صفحه اصلي > مطالب و مقالات, داستان کوتاه > پندهای قندپهلو 23

پندهای قندپهلو 23


28 آذر 1395. نويسنده: fereshteh akhavan

این داستان: عشق و زمان


پندهای قندپهلو 23

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانایی و بقیه احساسات از جمله عشق. روزی خبر رسید که جزیره در حال غرق شدن است.
تمام احساسات دست به کار شدند تا قایقی بسازند که بتوانند با آن فرار کنند، اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند.
زمانی که دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود، عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد.
در همین زمان او از ثروت با کشتی با شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.
- "ثروت، مرا هم با خود می بری"؟
ثروت جواب داد: نه نمی توانم. مقدار زیادی طلا و نقره در این قایقم است. جایی برای تو ندارم.
عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.
- "غرور خواهش می کنم به من کمک کن".
- "نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی".
پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.
- "غم لطفاً مرا با خود ببر".
- "آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم".
شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.
ناگهان صدایی شنید:
- " بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم". او یک پیرمرد بود... عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد.
بعد از اینکه به جای امنی رسیدند، پیرمرد از عشق جدا شد و راه خود را پیش گرفت.
عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانایی که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:
- "چه کسی به من کمک کرد"؟
دانایی جواب داد: "او زمان بود".
- "زمان؟ اما چرا به من کمک کرد"؟
دانایی لبخندی زد و جواب داد:
ارزش واقعی عشق فقط با گذر زمان آشکار می شود. تنها زمان می داند که تو چقدر ارزشمندی...!

پند شماره23:
عشق واقعی تنها با سنگ محک زمان شناخته می شود. زمان است که مشخص می کند خلوص عشق تو چه مقدار است. دوست من عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست! عشق آن است که یکی برای مدت زمان طولانی برای دیگری چتر شود و دیگری هرگز نفهمد چرا خیس نشده است.


بازگشت