صفحه اصلي > مطالب و مقالات, داستان دنباله دار > سووشون (قسمت پنجم)

سووشون (قسمت پنجم)


15 آذر 1398. نويسنده: soodabeh
رمان سووشون سیمین دانشور
سووشون (قسمت پنجم)
نویسنده سیمین دانشور
سیگاری آتش زد و باز دنبال کرد:
«اینهمه شر و ور بافتم که تو نرم بشوی، وقتی کاغذ پدرم آمد... متاسفم که... متاسفم که... نشستم قصه ای برای دوقلوهای تو نوشتم... برای مینا و مرجان هر دو همزادند. قصه من کو؟ گذاشته بودمش روی نامه پدرم... من می خواهم طیاره ای بسازم که اسباب بازی برای بچه ها بریزد... و یا قصه قشنگ... یکی بود، یکی نبود، یک دختر کوچولویی بود که اسمش مینا بود، این دختر تنها دختری بود که وقتی ستاره ها در آسمان نبودند برای ستاره ها گریه می کرد. من به عمرم هرگز بچه ای را ندیده بودم که برای ستاره ها گریه بکند. فقط مینا را دیدم که برای ستاره ها گریه می کرد. بچه تر که بود مادرش بغلش می کرد و آسمان را نشان می داد و می گفت: ماه تی تی... گل، گل... بیا برو تو سینه مینا ... یا همچنین چیزی و اینطور بود که مینا عاشق آسمان شد. حالا هر شب که ابری است، مینا برای ستاره ها گریه می کند... خدا کند کلفتشان آسمان را جارو کند، او شلخته است. او فقط خاکها را اینجا و آنجا روی آسمان ولو می کند و شبهایی که کلفته جارو کرده لااقل بعضی از ستاره ها پیدا هستند... اما وای اگر مادر جارو کند، مادر آسمان را پاک می روبد و تمام ستاره ها و ماه را جمع می کند تو گونی می ریزد و سر گونی را می دوزد و گونی را می گذارد تو گنجه و در گنجه را قفل می کند. حالا مینا، راه کار را پیدا کرده، با خواهرش دست به یکی می کند و دسته کلید مادر را می دزدند و دسته کلید را در بغل می گیرند و می خوابند. اگر دسته کلید نباشد آنها شبها خواب به چشمشان نمی آید. من هیچ دختر دیگری را ندیدم که اینقدر به فکر ستاره ها باشد و هیچ شهر دیگری را هم ندیدم که در گنجه هایش بشود ستاره قایم کرد...»

باز یک جرعه نوشید و گفت:

«قصه مینا به سر رسید... آفرین بگو یوسف از چند تا کلمه حرف که از قول دوقلوهایت راست و دروغ بهم بافتی چه قصه ای ساختم. تو گفتی مردم شهر من شاعر متولد می شوند، می بینی که مردم ایرلند هم همینطورند... » و ساکت شد.

زری نفهمید برادر شوهرش ابوالقاسم خان از کجا جلویشان سبز شد. مک ماهون پا شد و جامش را برداشت و رفت و خان کاکا نشست چشمهایش را بهم زد و پرسید: «ویسکی می خورید؟»

زری جواب داد: «نه، جین هست، می خواهید بریزم؟»

خان کاکا آهسته گفت: «داداش، بیخود لج می کنی هرچند باشد اینها مهمان ما هستند همیشه که اینجا نمی مانند اگر هم ندهیم خودشان به زور می ستانند. از قفل یا مهر و موم انباری های تو که نمی ترسند بعد هم مفت که نمی خواهند پول می دهند. من هر چه در انبارهایم بوده چکی فروخته ام... پیش قسط سبزه را هم که هنوز دانه نبسته گرفته ام هر چند باشد صاحب اختیار آنها هستند.» 

یوسف گفت: «مهمان ناخوانده بودنشان تازگی ندارد خان کاکا... از همه بدتر احساس حقارتی است که دامنگیر همه تان شده... همه تان را در یک چشم بهم زدن کردند دلال و پادو و دیلماج خودشان. بگذارید لااقل یک نفر جلو آنها بایستد تا توی دلشان بگویند: خوب آخرش یک مرد هم دیدیم.»

شام خبر کردند و مهمانها به طرف عمارت راه افتادند زری و شوهر و برادرشوهرش تظاهر به حرکت کردند اما نرفتند. خان کاکا رو کرد به زری و چشمهایش را بهم زد و گفت: «زن داداش تو چیزی بگو... ببین صاف و صریح به برادربزرگش توهین می کند.» و زری گفت: «من چه بگویم؟» 

خان کاکا به خود یوسف رو آورد و گفت: «جانم، عزیزم، تو جوانی و نمی فهمی. با این کله شقی با جان خودت بازی می کنی و برای همه مان دردسر می تراشی. آخر آنها هم باید قشون به این بزرگی را نان بدهند، خودت که می دانی نمی شود قشون به این بزرگی را گرسنه نگه داشت...»
یوسف به تلخی گفت: اما رعیت مرا می شود ... همشهری های مرا می شود گرسنه نگه داشت...»

خان کاکا گفت: «ببین جانم، پارسال و پیرارسال را طفره رفتی و ندادی، ما جوری رفع و رجوعش کردیم اما امسال نمی شود. فعلا آذوقه و بنزین برای آنها از توپ و تفنگ هم واجب تر است.»

گیلان تاج به طرفشان آمد و گفت: «مامانم می گویند بفرمایید شام.» راه افتادند، ابوالقاسم خان به زری نجوی کرد: «نکند بسرش بزند فردا عصر جشن آنها نیاید. خسرو را هم که دعوت کرده اند. خودم می آیم دنبالتان.»
زری گفت: «فردا شب، شب جمعه است، می دانید که من نذر دارم.» ابوالقاسم خان چشمهایش را بهم زد و گفت: «زن داداش دستم به دامنت!»

ادامه دارد...



بازگشت