صفحه اصلي > مطالب و مقالات, قصه شب > غزال (قسمت27)

غزال (قسمت27)


17 آذر 1395. نويسنده: fereshteh akhavan

غزال (قسمت27)


فصل 7
به خاطر فرا رسیدن نیمه شعبان سرمان به شدت شلوغ بود به طوری صبح زود به فروشگاه می‌رفتیم و شب خسته و کوفته به خانه برمی گشتیم حتی ناهار هم نمیتوانستیم بخوریم و شکممان با غرشی سهمگین اظهار وجود میکرد.اما آنقدر خسته بودیم که وقتی اندام خسته مان را روی مبل رها میکردیم پلکهایمان روی هم می افتاد. 
وباره روز از نور روزی از نو، گاهی هم مرجان مرا دست تنها میگذاشت و با آرش به تفریح و گردش میرفت و بعد از بازگشت با هدیه ای از بیرون میخواست جبران کند. من درکش میکردم اما گاهی اوقات که خیلی خسته میشدم بر سرش فریاد میکشیدم طوری که آرش نیز متوجه میشد، او حرفی نمیزد فقط میخندید و سعی میکرد با لطیفه های تکراریش از دل من بیرون آورد.
آن شب با عجله لباس پوشیدم تا همراه آرش که به سراغمان می آمد به دیدن آذین بندی خیابانها برویم، در همین حال در مغازه باز شد و چندین نفر وارد مغازه شدند، مرجان با بی حوصلگی رفت جلو و پوزش خواست که فروشگاه تعطیل است.
زن مسن لبخندی بر لب آورد و گفت: دخترم قسمت شد از اینجا خرید عروس و داماد رو بکنیم. شما که تاحالا موندید ده دقیقه هم روش.
مرجان می‌خواست بهانه بیاورد که من جلو رفتم و با لبخند گفتم: خواهش میکنم در خدمتیم.
مرجان نگاهی به من کرد آرام در گوشش گفتم: اگه آرش اومد تو برو نگران من نباش. 
مرجان حرفی نزد و نگاهی به ساعت مچی زیبایی که آرش برایش هدیه خریده بود انداخت. من خریدها را که روی هم انباشته شده بود کادوپیچ میکردم که صدایی مرا مخاطب قرارداد و گفت: ببخشید اگه امکان داره این رو هم برای من کادو کنید.
چقدر این صدا برایم آشنا بود... انگار جایی این صدا را شنیده بودم، سرم را بلند کردم تا صاحب صدا را ببینم اما او برای دیدن لباس دیگری از من دور شد.
از پشت به او خیره شدم چیزی به یادم نیامد و دوباره مشغول شدم .هدیه او را نیز کادو کردم و روبانی قرمز به خاطر جشن نیمه شعبان روی آن زدم.
صدا باز هم در گوشم طنین انداخت: چقدر تقدیم کنم؟
قیمت را گفتم، باز صدا بلند شد: بفرمایید.
سرم را بلند کردم تا پول را تحویل بگیرم که خشکم زد، او هم مات و مبهوت نگاهم کرد... دستم و دست او همچنان دراز بود... دست من برای تحویل گرفتن پول و دست او برای دادن پول.
حیران او را نگریستم، نه خدای من او اینجا چه میخواست؟ امکان ندارد چرا باید سایه او دوباره بر زندگی من بیفتد. خدایا چرا هر چه بلا و غصه است شبهایی که جشن و سرور است اتفاق می افتد. شاید هدیه ای از طرف خداست. مدتی نگاهمان در هم گره خورد که از دید مرجان پنهان نماند. مرجان به سمت من آمد. خریدهای عروس و داماد را به آنها تحویل داد و آنها با خوشحالی مغازه را ترک کردند.
مرجان بهت زده کنار من ایستاد. با آرنج آرام به پهلوی من زد. از افکار خود بیرون جستم... مرد جوان سرش را پایین انداخت و گفت: دوباره میخواید از من فرار کنید؟
با خشم او را نگریستم و گفتم: از جون من چی میخواید؟ چرا سوهان روح و جسم من میشید؟ هر بار با دیدنتون زندگی آرامی که با سختی برای خودم فراهم کردم به هم میریزید. بگید چقدر باید تاوان کاری رو که ناخواسته و به ناچار انجام دادم بپردازم.
گریه ام گرفت. مرجان دستم را گرفت، دست او را پس زدم و گفتم:
شما چی رو میخواید ثابت کنید اگه میخواید به من و دیگران که منو از این آوارگی نجات دادن بفهمونید چه کاره بوده و هستم، خوب بگید... نکنه منتظرید تا به پاتون بیفتم ولی نه اشتباه نکنید صد سال سیاه من اینکارو نمیکنم. شبی مثل یه شبح وارد زندگی من شدید و منو دچار عذاب و رنج کردید.
مرجان در حالیکه سر در نمی آورد غضب آلود مرد جوان را نگریست و گفت: چی شده؟ این کیه؟ مزاحمتی ایجاد کرده؟ آره غزال؟
با دست او را نشان مرجان دادم و گفتم: یادته برات گفتم برای اولین بار و آخرین بار از روی ناچاری دست به دزدی زدم؟ مرجان این همون آقاست.
گریان دویدم و آنها را ترک کردم. امشب مثلا شب جشن بود و قرار بود به دیدن چراغانی خیابانها برویم و من که لحظه به لحظه دعا میکردم زودتر آرش بیاید و بیرون برویم حالا چه بی خیال نگاه میکردم. صدای خنده و شادی جوانان برایم خوشایند نبود. خدایا باز باید اینجا را ترک کنم. چرا مرا مجازات میکنی؟ مگه من چکار کردم ولی نه من نمیتوانم مرجان را ترک گویم. باید جلوی او بایستم ولی اگر به عمو علی بگوید چه؟ آبرویم میرود. من فقط این راز را برای مرجان گفتم. شب به امامزاده صالح رفتم و تا پاسی از شب را آنجا سپری کردم. صبح راهی فروشگاه شدم. مرجان تا مرا دید گفت: سلام کجا بودی؟
حرفی نزدم او تکه کاغذی به من داد و گفت: اینو آقا سامان داده.
گفتم: سامان کیه؟
گفت: همون آقای دیشبی. غزال در مورد اون اشتباه میکنی.
حال و حوصله هیچ حرفی از طرف مرجان را نداشتم. کاغذ را گرفتم و دیدم. کلمات اینطور کنار هم جا گرفته بود:
«انسان جایز الخطاست. فردا ساعت 3 منتظرت هستم، میخوام باهات صحبت کنم. امیدوارم بدقولی نکنی. دم در منتظرم. سامان.» تکه کاغذ را توی دستم مچاله کرده و توی سطل زباله انداختم.
مرجان خنده ای کرد و گفت: دلم برای عروسی تنگ شده... غزال چه کار کنم.
چنان با خشم نگاهش کرم که خنده روی لبانش محو شد و با دهان باز نگاهم کرد. باید با او صحبت میکردم. دیگر نمیگذارم وارد زندگیم شود. باید با او حرف بزنم و از سر راهم برش دارم ولی هرگز به او التماس نخواهم کرد.
فردا خودم را آماده کردم تا با او گفتگو کنم. فکر میکردم به جنگ خواهم رفت. تمام نیرو و قوایم را جمع کرده بودم.منتظر بودم و مدام دقیقه شماری میکردم. مرجان از این انتظار من زیرکانه میخندید و مرا دست می انداخت.
بالاخره او آمد، پایم سست شده بود و قدرت یک قدم برداشتم را نداشتم.اما هر طوری که شده بود حرکت کردم و خود را به ماشین او رساندم. همان ماشینی که آن روز با لیلا او را دیدیم. با سر تعارف کرد داخل ماشین شوم.ب دون هیچ حرفی سوار شدم.سلام کرد اما جوابی نشنید. با اخم و ناراحتی بدون هیچ مقدمه چینی سر اصل موضوع رفتم و گفتم:
شما از جون من چی میخواید؟ چرا مزاحم من میشید. شما مثل یه طوفان ناگهانی نابود کننده هستید و زندگی منو ویرون میکنید.
ماشین حرکت کرد، او آرام به حرفهایم گوش میداد حرفم که به پایان رسید آرام گفت:
حرفتون رو زدید؟ حالا نوبت منه غزال خانم. من نه میخوام سد راه تو باشم و یا به قول خودتون طوفان زندگیتون باشم و نه میخوام آرامشتون رو بهم بریزم. شما سایه ای بر زندگی من انداختید و نمیدونید چطور منو سرگردون کردید زمانی که اون خطا رو انجام دادید حس کردم اهل این کارها نیستید. دختری را دیدم که با چشم و ابرو شما رو تحریک میکنه. زمانی که شما رو در منزل خواهرم دیدم به قدری خوشحال شدم که اگه از خواهرم خجالت نمیکشیدم از خوشحالی فریاد میزدم. همان شب راجع به شما با خواهرم صحبت کردم.
رنگم پرید متوجه شد و سریع گفت: در مورد خواستگاری از شما... قرار شد صبح با تو صحبت کنه، اون بینهایت خوشحال شده بود اما در کمال تاسف شما برای همیشه اونو ترک کردید. طوری که بهارک و بابک مریض شدند. بله غزال خانم من شما رو بهتر از خودتون میشناسم و دلیلی نمیبینم که هر وقت منو میبینید بیاد اون حرکتتون بیفتید. شاید این شروعی برای زندگی من بوده... حالا من از شما میخوام در مورد صحبتهای من فکر کنید. من به شما علاقه دارم و رسما از شما خواستگاری میکنم. میتونید فکر کنید.
حیران او را مینگریستم. چشم و ابروی او در آینه مقابل من افتاده بود باور کردنش مشکل بود چطور میتوانستم باور کنم که او راست میگوید. به همین خاطر گفتم: شما اگه بدونید من چه کارهایی کردم از ازدواج با من منصرف میشید.
شروع کردم و تمام ماجرای زندگی ام را برای بار دوم برای او گفتم. از صحبتهای من گاهی غمگین میشد و گاهی از حرکات و شیطنتهای من لبخند کمرنگی میزد. ماشین از حرکت باز ایستاد و او گفت:
من کاری به گذشته شما ندارم من آینده رو میخوام. خنده ای کرد که دندانهای سفید و ردیفش نمایان شد و ادامه داد: حرفهای شما مثل یه راز پیش من میمونه. دوست ندارم خانواده ام از این موضوعات سر در بیارن.
بعد دوباره خنده ای کرد و گفت: آه ببخشید یادم رفت خودم رو معرفی کنم. من سامان یگانه 26 سال سن دارم و اهل تهرانم و مغازه لاستیک فروشی دارم.
به شوخی گفتم: پس توی اون مغازه چی میخواستید؟
گفت: کدوم مغازه؟
گفتم: همون مغازه که اون دختره جیب شما رو زد.
خنده بلندی سر داد و گفت: آه بله.برای منزلمون میخواستم مجسمه ای بخرم...
با ناراحتی گفتم: چطور میخواید به خانواده تون بگید من هیچکس رو توی این دنیا ندارم نه پدری نه مادری نه فامیلی تنها کسی که دارم مرجان و پدرشه.
آرام و غمگین گفت: از همه مهمتر خدا رو داری پس امیدت به اون باشه.
سامان مرا به فروشگاه رساند و حرکت نکرد تا من از عرض خیابان بگذرم. باورم نمیشد گیج شده بودم در افکارم غرق بودم که ناگهان پهلو و پاهایم به شدت به اتوموبیلی کوبیده شد و دیگر چیزی حس نکردم.
موقعی که چشم باز کردم که همه جا را تار و محو میدیدم. اما قیافه مرجان و سامان و عمو علی را میتوانستم تشخیص بدهم. مرجان دستم را به گرمی فشرد و به زور لبخند زد. با آه و ناله گفتم: من کجا هستم؟ چی شده؟
بدنم تحمل درد را نداشت به همین خاطر به هوش می آمدم و از هوش میرفتم. پایم شکسته بود و تمام بدنم درد میکرد. چشم باز کردم و سامان را دیدم خنده ای کرد و گفت: چطوری؟
با مهربانی و درد نگاهش کردم و گفتم: بد نیستم.
گفت: یه خبر خوش برات دارم.الان کسی رو میبینی که فکرش رو هم نمیکنی.
لبخندی زدم. نمیتوانستم تکان بخوردم هر واکنش من برابر با دردی شدید بود. ضربه ای به در خورد و در آرام باز شد. نمیتوانستم باور کنم. خدای من سیمین بود سیمین عزیز من... نتوانستم تحمل کنم و زدم زیر گریه. سیمین هم به گریه افتاد که صدای دکتر را شنیدم:
این صدای گریه کیه؟ چه خبره؟ چرا شلوغش میکنید؟
دکتر و مرجان وارد شدند لبخندی به رویم زد. دکتر را دیدم و در صورتش نگریستم چشمانم را باریک کردم... چقدر قیافه اش آشنا بود. او را حتما جایی دیده بودم... به سمت من حرکت کرد و شروع کرد به گرفتن نبضم. بیشتر دقت کردم نه اشتباه میدیدم ولی خودش بود جیغی زدم. مرجان و سیمین و سامان گرد تخت من جمع شدند.
دکتر نیز متعجب شد و با گرمی گفت: چته دخترم چی شده؟ جاییت درد میکنه؟
این صدای خودش بود با انگشت سبابه به او اشاره کردم. نگاهی به مرجان انداختم و گفتم: این خودشه مرجان به خدا خودشه. این همون دکتره که نغمه...
دیگر نتوانستم حرفی بزنم و از هوش رفتم. وقتی که چشم باز کردم سیمین و بابک و و مرجان را دیدم. سیمین تا مرا دید بوسه ای بر پیشانی ام زد. بابک هم مدام دست روی پای گچ گرفته ام میکشید. نگاهی به سیمین و مرجان انداختم. خنده ای کردند و گفتند: خب چطوری؟
سیمین گفت: خوب این برادر ما رو دیوونه کردی.... خودمونیم غزال چه کارش کردی که مثل مرغ پرکنده شده از صبح تا حالا دو سه بار رفته اومده؟ حالا هم داره با دکترت صحبت میکنه.
تا اسم دکتر را شنیدم چشمانم گرد شد. نیم خیز شدم پایم به شدت درد گرفت و ناچارا دوباره خوابیدم. دکتر با سامان وارد شد و درجه به دهانم گذاشت. از فرصت استفاده کردم و یقه اش را چنگ زدم ... خون جلوی چشمانم را گرفته بود با عصبانیت گفتم: نامرد خواهر من کجاست؟ با اون چکار کردی؟
همه مبهوت مرا نگریستند. دکتر خنده ای کرد و گفت: نه خیر این خانم ضربه به مغزش هم خورده عقلش رو از دست داده.
گفتم: آره شاید عقلم رو از دست دادم اما قیافه تو رو هنوز از یاد نبردم. بگو ببینم با نغمه چه کردی؟ مگه تو همون دکتری نیستی که چند سال پیش دختری رو از یه مرد معتاد و یه خواهر دلسوخته جدا کردی؟ هان؟
دکتر خود را از دست من رها ساخت... روپوش سفیدش را مرتب کرد، گره ای در میان ابروهایش انداخت و با حالت دفاعی گفت: به شما هیچ ربطی نداره، مواظب حرف زدنتون باشید. در ضمن شما اون دختر رو از کجا میشناسید؟ همینطور منو؟
از روی نفرت نگاهی به او انداختم. خنده ای دیوانه وار کردم و گفتم:
بله دیگه بایدم نشناسی یادته اون خواهری داشت؟ یادته چقدر به پای تو و زن بی رحم و دروغگوت افتاد؟ یادته چقدر نغمه از شما بدش می آمد؟یادته زنت به خواهرش قول داد آدرستون رو به اون بده؟ یادته پدرش یه معتاد بود؟
فریاد زدم: یادته دکتر؟
متغجب و افسرده به من خیره شد آهی کشید و با ناراحتی نگاهی کرد و گفت: یادمه ولی افسوس که خواهرش مرد. به منزل اونها رفتیم چون نغمه خیلی بی قراری میکرد اما با کمال تاسف پدرش گفت اون مرده.
فریاد زدم: دروغگو... دروغ نگو.
گریه ام شدت گرفت به طوری که به هق هق افتادم و حرفهایم را نمیتوانستم بیان کنم. سیمین گوشه ای از عزلت جسته بود و هاج و واج من و دکتر را مینگریست. از حرفهای من و دکتر اصلا سر در نمی آورد. ناخودآگاه نگاهم در نگاه سامان خیره ماند. تازه متوجه شدم او از من خواسته بود که از زندگی گذشته ام چیزی برای خانواده اش نگویم اما نمیشد چرا که باید آنها میدانستند من کی هستم. حق مسلم آنها بود. با نگاهم به سامان فهماندم که از این پیشامد متاسفم و از اینکه زیر قولم زده بودم بیشتر. مرجان که تمام قضایای زندگی مرا موبه مو میدانست در سکوت میگریست و من در میان گریه بریده بریده گفتم: دروغگو دروغ نگو...منکه نمردم ایناهاش من زنده ام کو؟ کو....؟ من که نمردم.
دکتر چشمان مرطوبش را پاک کرد و گفت: باورم نمیشه ولی اون مرده...
سرش داد زدم و گفتم: خفه شو... میبینی که من زنده ام.
دوباره با او گلاویز شدم. سامان و مرجان مرا از او جدا ساختند. با تهدید نگاه کردم و گفتم: میری و نغمه رو میاری وگرنه همین الان خفه ات میکنم ...میکشمت.
از نفرت چشمهایم میخواست از کاسه بیرون بیاید. دکتر گفت: اون اینجا نیست.
غمی بر قلبم نشست احساس کردم ده تن آهن را روی قلبم گذاشته اند فریاد زدم: نیست؟ کجا مخفیش کردی زود حرف بزن وگرنه...
از روی تخت بلند شدم که سیمین مرا خواباند و گفت: آروم باش تو رو خدا برات خوب نیست.
سر او نیز فریاد کشیدم: باید به من بگه...
لبخندی رو لبان دکتر ظاهر گشت و گفت: میخوای بدونی؟ خب باشه برات میگم اون رفته مشهد ماه عسل.
حرفش را تکرار کردم "ماه عسل" "ماه عسل" یعنی ازدواج کرده. نه نغمه کوچولوی من بزرگ شده و ازدواج کرده... نه باورم نمیشه.
ناباورانه نگاهش کردم، او حرفش را تکرار کرد. نمیدانستم از خوشحالی چکار کنم ...باورم نمیشد.با انگشت او را تهدید کردم و گفتم:ا گه دروغ بگی میکشمت. به جان خودش قسم با این دستام خفه ات میکنم فهمیدی؟
لباس دکتر را تکان دادم و گفتم: بگو ببینم کی میان؟زود باش.
دکتر خنده ای کرد و گفت: عجله نکن تا سه چهار روز دیگه میان.
از خوشحالی سرم را از توی دستم بیرون کشیدم.نیم خیز شدم و رو به مرجان گفتم: دیدی پیداش کردم.
ادامه دارد...

بازگشت