونیه مهار کردن اون کار یه پرستار مرده. باید با اون جدی برخورد کرد متاسفانه من نمیتونم با اون خشن و سرد برخورد کنم دلم نمیخواد از اینجا برم اما ناچارم دیگه نمیتونم.
اصرار سیمین بی ثمر بود. هوشنگ خان نیز اصرار ورزید اما من تصمیم خود را گرفته بودم لباس پوشیدم و خم شدم چمدان و وسایلم را برداشتم ضربه ای به در خورد بی تفاوت گفتم:
بفرمایید .سرم را بلند کردم و از دیدن او متعجب شدم. بابک این پا و آن پا میکرد و با انگشتان دستش خود را سرگرم ساخته بود سر به زیر گفت: غزال، خاله غزال نرو ... قول میدم پسر خوبی باشم دیگه اذیت نمیکنم به جان مامان به حرفات گوش میدم.
سرش را بلند کرد چشمان اشک آلودش را به من دوخت و با بغض گفت: بخدا دیگه سوسک نمیگیرم.
بی اختیار زد زیر گریه و با پشت دستش چشمهایش را مالید صدای گریه اش قلبم را آزار میداد بسوی او قدم برداشتم و دستهایش را از روی چشمهایش کنار زدم با دستمال صورتش را پاک کردم و گفتم:
یادت باشه قول دادی نباید زیر قولت بزنی.
با شنیدن این حرف گریه اش قطع شد و بالا پرید و خودش را در آغوش من رها کرد.حس کردم با اینهمه آزار و اذیتش او را به اندازه بهارک دوست دارم.
از رفتن صرف نظر کردم سیمین و شوهرش و افراد دیگر که در ان خانه کار میکردند خوشحال شدند حتی مژگان با روی گشاده مرا بغل کرد و با همان لباس فرم همیشه تمیزش خانه را مثل دسته گل تمیز نگه میداشت.از اینهمه صمیمت و محبت به خود میبالیدم و احساس غرور میکردم.بالاخره آدمهایی را یافتم که قلب و دلشان مالامال از عشق و محبت و دوست داشتن بود و حاضر نبودم آن را به هر قیمتی از دست بدهم.سیمین هر روز صبح زود سرکار میرفت. بعدازظهر دیروقت بخانه می آمد خسته و کوفته دیگر رمقی برایش نمیماند.من سعی میکردم با یک لیوان شربت یا چای کمی از خستگی او را بکاهم.
آقا شهرام نیز مهندس معماری بود.هر از چندگاهی چند روزی را بخاطر بناهای تاریخی به شهرهایی چون اصفهان، یزد و کرمانشاه میرفت و سیمین و بچه ها را تنها میگذاشت. 
او میگفت: از اینکه تو اینجا هستی خیالم راحته و با آرامش بیشتری به کارم میپردازم.
بابک تا حدودی دست از شیطنتهای گذشته برداشته بود. اما برق بازیگوشی در عمق چشمهایش میدرخشید. سعی میکرد تا دل مرا بدست آورد و کارهای بد گذشته را جبران نماید با این سن کم از عقل و شعور کافی برخوردار بود. اما گاهی انگلکی به بهارک میزد و کفر او را در می آورد.
روزها پشت هم سپری میشد، شب عید بود و من این اولین عیدی بود که بدون دلهره و ترس بر سر سفره هفت سین مینشستم. اولین سالی بود که زرق و برق آن وجودم را لبریز از شادی و نشاط میکرد. صدای تیک تاک ساعت صدای قرآن خواندن هوشنگ خان ترکیدن حباب روی آب ماهی دیدن شمع گل سمنو سنجد سماق... کتاب مقدس قرآن سبزه شیرینی شکلات و اجیل... مرا به وجد می آورد.چقدر فرارسیدن عید زیبا و دوست داشتنی بود. چقدر سفره هفت سین پر برکت و با معنا بود. به یاد پهن کردن سفره های عید مادر می افتادم. با چه شور و شوقی و سلیقه ای درون سفره را میچید. چطور روسری گلدارش را جلوی آینه مرتب میکرد... خواندن قرآن آقا شهرام مرا به یاد پدر انداخت که عیدی ما را برای برکت زیاد در لای قرآن میگذاشت. آهی کشیدم. سیمین سرش را بلند کرد با اشاره پرسید: چی شده؟
لبخندی زدم و گفتم: هیچی.
با مهربانی خودش را به من نزدیک ساخت و گفت: هر حاجتی داری سر سفره با خدا در میان بذار حتما حاجتت برآورده میشه.
با شنیدن این حرف چشمهایم را بستم و در دل گفتم: خدایا از تو هیچی نمیخواهم جز اینکه نغمه را به من برگردانی و او را برای یکبار هم که شده به من نشان دهی. بعد هم خواسته دیگری که دارم این است که مرا از این بدبختی و آوارگی نجات دهی...آمین گفتم اما ناگهان به یاد چیز دیگری افتادم و چشم بسته ادامه دادم: خدایا ببخشید یک خواسته گفتم اما شد سه تا سومی اینکه پدرم هر کجا هست تو نگهدار او باش چشمهایم را باز کردم.
با نگاه سیمین روبرو شدم.به من خیره شده بود با شیطنت گفت: چی میخواستی از خدا هان؟ بمن بگو.
آرام بطوری که مزاحم قرآن خواندن آقا شهرام نباشم گفتم: هیچی.
خنده کنان نگاه کرد و گفت: از خدا نخواستی یه شوهر خوب و سربراه نصیبت کنه؟
خندید ... از شوخی او خندیدم که با صدای شلیک توپ سال تحویل شد.
سیمین مرا در آغوش گرفت و سال جدید را تبریک گفت از من خواست به شهرستان بروم و پدر و مادرم را در این سال جدید ببینم نمیدانستم در مقابل خواسته او چه جوابی بگویم و چه کنم به ناچار تشکر نمودم و قرار شد یک هفته به اصفهان بروم و پدر و مادرم را ملاقات کنم. با پری مشورت نمودم او از تصمیم من خوشحال شد و آرزوی موفقیت کرد. همدم قرار بود با شوهرش به مشهد و پابوس امام رضا برود. ناگهان من نیز تصمیم گرفتم از این فرصت استفاده کنم و به زیارت آقا بروم.
صبح روز بعد آقا شهرام مرا به ترمینال رساند سوار اتوبوس کرد و رفت. قبل از رفتن سیمین خواست به او تلفن بزنم و رسیدنم را اعلام کنم تا او خیالش راحت شود به او قول دادم.
قبل از حرکت اتوبوس به بهانه جا گذاشتن ساک بیرون پریدم و خود را به اتوبوسهای مشهد رساندم سوار شدم و اتوبوس جاده را به مقصد مشهد طی کرد. تنهایی میترسیدم اما از امام رضا دست یاری و کمک طلبیدم.
زمانی که به ترمینال رسیدم مسافرها یکی پس از دیگری پیاده شده بودند. درمانده اطراف را نگریستم حال در این شهر غریب چه میکردم؟ نه جایی را بلد بودم نه هتلی را که در آن اقامت کنم. این را بخوبی میدانستم که به دختری تنها و بی پناه اتاق اجاره نخواهند داد.پس اتوموبیلی کرایه کردم مرد در آینه نگاهم کرد و گفت: کجا؟
گفتم: لطفا منو به حرم مطهر امام رضا برسونید.
مرد اطاعت کرد بدون پرسیدن سوالی به راه افتاد. مشهد را شهری بزرگ و نسبتا تمیز دیدم با مردمانی از هر قشر در لباسهای مختلف.
از دور گنبد بارگاه امام ظاهر گشت. با دیدن گنبد طلا و نورانی آن امام بی اخیتار اشک از چشمهایم جاری گشت. از شیشه پنجره به آن خیره شدم. در دل سلام دادم. بغض گلویم را فشرد بدون خجالت از وجود مرد میگریستم. زیرا آنقدر حرفها با امام داشتم که روی هم کوه بزرگی را تشکیل میداد. مرد که حالت مرا دید گفت: خانم میخوای حرم رو دور بزنم؟
گریان سرم را به علامت بله تکان دادم. مرد لبخند تلخی زد و حرم را چند بار دور زد. محو تماشای بزرگی و عظمت آقا بودم چهره مرد گرفته و ناراحت بود هر از گاهی آهی میکشید. بینی ام را بالا کشیدم.مرد جلوی در ورودی حرم از حرکت ایستاد برگشت و نگاه غم بارش را به من دوخت.ترکیب صورتش او را 35 ساله نشان میداد گفت: خانم تنها اومدید؟غریبید؟
اشکم را پاک ساختم و گفتم: بله آقا.
گفت: مواظب باشید اینجا به چشم خودتون هم نباید اعتماد کنید این رو برادرانه به شما میگم. از امام رضای بخواید شما رو سالم به مقصد برسونه.
از همدردی او سپاسگزاری کردم و پیاده شدم.کیف پولم را باز نمودم مرد لبخندی زد و گفت: مشهدی ها مهمان نوازند بفرمایید مهمان آقا هستید.
صمیمت و یکرنگی در نگاهش موج میزد.از او قدردانی کردم چمدانم را که وزنش برایم سنگین بود به دست گرفتم و راهی در ورودی حرم شدم. با دیدن ورودی آقایان سمت چپ ورودی خانمها سمت راست به سمت راست حرکت کردم.
چادر برزنت سبز رنگ و ضخیم را کنار زدم.از دیدن سه چهار زن که حجاب کاملی داشتند و بروی سینه برچسب انتظامات زده بودند حیرت کردم. یکی از زنان لبخندی برویم زد.از لبخند او جان گرفتم جلو رفتم و سلام کردم.زن جواب سلامم را به گرمی داد اخم مصنوعی کرد و گفت:
بدون چادر نمیتونی داخل بشی عزیزم .غمزده نگاهش کردم و گفتم: چرا؟مگه حجاب من موردی داره؟
زن لبخندی زد و گفت: نه عزیزم اما آقا آنقدر بزرگ و بلند نظره که با چادر بیشتر زائرش رو قبول میکنه.
سرم را به نشانه باشه تکان دادم و چون از قبل فکر این را کرده بودم سریع در چمدانم را باز کردم. چادر رنگی و سفید همدم خانم را که پنهانی برداشته بودم در آوردم و سرم کردم. متعجب زنان را نگریستم که تمام حرکات مرا زیر نظر دارند. به زور لبخندی زدم آنگه چادرم را مرتب کردم.زن به من نزدیک شد آنگاه دستهایش را از هم گشود جلو امد و شروع به بازدید من کرد متعجب او را نگاه کردم زن سری تکان داد و مرا که بهت زده به او خیره شده بودم نگاه کرد و با مهربانی گفت: ما وظیفه داریم اینکارو انجام بدیم.
زن نگاهی به چمدان من کرد و گفت: اجازه ندارید اینها رو ببرید تو.
متعجب گفتم: چرا؟
گفت: خب اجازه ندارید.
گفتم: اما این وسایل منه من از راه دوری اومدم.
زن گفت: بله از لهجه تون معلومه.میتونید چمدونتون رو به امانتداری بدید. اونا شما رو راهنمایی میکنن.
با اشاره زن دختری جوان و زیبایی بلند شد و به راه افتاد من نیز بدنبال او قدم برداشتم آنطرفتر سمت چپ اتاقی بود که بالای ان نوشته شده بود امانت خانه ...دختر جوان لبخندی زد و گفت: چمدونت رو به این آقا بدید. اون به شما رسید میده وقتی زیارت کردی رسید رو میدی و چمدون رو پس میگیری. در ضمن مواظب اون کاغذ باشی چون بدون اون چمدونی در کار نیست.
گفتم: چرا؟
گفت: چون روزی هزار تا چمدون اینجا تحویل میشه و هر کسی که بدون رسید طلب وسایل کنه ممکنه اشتباهی رخ بده و چمدونها عوض بشه.
از اون تشکر کردم و به سمت اتاق حرکت کردم.سلام و خسته نباشید گفتم و به سختی چمدان را بلند کردم از پنجره به مرد دادم. بخاطر بزرگی چمدان و کوچکی پنجره مرد به سختی چمدان را داخل کشید.بعد چیزی نوشت و به من داد.رسید را در جیبم گذاشتم و به سمت حرم حرکت کردم بدون چمدان چه راحت و سبک قدم برمیداشتم. راه را از پیرمردی سوال کردم او گفت: منم زیارت میرم دنبال من بیا.
هنگامی که پا به درون صحن گذاشتم سر از پا نمیشناختم. زنان و مردان پیر و جوان دل شکسته سعی میکردند تا ضریح امام را بگیرند. اما با فشار جمعیت به عقب رانده میشدند و نگاه حسرت بارشان را به ضریح میدوختند.چقدر شلوغ و پر سر و صدا بود دستهای حاجتمند گریه و ناله های دردمند از هر گوشه شنیده میشد.از این صحنه ها به هق هق افتادم.نوزادی هفت هشت ماهه روی دست به جلو رانده میشد کسی که جلوتر از همه بود و میله ضریح را در دست داشت، نوزاد را به ضریح نزدیک ساخت نوزاد که از ازدحام و سر و صدای جمعیت گریه میکرد به محض رسیدن به ضریح آرام شد. او حس کرده بود که به زیارت امام آمده است.شاید او نیز با همه کوچکی اش حاجت و خواسته ای داشت.دوباره به عقب رانده شد و باز صدای گریه اش برخاست.چند کبوتر سفید پرزنان روی ضریح نشستند و از نظرها پنهان شدند.
آهی کشیدم و گفتم:خدایا چطوری برم جلو زیارت کنم تو این شلوغی دست و پا خفه میشم.
گوشه ای اختیار کردم و نشستم.زانوی غم به بغل گرفتم. دختری با اندام لاغر کنارم نشسته بود و قرآن میخواند. نگاهش را از قرآن برداشت و به من کرد دوباره مشغول خواندن شد سرم را به دیوار تکیه دادم چشمهایم را بستم و در دل به خدا شکایت کردم و گفتم: خدایا خدایا مگه من چه کردم که حتی از پابوسی و زیارت امام محرومم میسازی.چه گناهی کردم مرتکب چه خطایی شدم دست به هر کاری زدم اما عفت و پاکدامنی خود را محفوظ داشتم. میدانم دروغ زیاد گفتم دزدی کردم اما خودت بهتر میدانی که ناچار بودم. پروردگارا از آرزوهایی که کردم هیچکدام را برآورده نساز فقط بگذار به زیارت امام رضا بروم بگذار با او درد دل کنم دلم خیلی گرفته از آدمها ..از زمانه... اجازه بده بروم. خدایا به درگاهت توبه میکنم که هرگز کارهای گذشته را تکرار ننمایم.قول میدم.
بی اختیار دستم را روی قلبم گذاشتم و با چشمانی بسته اشک میریختم زیرا هر کس به اینجا آمده بود بدون احساس شرم و خجالت با خدای خود درددل میکرد.
ناگهان با فریاد و جیغ چشم گشودم بهت زده به سمت صدا خیره شدم اما به خاطر ازدحام جمعیت متوجه نشدم. دختر لبخندی زد قرآن را بست و بوسید رو به من کرد و گفت: یه نفر شفا پیدا کرده امام رضا شفاش داده.
لبخندی روی لبانم نشست سرجایم نشستم و گفتم: خوش به سعادتش کاش میدیدمش.
دختر سری تکان داد و گفت: نمیشه جمعیت رو ببین که بر سرش ریختن و لباسهایش رو پاره پاره میکنن و بخاطر تبرک نگه میدارن زیر فشار مشت و لگدها از بین میری.
گفتم: خوش بحالش که حاجتش برآورده شد.
ناگهان زنی بطرف چند خانم که کنار ما نشسته بودند آمد همگی عرب بودند زن به عربی چیزی گفت و دیگران خوشحال شدند و خندیدند.دختر رو به من کرد و گفت:داماد بوده ناگهان بیناییش رو بر اثر تصادف از دست میده.
اشاره ای به زن عرب کرد و گفت: اون میگه چند روز دخیل شده بوده که ناگهان از جایش بلند میشه با همون لباس دامادی که بر تن داشته امام رضا رو صدا میزنه و به درون میاد جمعیت رو هل میده و خودش رو به ضریح میرسونه.
نگاه حسرت باری از دور به ضریح کردم گریه ام گرفت دختر گفت: غریبی نه؟
گفتم: آره.
گفت: نمیتونی زیارت کنی؟
گفتم: نه نمیتونم.
گفت: اینو از نگات خوندم نگران نباش امام رضا هم غریبه.
آهی کشید و بلند شد و به زبان عربی به آن چند زن چیزی گفت تازه متوجه شدم او هم عرب است.رو به من کرد خم شد و دستم را گرفت و مرا نیز بلند کرد متعجب به او خیره شدم او گفت: بیا با هم بریم زیارت من کمکت میکنم. البته خود امام رضا هم کمک میکنه.نگران نباش و اشکهات رو پاک کن.
ادامه دارد...

بازگشت