صفحه اصلي > مطالب و مقالات, داستان دنباله دار > سووشون (قسمت چهارم)

سووشون (قسمت چهارم)


9 آذر 1398. نويسنده: soodabeh
رمان سووشون سیمین دانشور

سووشون (قسمت چهارم)
نویسنده سیمین دانشور

زری عذرخواست. زینگر شانه اش را بالا انداخت و رفت سراغ خانم حکیم. زری به شوهرش نگاه کرد که چند صندلی آن طرف تر نشسته بود. چشم های یوسف او را می نگریست، چشم هایی که از آسمان صاف همین روزهای بهاری پررنگ تر بود به او چشمکی زد که دلش را فشرد. انگار همیشه یک قطره اشک ته چشم های یوسف نهفته بود مثل دو تا زمرد مرطوب، عین زمردهای گوشواره هایش.

کلنل و زینگر هر دو با هم و گاه تک تک، بعضی از مردها را به ته باغ می بردند و بعد از چند دقیقه برمی گشتند و یک راست به سراغ بار می رفتند و به سلامتی هم جام می زدند. زری متوجه شد که زینگر در گوش شوهرش چیزی گفت و یوسف بلند شد و با زینگر از خیابان باغ با ردیف سروها و نارنج های چراغانی شده اش گذشتند و رفتند ته باغ؛ اما زود برگشتند و سراغ بار هم نرفتند و دید که سرجنت زینگر اشاره ای به کلنل کرد و چشم های این یکی چپ تر شد. یوسف هم کنار زری نشست صورتش قرمز شده بود و سبیل های بورش می لرزید گفت: «پاشو بی سرو صدا برویم». زری موهایش را آورد روی آن گوشی که به طرف شوهرش بود و گفت: «هرطورمیل توست.»

داشت بلند می شد که مک ماهون جام در دست پیدایش شد و کنارشان نشست دست یوسف را در دست گرفت چشم هایش از بس جین نوشیده بود از هم باز نمی شد به انگلیشی پرسید: «باز با خیاط کل سر و شاخ شدی؟» آهی کشید و ادامه داد: «برای شما مشکل تر است، هر چند برای ما هم آسان تر نخواهد بود... از شعرم که اول شب برایت خواندم خوشت آمد؟ مگر نه؟ حالا خیال دارم شعری برای شهر شما بگویم... » اشاره به پره لیموترشی که در جامش بود کرد و گفت: «لیموترش با پوست لطیف سبز باز و بویی که تمام عطرهای دشت را یک جا جمع کرده... و سرو با آن آزادگی و اعتدال، از روییدنی های مهم این شهر هستند و آدم ها طبعا باید شبیه روییدنی های منطقه ای باشند که در آن به وجود آمده اند، لطیف و معتدل مرا فرستاده اند که به تو بگویم چرا معتدل و لطیف نیستی؟ خوب دارم پیش می رم یوسف، هرچند مستم! ماموریتت را عجب خوب انجام دادی، ای ایرلندی، ای شاعر دائم الخمر!» و نگاهی به زری کرد و گفت: «به سلامتی»، جرعه ای نوشید و جام خالی را روی میز گذاشت و ادامه داد: «پا شو برویم آنجا روی آن نیمکت کنار آن کشتی گل که در ساحل سبزه ها لنگر انداخته بنشینیم. زری شما هم بیایید. وجود یک زن قشنگ همیشه هیجان آور است. این کشتی جنگی که بار گل دارد تحفه سرفرماندهی قشون ماست.»

... «حالا خوب شد. جام من کو؟ زری، جام ما را پر کنید.»
«ما قوم و خویش هستیم مگر نه؟ ایران و ایرلند هر دو سرزمین آریاهاست شما اجداد هستید وما نواده ها! ای اجداد پیر ما... تسلی دهید تسلی دهید! ای ایرلندی کاتولیک، پدرشاهی، دائم الخمر! می دانم عاقبت در یک روز سگی بارانی در یک گودال میفتی و جان می دهی یا در نوانخانه دنبال یک پیرزن می گردی که به او بگویی «مادر!» آخر مادرت و دختر همسایه با لیوان شیر گرمی که برای مادرت آورده.... مادرت داشته جوراب پشمی لوز لوزی برای پسرش در جبهه می بافته... نظیر این که پایم هست. پدرت مامور آژیر شبانه بوده، می دانسته که هواپیماها در محله ما بمب می ریزند و می دانسته که الان است که خانه ما را روی هم می کوبند و می دانسته که مادر داشته برای پسرش که در جبهه جنگ است جوراب پشمی لوز لوزی می بافد. از زیر آوار که درش آورده اند هنوز میل کرک بافی دستش بوده و حالا پدر کاغذ نوشته، نوشته متاسفم که.... متاسفم که... »

«حالا ای خانواده کاتولیک پدرشاهی... با اعتراف و این لاطائلات... پا شدی کوچ کردی به لندن که چه بشود؟ اگر نشسته بودی و همان ایرلند فقیر و بیچاره ات را در دست راست کرده بودی، آزاد کرده بودی، این همه قربانی برای مهاجرت نمی دادی. در غربت یادم است درباره ایرلند افسانه ها می بافتی، شاعرهای فت و فراوانش را به رخ آنها می کشیدی و برای سرزمین فقیرت آه می کشیدی. یادم است می گفتی در سرزمین ما فساد جوانان وجود ندارد و مخاطب هایت هم می گفتند مگر در بریتانیا وجود دارد؟ بچه گول می زدید. تو دائم الخمرهای ایرلند را فراموش کرده بودی یادت رفته بود که هر هفته یک کشتی از راه می رسید و در عوض مال التجاره، دخترها و پسرهای سرزمینت را بار می کرد و به امریکا می برد. آنها هم روی خودشان نمی آوردند که بخو بریده هایش را می فرستند مستعمرات مثل خیاط خودمان. خیاط کل با تو لج کرده چشم ندارد تو را ببیند مرا هم همینطور. دیروز به قنسول گفتم دور یوسف را خط بکشید خیاط کل نمی گذارد...»

جامش را سرکشید و ادامه داد:
«بعضی آدم ها عین یک گل نایاب هستند، دیگران به جلوه شان حسد می برند خیال می کنند این گل نایاب تمام نیروی زمین را می گیرد تمام درخشش آفتاب و تری هوا را می بلعد و جا را برای آنها تنگ کرده، برای آنها آفتاب و اکسیژن باقی نگذاشته. به او حسد می برند و دلشان می خواهد وجود نداشته باشد. یا عین ما باش یا اصلا نباش. شما تک و توکی گل نایاب دارید و بعد خرزهره دارید که به درد ترسانیدن پشه ها می خورند و علف های نجیب که برای بره ها خوبند. خوب همیشه شاخه ای بلندترو پربارتر از شاخه های دیگر یک درخت می شود و حالا این درخت بلندتر، چشم و گوشش باز است و خوب می بیند. آنها می گویند نبین و نشنو و نگو. و شاعر ایرلندی دائم الخمر، خبرنگار جنگی را می فرستند سراغش تا نرمش بکند و این خبرنگار کاغذ پدرش تو جیب کتش، اینجا هست و پدرش نوشته متاسفم که... متاسفم که... خوب اگر نرم بشوی کلکت کنده است.»

باز جرعه ای سرکشید، از چشم هایش فقط خطی مانده بود، غمزده گفت:
«ای ایرلند، ای سرزمین نواده های آریائی، من شعری برای یک درخت که در خاک تو باید بروید گفته ام. نام این درخت، درخت استقلال است. این درخت را باید با خون آبیاری کرد نه با آب، با آب خشک می شود. بله یوسف، تو درست گفتی، اگر استقلال برای ما خوب است برای تو هم خوب است. و آن قصه ای که تو گفتی چقدرم به دردم خورد. گفتی در افسانه های شما درختی آمده که اگر برگش را خشک کنند و مثل سرمه به چشم بکشند نامرئی می شوند و آن وقت به هر کاری قادرند. کاش یکی از این درخت ها در ایرلند بود و یکی هم در شهر تو.» ساکت شد و سیگاری آتش زد...
ادامه دارد...
آموزش گیتار در آموزشگاه موسیقی همراز

بازگشت