صفحه اصلي > مطالب و مقالات, قصه شب > غزال (قسمت24)

غزال (قسمت24)


9 آبان 1395. نويسنده: fereshteh akhavan
غزال (قسمت24)

بلند شد و قاب عکس را در دست گرفت و به سمت من آمد. مرجان شباهت زیادی به عکس داشت.همان چشمها همان دهان و ترکیب صورت و نگاه گرم و محبت بارش. حس کردم الان است که بغضش بترکد.. وقتی او را اینگونه دیدم تصمیم گرفتم همه جریان زندگی ام را برای او تعریف کنم... بنابراین بدون هیچ ترسی و شرمی تمام ماجرا را گفتم همه را در آخر هم گفتم: شما یه روز از عمل خودتون پشیمون میشید و روزی به حرفها و افکارت میخندی.
به آغوش من پناه آورد و گفت: بمیرم که چقدر سختی کشیدی دیگه هم از این حرفها نزن. خوشحالم که منو همراز دونستی و ماجرای زندگیت رو گفتی حالا علاقه ام بهت بیشتر شد.از تو میخوام تا ابد دوست هم بمونیم در شادی و گرفتاری.
باورم نمیشد خدای من این دیگر چه آدمی است.اگر من این حرفها را به کس دیگری میزدم مرا با لگد بیرون می انداخت اما این دختر مطمئنا او یک فرشته بود نه آدم فرشته ای که برای نجات من از طرف خدا آمده ولی میترسیدم که مثل گذشته رویاهام سراب شود و باز دست غم و غصه گلویم را بفشارد و برگردم بر سر همان پله اول.
چیزی را از قلم نینداختم مردن مادر، رفتار بد پدر، جدایی از نغمه، اسیر شدن و سرگردانی در خیابانها مهربانی بیش از حد سیمین حتی شیطنت و بازیگوشی بابک و خوش زبانی بهارک را برای او گفتم. در مدتی که صحبت میکردم قطرات اشک به آرامی از گونه او جاری میشد. من انقدر گریه کرده بودم که وقتی سرگذشتم را بیان میکردم حتی یک قطره اشک هم نمیریختم. وقتی به ساعت اتاق مرجان نگاه کردم ساعت 5 صبح بود و چشمان درشت و قهوه ای مرجان خسته و قرمز شده بود.مات و مبهوت او را نگریستم.از آدمهای پولدار میترسیدم زیرا بیرحم و سنگدل بودند اما برخلاف آنها مرجان و پدرش خونگرم و با محبت بودند. او اولین کسی بود که برای من گریست. وقتی ماجرای کیف زنی آن مرد جوان را گفتم در میان گریه خندید و گفت: دست و پا چلفتی!ولی خودمونیم غزال واقعا برادر سیمین بود؟ اشتباه نکردی؟
با سر تایید کردم.مرجان پشت سر هم خمیازه میکشدی و اشک در چشمانش جمع میشد.روی پای من زد و گفت:
خب خانم خوشگله باید کمی استراحت کنیم فردا آخر هفته است و سرمون به شدت شلوغ میشه.
بالش را از روی تخت برداشت و روی زمین پرتاب کرد و بعد از آن پتو را پهن کرد و روی زمین دراز کشید و با سر به من فهماند که منهم در کنار او بخوابم. برای اولین بار بود که اینهمه لطف و مهربانی را میدیدم. بالش او بوی او را میداد و من بدون هیچ حرفی صورتم را در میان بالش فرو بردم. اما خوابم نمی آمد و در افکار خودم غرق بودم که دستی دور گردنم حلقه شد ترسیدم... چشمانم را سریع باز کردم.خدای من مرجان بود.. لبخندی زدم در خواب چقدر معصوم بود.
صبح پدر مرجان با ماشین ما را تا مغازه رساند و با رویی خوش خداحافظی کرد. او تاجر بود و مدام در حال سفر.به قول خود مرجان نصف لباسها خارجی بود و پدرش از خارج می آورد و برای سرگرمی مرجان این فروشگاه را دایر کرده بود. مرجان لباس زیبایی را به من داد ولی فورا پس گرفت. ابروهایش را بالا انداخت مثل اینکه در حال فکر کردن بود گفت:
نه این فایده ای نداره رنگش تیره است.
لباسها را اینطرف و آنطرف میکرد و میگفت: این هم لاغر نشونت میده نه این... این هم مدلش خوب نیست...
بالاخره بعد از وسواس فراوان لباس زیبا و خیره کننده ای به رنگ قرمز روشن با گلهای سفید بیرون کشید. کمی عقب گرفت و یک نگاه به آن و یک نگاه به من کرد داشتم دیوانه میشدم اعصابم خرد شده بود.بالاخره به سمت من آمد و گفت: بگیر پرو بپوش ببینم.
با چشمان باز و متعجب به او خیره شدم.لجش در آمد و گفت: د برو دوباره ماست شدی؟ برو بپوش دیگه الان سر و کله مشتریا پیدا میشه بجنب.
گفتم: مرجان چیکار میکنی؟ من پول ندارم بعد هم این خیلی قشنگه نمیتونم مرجان دیوونه نشو دست از سرم بردار لباس خودم خوبه.
مرجان با خشم گفت: من با تو سازم نمیشه.. با زبان خوش هم سر عقل نمیای نه؟
گوشم را گرفت و مرا به انتهای فروشگاه کشاند.دردم گرفت گفتم: مرجان دردم میاد نکن.
گفت: خب چه بهتر...
و مرا به درون یک اتاقک کوچک و چوبی هل داد و شروع به در آوردن لباسهایم کرد. مانع شدم و گفتم: خیلی خب میپوشم تو برو بیرون.
صورتم داغ شد چیزی نمانده بود مرا لخت کند خنده ای کرد و گفت: خجالت کشیدی؟
گفتم: تو اینطوری فکر کن.
دستی به شانه ام زد و مرا با خنده ترک کرد. هوای درون سینه ام را بیرون دادم وای خدا من این دیگه کیه؟ یک دنده و لجباز.
لباس خودم را در آوردم و آن لباس را پوشیدم.از خوشحالی نمیدانستم چکار کنم اما بخاطر شرم و حیا طوری رفتار کردم که مرجان فکر نکند از خدایم بوده کمی درون اتاق ایستادم و با دستپاچگی لباس را از این طرف به آن طرف چرخاندم و آستین و یقه اش را اشتباهی میگرفتم. صورتم سرخ شده بود کمی تامل کردم که رنگ صورتم بازگردد. بعد در را باز کردم و مرجان را منتظر دیدم برگشت و تا مرا دید از خنده روده بر شد با دست دلش را گرفت. سر در نمی آوردم که چرا میخندد با عصبانیت سرش فریاد زدم: مگه چیز مسخره ای دیدی که اینطور پر و بال میزنی؟
نمیتوانست صحبت کند با دست به لباس اشاره کرد.سرتاپایم را نگاه کردم چیز خنده داری نبود برگشتم و خود را در آینه نظاره کردم. وای خدای من لباس را برعکس پوشیده بودم! خودم هم خنده ام گرفت مرجان به من نزدیک شد و نگاهی به من انداخت.اخمی کردم او باز زد زیر خنده و منهم همراهیش کردم طوری که اگر کسی به داخل می آمد وحشت میکرد و پا به فرار میگذاشت. با کمک مرجان لباس پوشیدم و در آینه نگریستم.چند قدم عقب رفتم نه این من نیستم.از قیافه خودم تعجب کردم باورم نمیشد عکسی که در آینه افتاده من باشم. وای خدای من چقدر تغییر کرده بودم.از این رو به آن رو شده بودم.مثل مرجان زیبا.نگاهی به مرجان انداختم او با مهربانی مرا مینگریست و دستهایش را بهم زد و گفت:
ولی غزال نمیدونی چقدر جذاب شدی.
مرا با نگاهش برانداز کرد سرش را تکان داد و چشمانش را بست.مژه هایش بلندش روی هم افتاد و مرا در آغوش کشید.جلوی اشکم را نتوانستم بگیرم پلکهایش را باز کرد و گفت:
قول بده برای همیشه پیش من میمونی و ترکم نمیکنی مثل یه خواهر قول بده.
دست روی قلبم گذاشتم و پشت سر هم تکرار کردم: قول میدم قول میدم که کنیزت...
با دست جلوی دهانم را گرفت و گفت: ساکت باش خواهر من.
با این حرف شدت گریه ام بیشتر شد مرجان با اخمی مصنوعی گفت: اِ پس چرا گریه میکنی؟ نمیشه به تو گفت بالای چشمت ابروئه.
بعد ناگهان فریاد زد: وای موش موش.
منکه از موش خیلی میترسیدم با وحشت تمام به بالا پریدم.پایین لباس را بالا گرفتم و به این طرف و آن طرف میدویدم و جیغ میزدم.مرجان روی زمین ولو شد و قاه قاه میخندید.تازه متوجه شدم دروغ گفته است و با این شوخی میخواست که من گریه را فراموش کنم. دندانهایم را روی هم فشردم و انگشتان دستم را از هم باز کردم.. صدایی از خود در آوردم و به سمت او حمله ور شدم که با صدای مردی برجا میخکوب شدم. مرجان سریع خودش را مرتب کرد و با دست چروک لباسهایش را صاف کرد و به سمت مرد حرکت کرد و آرام گفت:
زود باش الان سرمون شلوغ میشه.
جلوی آینه به چپ و راست میچرخیدم و قیافه ام را برانداز میکردم.دستی لای موهای بلند و مشکی براقم کشیدم آنها را مانند یک آبشار روی شانه ام ریختم و خدا را حمد و سپاس گفتم بخاطر این همه لطفی که به من اعطا کرده است.بخاطر دوست یا بهتر بگویم خواهری مثل مرجان که او را سر راه من قرار داد تا از فساد و تباهی نجات یابم.اگر مرجان نبود من هم بی شک از راه بد و فسار امرار معاش میکردم زیرا به خود قبولانده بودم که من به دنیا آمده ام برای بدختی و هرگز نمیتوانم یک زندگی خوب را پیش رو داشته باشم. اما حالا از فکر کردن به آن نفرت داشتم. بخود نهیب زدم که من چه بنده ناشکری هستم که لطف و بزرگی خدا را فراموش کرده بودم.لبخندی بر لب نشاندم و به سمت مرجان حرکت کردم. دو سه تا زن مشغول دادن سفارش بودند چشمشان که بمن افتاد برای لحظه ای به من خیره شدند. این نگاه و برخورد از دیدن مرجان پنهان نماند. با مهربانی دست مرا گرفت و لبخندی پرمهر به رویم پاشید.
گاهی اوقات مرجان در نظافت فروشگاه مرا یاری میکرد و گاهی من به یاری او میشتافتم.به طوری که یک روح بودیم در دو بدن با کمک مرجان اتاقی را که در طبقه بالای فروشگاه خالی بود و بدون مصرف مانده بود در اختیار گرفتم. 
زیرا نمیتوانستم مزاحم آنها باشم . پدرش پیشنهاد من را با روی گشاده قبول کرد و خودش در یک روز پنج شنبه اتاق را تمیز نمود و وسایلی را که خودش سفارش داده بود در آن چید. نمیدانستم چگونه و با چه زبانی از او تشکر کنم.وقتی کلید را به من داد گفت:
غزال جان دختر من از تو ممنون و سپاسگزارم که در روحیه مرجان تاثیر مثبت گذاشتی و اونو از فکر و خیال و غصه نجات دادی.
از شرم سرم را پایین انداختم و گفتم: این من هستم که باید از شما بخاطر این همه لطف و مهربونی تشکر کنم نه شما.
گفت:این حرف رو نزن حالا من خیال میکنم دو تا دختر دارم.
سرگرم گفتگو بودیم که مرجان وارد شد با یک دسته گل زیبا و یک جعبه شیرینی پدرش خود رادر این شادی سهیم نمود و تا پاسی از شب را در کنار هم بخوبی گذراندیم.مرجان پیش من ماند و پدرش خداحافظی کرد و رفت.ما نیز از صبح حرف میزدیم.چشمهایم را به سختی باز نگه داشتم.خوشبختانه فردا جمعه بود و تعطیل.غلتی زدم و به مرجان گفتم: آه تو چقدر حرف میزنی سرم درد گرفت.
مرجان خشکش زد از قیافه او خنده ام گرفت و شروع به اذیت و آزارش کردم دوست نداشتم برای یک ثانیه هم که شده به فکر گذشته بیفتم.پلکهایم بدجوری سنگین شده بود و آرام روی هم افتاد.
هر چه از خوبی و مهربانی این پدر و دختر بگویم کم گفته ام. آنقدر به من محبت میکردند که من به گریه می افتادم. آقای بهرامی هر چه میخرید دو تا میخرید بین من و مرجان فرقی نمیگذاشت اما نامادریش او را اذیت میکرد. مرجان هم دل نازک بود با دو چشم همیشه گریان کم صبر و حوصله بود و با کوچکترین حرف از نامادری اش باران راه می انداخت. بنظر من او زنی بدی نبود اما کمی از مرجان زیادی توقع داشت.
مرجان خواستگاران زیادی داشت اما روی هر کدام یک عیبی میگذاشت. پدرش هم زیاد به او اصرار نمیکرد. برادر مرجان خارج از کشور زندگی میکرد و یک دختر و یک پسر داشت. به همین خاطر آقای بهرامی دوست نداشت که مرجان نیز مثل محمد او را ترک کند. گاهی اوقات شبها را پیش من سر میکرد تا از غرغر نامادری اش در امان باشد و من او را نصیحت میکردم که در اخلاقش تجدید نظر کند.
مرجان در پاسخ میگفت: اون خودش دعوا به پا میکنه.
جویای حقیقت شدم و فهمیدم که نامادری اش از شوهر اولش دو پسر بزرگ دارد که میخواست آنها را نزد خود بیاورد اما آقای بهرامی این اجازه را نمیداد. چرا که پسرانش بزرگ بودند و مرجان نیز زیبا و دلفریب. .پدرش میترسید آنها مخل آسایش و امنیت مرجان شوند برای همین نامادری با او و مرجان سر ناسازگاری داشت. مرجان هم بی خیال این حرفها به پدرش فکر میکرد و بس. تازه متوجه شده بودم که حقیقت اینست نه آنچه نامادریش میگوید.
او میگفت:مرجان به من بی احترامی میکند و با کوچکترین حرفی یا حرکتی گریه را سر میدهد و باعث رنجش پدرش از من میشود. به خواسته خود آقای بهرامی او را عمو علی صدا میزدم و به اصرار مرجان شب عید را در کنار سفره آنها نشستم. بیاد سال گذشته که سال نو را در کنار سیمین بودم لرزی بر اندامم نشست. نکند وقت آرامش من به پایان رسیده باشد و دوباره مشکل سرراهم سبز شود و دوباره... نه خدای من دیگر تحمل در به دری را نداشتم.
سال نو را با هم جشن گرفتیم و غمها را به فراموشی سپردیم. تازه متوجه شدم که هر کسی در این دنیا غم و غصه خاص خودش را دارد و هیچکس خالی از غم نیست. اما یکی زیاد و یکی کم.دلم بحال مرجان میسوخت زیرا او مادر نداشت تا سال نو را به او تبریک بگوید و در آغوش گرم او پناه آورد.ولی پدری داشت مهربان که سعی میکرد جای خالی مادر را برای او پر کند.
بخاطر شهرتی که فروشگاه پیدا کرده بود سرمان به شدت شلوغ بود کمتر وقت پیدا میکردیم که با هم صحبت کنیم. کم کم حس میکردم که مرجان با من سرد شده. کم حرف میزد ولی خنده اش محو نمیشد. بخاطر کار زیاد و امنیت من و مرجان عمو علی کسی را برای نظافت فروشگاه استخدام کرده بود. او پیرمردی بود با صورتی خشن اما در باطن مهربان و دلسوز. حقوق من را نیز زیاد کرده بود و من در بانکی برای خود حساب پس انداز باز کردم.
به خواست مرجان قرار شد برای دیدن تاتر به مجتمع آزادی برویم. با شنیدن این اسم لرزی بدنم را فرا گرفت زیرا بیاد خاطرات گذشته افتاده بودم. اصلا دلم نمیخواست چشمم به میدان آزادی بیفتد با بهانه های جورواجور سعی کردم نظر مرجان را عوض کنم اما او پافشاری کرد و به ناچار من تن به این خواست او دادم.با مرجان راهی مجتمع شدیم از دور میدان بزرگ ازادی نمایان شد.با دیدن ان اشک در چشمانم حلقه بست اما تمام نیروی خود را به کار بستم تا ار ریزش اشکهایم جلوگیری نمایم.مرجان مدام در طول راه حرف میزد ما من ذره ای از حرفهای او را نمیفمیدم و در دنیای خودغرق بودم تمام خاطرات گذشته مانند پرده سینما از جلوی دیدگانم میگذشت.با فشار دست مرجان از افکار خود بیرون آمدم.
در چشمان او خیره شدم حیرت زده و نگران پرسید: غزال چی شده؟چرا گرفته ای؟رنگت سفید شده.
لبخندی زدم و گفتم: هیچی یاد گذشته افتادم.
مرجان سرش را پایین انداخت و با ناراحتی گفت: معذرت میخوام اصلا حواسم نبود که ممکنه تو با دیدن اینجا ناراحت شی بیا بریم تئاترو تماشا نمیکنم.
دستش را گرفتم و گفتم: نه این حق مسلم توئه و نباید بخاطر من برگردی.
و او را وادار به حرکت کردم اما او باز ایستاد و گفت:من چیزی که تو رو ناراحت کنه اصلا دوست ندارم. اگر هم به تماشا بریم تمام حواسم به توئه بیا قدم بزنیم.
گفتم: نه مگه تو این تاتر رو دوست نداشتی؟ مگه نگفتی هنرمندی که تو اونو از جون ودل دوست داری بازی میکنه؟
خنده ای کرد و گفت: چرا اما من تو رو بیشتر از اون دوست دارم تو همدم و همراز منی تو همه کس و همه چیز منی تو ... تو خواهر منی.
با شنیدن این حرف او را در آغوش گرفتم و بوسه باران ساختم.مردمی که در رفت و آمد بودند از دیدن این صحنه ما را متعجب نظاره میکردند اما برای ما آنها کوچکترین اهمیتی نداشتند. قدم زنان ناخودآگاه وارد چمنهای میدان شدیم روی چمنها نشستیم دستی روی چمنها کشیدم بر اثر شبنم روی چمنها دستم کمی مرطوب شد.مرجان از جایش بلند شد متعجب نگاهش کردم گفتم: کجا؟
گفت:میرم چیزی بخرم آخه دلم داره ضعف میره تو چی میخوری؟
با خوشحالی گفتم: هر چی خواهر عزیزم بخوره.
با این حرف خم شد و دستی روی سر من کشید و سمت دکه ای رفت.از دور رفتن او را تماشا میکردم چقدر مهربان و پرمهر بود.آهی کشیدم و به اطراف خیره شدم تعدادی در رفت و آمد بودند. چند مرد روی نیمکتی نشسته و آرام صحبت میکردند. پسر نوجوانی روی چمنها دراز کشیده بود و کتاب مطالعه میکرد. دو پسر کوچک و شیطان در چمنها دنبال هم میکردند . بادکنک فروشی با بادکنک های رنگی اش فریاد میزد؛ بادکنک داریم... بادکنک.
بیاد بچگی هایم افتادم که با گریه های مصنوعی از مادر بادکنک میخواستیم او هم که طاقت گریه های مرا نداشت برایم میخرید. نفسی کشیدم صدای جیک جیک گنجشکان سر و صدای زیادی براه انداخته بود. پسر بچه ای را دیدم که چگونه نگاه حسرت بارش را به مرد بستنی فروش دوخته بود و خودش را به پای مادر چسبانده و از زیر چشم به مرد خیره نگاه میکرد. با دیدن این صحنه دلم برای او سوخت اما او همچنان ساکت و خموش نظاره میکرد.
هوای درون سینه ام را بیرون فرستادم بطرف مرجان نگریستم او آرام و با متانت لبخند زنان در حالیکه کیسه ای در دست داشت به من نزدیک و کنار من نشست. کیسه را از هم گشود بیسکوییت نوشابه و آدامس خریده بود.نگاهی به او کردم و گفتم:
مرجان واقعا معذرت میخوام بخاطر من از دیدن تاتر چشم پوشی کردی.
روی پایم کوبید طوری که دردم گرفت و پایم را جمع کردم.گفت: ای بابا تو هنوز از فکر تاتر بیرون نیومدی؟ الان دیگه سانس دوم رو بازی میکنن.
بعد متعجب نگاهم کرد و گفت: چرا بینی ات خون میاد؟
دستم را روی بینی ام کشیدم و جلوی چشمم گرفتم و بی تفاوت گفتم: نمیدونم.
دست درون جیبم کردم اما دستمالی نیافتم. مرجان دست توی کیفش کرد و دستمالی به من داد. سریع بینی ام را پاک کردم اما خونریزی بند نمی آمد. مرجان هراسان به سمتم آمد سر مرا بالا نگه داشت دستمالی که به من داده بود به رنگ قرمز تبدیل شده بود. به صورت مرجان نگاه کردم بیچاره بدجوری رنگش پریده بود.
با دستپاچگی گفت: سرت رو بالا نگه دار الان خونریزی قطع میشه.
من هم مثل یک بچه حرف گوش کن سرم را بالا نگه داشتم.مدتی به همان حال گذشت تا اینکه گردنم درد گرفت و با ناراحتی گفتم: مرجان بسه بند اومد.
سرم را پایین آوردم با دیدن دستان خونی مرجان خجالت کشیدم شرمنده تر شدم و گفتم: معذرت میخوام ببخشید برو دستت رو بشور.
مرجان لبخندی زد شانه هایش را بالا انداخت و گفت: چه خون قرمزی داری!خودش رو نگاه کن مثل مرده ها شده.
اخمی کردم و گفتم: عوض اینکه دلداریم بدی بدتر یه حرفی میزنی که قبض روح شم حالا یه فکری به حال من بکن.
خنده ای کرد و گفت: غزال بلند شو قیافه ات رو کمی ترسناک کن... دستهات رو هم به حالت چنگ نگه دار و دنبال مردم کن شرط میبندم سکته میکنن.
از شوخی او خنده ام گرفت بلند شدم و همراه او به سمت شیر آب که در چند قدمی ما بود رفتیم. شلنگی را که به شیر وصل بود به زور در آوردیم که ناگهان صدای فریاد مردی بلند شد که با خشم فریاد زد: هی خانم چیکار میکنی؟ با تو هستم.
نگران و ترسان برگشتیم پیرمردی را دیدیم که دوان دوان به ما نزدیک میشد وقتی رودروی ما قرار گرفت مرا که با صورت خونین دید خشمش فروکش شد و با مهربانی گفت: چی شده خانم؟ مشکلی پیش اومده؟
از لبخند او کمی جان گرفتم و گفتم: هیچی آقا میخواستم صورتم رو بشورم اما به دلیل طولانی بودن شیلنگ مجبور شدم اینکارو بکنم واقعا معذرت میخوام.
پیرمرد گفت: نه اشکالی نداره خیال کردم بیخودی اینکارو کردید.اگه کمکی از دست من برمیاد بگید.
از پیرمرد زحمت کش تشکر کردیم و او رفت. صورتم را شستم مرجان نیز دستهایش را شست و به سمت جایگاه قبلی بازگشتیم اما ناباورانه مشاهده کردیم که از خوراکی ها خبری نیست.نگاهی به مرجان کردم و گفتم: ای بی عرضه همه رو بردن...!!
ادامه دارد...

بازگشت