صفحه اصلي > مطالب و مقالات, داستان دنباله دار > سووشون (قسمت دوم)

سووشون (قسمت دوم)


16 آبان 1398. نويسنده: soodabeh
کتاب سووشون سیمین دانشور

سووشون (قسمت دوم)
نویسنده سیمین دانشور

سه افسر اسکاتلندی که تنبان چین دار و جوراب ساقه بلند زنانه پا کرده بودند به آنها پیوستند. بعد «مک ماهون» آمد که با یوسف دوست بود و زری بارها دیده بودش.

مک ماهون خبرنگار جنگی بود و دوربین عکاسی داشت و از زری خواست که درباره بساط عقد برایش توضیح بدهد و زری درباره همه چیز سخن گفت: درباره گلدان و شمعدان و آینه نقره و انگشتر که در بقچه ترمه پیچیده بودند، نان و پنیر و سبزی و اسفند... دو تا کله قند عظیم که در کارخانه قند مرودشت خاص جشن عقد دختر حاکم ریخته بودند و دو طرف سفره عقد قرار داشت.

بر تن یک کله قند، لباس عروس بر تن کله قند دیگری لباس دامادی پوشانده بودند و کلاه سیلندر، سر داماد کله قندی گذاشته بودند یک کالسکه بچه گوشه اطاق بود و داخل کالسکه با متن ساتن صورتی، انباشته از نقل و سکه بود. سوزنی ترمه روی زین اسب را کنار زد و گفت: «عروس روی زین اسب می نشیند تا همیشه بر سر شوهرش سوار باشد.» همه زدند زیر خنده و مک ماهون ایرلندی تریک تریک عکس برمی داشت.

چشم زری افتاد به دختر کوچک حاکم، گیلان تاج که به او اشاره می کرد. از شنوندگان عذر خواست و به طرف دختر حاکم رفت. دختری بود با چشمایی به رنگ عسل و موهای صاف خرمایی که تا سرشانه ریخته بود. جوراب ساقه کوتاه پا داشت و دامنش تا بالای زانو می رسید. زری اندیشید: «باید همسن خسرو من باشد. ده یازده سالش نباید بیشتر باشد...»

گیلان تاج گفت: «مامانم می گویند لطفا گوشواره هایتان را بدهید. یک امشب به گوش عروس می کنند و فردا صبح زود می فرستند در خانه تان... تقصیر خانم عزت الدوله است که یک کلاف ابریشم سبز آورده و به گردن عروس انداخته. می گوید سبز بخت می شود؛ اما دیگر هیچ چیز سبزی که بهش بخورد در سر تا پای خواهرم نیست.» عین شاگرد مدرسه ها درس جواب می داد.

زری ماتش برده بود. از کجا گوشواره زمرد او را دیده اند و برایش خط و نشان کشیده اند؟ در آن شلوغی کی به فکر این تناسبات برای عروس افتاده؟ لابد این دسته گل را همان عزت الدوله به آب داده. با آن چشمهای لوچش حساب دار و ندار همه اهل شهر را دارد.

گفت و صدایش لرزید: «این رونمای شب عروسیم... یادگاری مادر آقاست...» به فکر آن شب در حجله خانه افتاد که یوسف گوشواره ها را به دست خودش به گوش او کرده بود. عرق ریخته بود و در آن شلوغی و هیاهو، جلو چشم زنها دنبال سوراخهای گوش عروس گشته بود و زنهای لوده شهر بهانه خوبی برای مثال سوراخ گوش و خانه پدری یافته بودند. گیلان تاج بیحوصله گفت: «دارند مبارک باد می زنند زود باشید... فردا صبح... »

زری دست کرد و گوشواره ها را درآورد و گفت: «خیلی احتیاط کنید آویزش نیفتد.» هر چند می دانست اگر می شد پشت گوشش را ببیند روی گوشواره ها را هم خواهد دید اما می توانست ندهد؟

عروس به اطاق عقدکنان آمد و عزت الدوله زیر بغلش را گرفته بود. بله، هر حاکمی که به شهر می آمد او فوری مشیر و مشاور خانواده اش می شد. پنج تا دختر کوچولو با لباسهای پف پفی شبیه فرشته ها که هر کدام یک دسته گل دستشان بود و پنج تا پسر کوچولو با کت و شلوار و کروات دنبال عروس می آمدند، اطاق پر بود.

خانمها دست می زدند. افسرهای خارجی هنوز در اطاق بودند آنها هم دست زدند. همه تشریفات برای آنها بود اما برای زری مثل دسته تعزیه... مبارک باد می زدند. عروس روی زین اسب جلو آینه نشست و عزت الدوله روی سرش قند سایید.

زنی با سوزن و نخ قرمز زبان یاران داماد را دوخت و افسرهای خارجی کرکر خندیدند. دود سیاه با یک منقل آتش که دود اسفند از آن بلند بود عین جن بو داده به اطاق آمد. اما در اطاق جای سوزن انداز نبود. زری اندیشید: «همه جمعند. مرهب و شمر و یزید و فرنگی و زینب زیادی و هند جگر خوار و عایشه و این آخری هم فضه.» و ناگهان بصرافت افتاد: «من هم که حرفهای یوسف را می زنم...»

اطاق شلوغ و گرم و پر از بوی اسفند و گلهای مریم و میخک و گلایول بود که در گلدانهای بزرگ نقره در گوشه و کنارها از میان دامنهای خانمها پیدا بود. گلها را از باغ خلیلی آورده بودند. زری نفهمید کی عروس بله گفت. گیلان تاج دست گذاشت روی بازویش و آهسته گفت: «مامانم تشکر کردند، بهش خوب... » باقی حرفش در صدای هلهله و فریاد گوشخراش موسیقی نظامی که دنبال مبارک باد را گرفته بود گم شد.

انگار بر طبل جنگ می کوفتند. فردوس زن قاپوچی عزت الدوله تو آمد و راه را باز کرد و خودش را به خانم رساند و کیف خانم را داد دستش و عزت الدوله در کیف را گشود و یک کیسه پر از نقل و سکه سفید در آورد و روی سر عروس ریخت و برای آنکه افسرهای خارجی خم نشوند به دست خودش یکی یک سکه طلا کف دست یک یک آنها و خانم حکیم گذاشت.

ادامه دارد...

بازگشت